هزار و يک دليل براي همگامي يزيد
صداي طبل مي آيد، شيپور مي نوازند، آواي غمناک فلوتي را مي شنوم، عزايي بر پاست.
علم هايي در خراميدن اند، بيرق هايي در اهتزاز، شمايل هايي قد افراشته.
دختري آنطرف تر از من غمگنانه اشک مي ريزد، تند تند اشک هايش را با کلينکس پاک مي کند تا آرايشش «مخلوط» نشود، پسري مو پريشان کرده، لباس سياه بي آستين عزا بر تن؛ آرام دست دخترک را مي فشارد و تسکينش مي دهد.
مداح، يقه پيراهن را تا دکمه آخر بسته، کت و شلواري موقر و مشکي بر تن، حزين و گيرا مي خواند و آنقدر خوب اداي گريستن در مي آورد که چشم، در چشم و دهانش دارم و باورم مي شود که دارد واقعا هق هق کنان مي گريد.
حاج کاسب سر کوچه را مي شناسم، در گوشه اي نشسته دستمال بزرگي را بر پهناي صورتش گرفته و شانه هايش به شدت تکان مي خورد.
آنسو پاي ستوني؛ پيرزني همواره تسبيح بدستِ همسايه مان را مي بينم.
پاي بلند گويي که جيغ مي زند توي گوشهايم، استاد معارف مان نشسته است چشم بر سقف دوخته، بي هيچ حرکتي.
همکارم را چند قدم عقب تر از خودم در فشردگي جمعيت مي شناسم، سرش را مي اندازد پائين.
در اين تراکم جمعيت حرمله ايستاده است، چشم مي دواند تا تير آماده اش را بر کدام گلوي نازک روانه کند.
شمر در اين ميانه اين سو و آنسو مي رود.
جالب است! معاويه به درک واصل شده هم هست آه! ونيز ابوسفيان و ابولهب و ...
جلوي اين جمعيت عمر سعد نشسته بر اسبي رو به ما جمعيت اشاره مي کند و چيز هايي مي گويد.
اينجا اردوگاه يزيد است!!!
اردوگاه حسين با ما فاصله اي ندارد.چيزي به اندازه يک گودال. گودالي که قتلگاه مي شود.
مداح در اين ميانه چه مي کند؟! حاج آقا چرا اينجاست؟! آن دختر گريان! آن پسر سياه پوش! آه! استاد معارف مان! و من؟!!!
بقيه را نمي دانم، اما جواب خودم را مي دانم، هزار دليل دارم براي اينجا بودن. من رفاه مي خواهم. من زندگي مي خواهم. من مرکب مي خواهم و شهرت و پول و خانه و هزار خواهش ديگر و اينها همه يعني يک دليل دارم و آن اينکه من دنيا مي خواهم و نفس؛ واين در اردوگاه يزيد پيدا مي شود.
اينجا عاشوراست. امروز عاشوراست. عاشورا قيامت است. بين يزيد و حسين ع پل صراط است. خيمه گاه حسين ع جاي همه صفات ملکوتي است و خرگاه يزيد جاي همه خواهش هاي مُلکي.
[16/4/1387- 6:9 ص] تسليم (شعر)
[14/4/1387- 3:2 ص] لطفا (شعر)
[12/4/1387- 7:36 ص] ...مي آيم (شعر)
[2/4/1387- 3:50 ع] طعم ترش مرگ(شعر)
[14/3/1387- 6:42 ع] مرثيه دختر خورشيد
[10/3/1387- 4:26 ع] دلم به تو خوش بود (شعر)
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :9571
محمد علي خدادوست، فوق ليسانس ويروس شناسي پزشکي هستم، متولد فريمان، ساکن تهران. شعر و داستانهاي خودم، موضوعات روز، فلسفه و عرفان مطالب اين وبلاگ است. (عکس بالا فرشته کوچولوي من، دخترم ريحانه است)
استفاده ابزاري از «نام امام» از سوي دشمنان «راه امام» (1) [23]
آخرين حربه، هزينه کردن امام(ره) و فرزندانش! [24]
اخبار (رجا نيوز) [56]
هوم پيج انگليسي من [19]
دانلود متن کامل کتابهاي شهيد مطهري [39]
[آرشيو(6)]
يادداشت هاي من
جاء الحق و زهق الباطل
توکاي شهر خاموش
هزار نکته باريکتر زمو اينجاست
من عرف نفسه فقد عرف ربه
لينک باکس وبلاگهاي مذهبي
حوزه
پايگاه شيعه (چندين زبان)
صالحين (شرح حال عرفا)
دانلود متن کامل کتابهاي استاد شهيد مطهري
سايت خبري تحليلي رجا نيوز
خردنامه
Ja-Al-Hagh-Va-Zahagh-Al-Batel
لوح
نوشته هاي برگزيده شده [14]
شعرهاي من [35]
داستان هاي من [13]
مقاومت اسلامي لبنان و فلسطين [6]
نقل قول [20]
مقاله [12]
قطعات ادبي [13]
فهرست مطالب
احساسات محرمي [7]
انديشه هاي يک عارف [2]
نام: | |
ايميل: | |

.jpg)



















