جبرئيل همراه هفتاد هزار فرشته پس از نمازظهر نزدم آمد و گفت : . . . اي محمّد ! هرکس با جماعت بودن را دوست داشته باشد، خداوند و همه فرشتگان دوستش خواهند داشت . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
جلوه

بسم الله الرحمن الرحيم


هشتصدمين سالگرد مولانا؛


 افسوس و غرور بر مولوي گذشته يا هوشياري و غرور برمولوي هاي امروز


 


اين روزها سالگرد تولد مولانا بود. مردي که شيرجه اي زده در اعماق زمان از هشتصد سال پيش تا کنون و تا آينده. عارف چنين است و پا بر فرق زمان مي نهد و چون در زندگي خود را از قيد ماده مي رهاند، از قيد الزامات ماده چون زمان نيز مي رهد. اين روز ها از مولانا حرف و حديث بسيار است و از همه بيشتر آنچه نمود داشته است حسرت و افسوس هايي است که بر مصادره شدن وي توسط کشور هاي ديگر از جمله ترکيه ابراز شده است. اين امري بجاست که بر مواريث گذشته آگاه و حساس باشيم و هم بشناسيم و هم درست بشناسانيم اما آنچه افسوسي ديگر و بزرگتر مي آفريند آن است که جنس اين افسوس ها در از دست دادن مولانا بسيار سطحي تر از آن چيزي است که بايد باشد. جنس اين افسوس ها به نظر مي رسد نهايتا  از جنس افسوس خوردن بر سرقتِ قطعه سنگي، خشتي، کوزه اي تاريخي است. آنچه از مولوي در اين افسوس ها ديده مي شود ميراثي صرفا تاريخي و  افتخاري تاريخي است که با توجه به اقبال امروز جهاني به آن، بسيار مهم شده است و از دست دادنش نيز افسوسي بزرگ در بر دارد. اما واقعيت آن است که جنس افسوس خوردن در از دست دادن مولانا بايد بسيار بزرگتر از اين ها باشد و اين افسوس بزرگ با ربوده شدن مولانا توسط ترکيه آغاز نمي شود، بلکه با ربوده شدن مولانا توسط غفلت و دنيا زدگي و دلبستگي هاي مادي ما آغاز مي شود. افسوس بزرگ از آنجا آغاز مي شود که مولوي قرن هاست فرياد «هو» سر مي دهد، فريادِ « هجرت از خويشتن به سوي او» سر مي دهد و « به زبان فارسي » اما ما از همه چيز به سوي «خويشتن» هجرت مي کنيم و همه چيز را بر مدار منافع «خويش» مي سنجيم. اين يعني ما مولوي را از دست داده ايم چه کشوري او را مصادره بکند يا نکند. افسوس بزرگ از آنجا آغاز مي شود که مولانا هاي امروز که بر شناخت ما و حمايت ما نياز دارند تا « مثنوي معنوي» شان را بر جهان عرضه کنند، باز هم با غفلت ما، خواهش هاي حقير نفساني ما، خود بيني هاي ما و در نهايت عدم درک و شناخت ما مواجه مي شوند. مولوي امروز که دنيا در پي اوست و ما در غفلت از او، امام روح الله «ره» است. از ما چه کسي نفس هاي قدسي او را در لابلاي کتابهاي عرفاني اش در يافته است؟ چه کسي نظرات بلند عرفاني او را از کتابهاي متنوع اش فهميده است؟ اصلا چه کسي از ما مي داند که او يک عارف کامل بوده است؟ مگر مولانا چه گوهري در مشت داشته که مورد اقبال «زمانها» شده است و چه آب حياتي نوشيده است که هنوز هم زنده است؟ جواب را شايد همه مي دانيم: عرفان. پس بايد بفهميم و بدانيم که امام خميني عزيز ما دردانه اي است از جنس مولوي از جنس محي الدين از جنس... با اين تفاوت که آنها از مردم به سوي «او» هجرت کرده بودند و امام ما از «او» با معيت «او» برگشته بود براي دستگيري مردم.


افسوس بزرگ ان است که روزي بيايد که ببينيم ما آنقدر امام را ازدست داده ايم که توسط ديگراني که هوشيار ترند- و اتفاقا در جهان کم هم نيستند- مصادره شده است، چرا که گوهر بر خاک نمي ماند و اگر ما کودکانه بر زمين نهيم گوهري هايي هستند که قدر بدانند و بردارند.


امروز زمان افسوس خوردن بر گذشته نيست امروز زمان غرور و پاسداري و شناساندن صحيح سرمايه هاي اکنون است پيش از انکه توسط ديگران شناخته و مصادره شوند.   



محمد علي خدادوست ::: سه‏شنبه 8/8/1386::: ساعت 8:1 عصر


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[22/4/1387- 5:0 ص] خوش خيالي
[16/4/1387- 6:9 ص] تسليم (شعر)
[14/4/1387- 3:2 ص] لطفا (شعر)
[12/4/1387- 7:36 ص] ...مي آيم (شعر)
[2/4/1387- 3:50 ع] طعم ترش مرگ(شعر)
[14/3/1387- 6:42 ع] مرثيه دختر خورشيد
[10/3/1387- 4:26 ع] دلم به تو خوش بود (شعر)
[آرشيو شده ها]

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 10
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :9573

>> درباره خودم <<
جلوه
محمد علي خدادوست[139]
محمد علي خدادوست، فوق ليسانس ويروس شناسي پزشکي هستم، متولد فريمان، ساکن تهران. شعر و داستانهاي خودم، موضوعات روز، فلسفه و عرفان مطالب اين وبلاگ است. (عکس بالا فرشته کوچولوي من، دخترم ريحانه است)

>> پيوندهاي روزانه <<

>> موضوعات وبلاگ <<

>>لوگوي وبلاگ من<<
جلوه

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<



























>>موسيقي وبلاگ<<

>>فهرست موضوعي يادداشت ها<<

>>آرشيو شده ها<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<