دانش را بجوييد تا راه يابيد . [امام علي عليه السلام]
جلوه

بسم الله الرحمن الرحيم


 


ستون پنجم (داستان)


 


کفش هايش را پوشيد. کيفش را بر زمين گذاشت. خم شد و آغوشش را باز کرد، دخترش که با مراسم خداحافظي آشنابود متقابلا دستهاي کوچکش را از هم باز کرد و خود را در آغوش او انداخت. چقدر اين لحظه را دوست داشت. دلش مي خواست زمان کش مي آمد و کش مي آمد و تا ابد ادامه مي يافت. بر خلاف ميلش زير بغل دخترش را گرفت و او را ازخودش جدا کرد. از زمين بلندش کرد، دو بوسه آبدار از لپ هاي گردش گرفت و کنار همسرش که در چارچوب در ايستاده بود روي زمين گذاشت. مثل هميشه هوس کرد که همسرش را هم ببوسد و مثل هميشه در حضور دخترش شرم مانع شد. با همسرش دست داد و خداحافظي کرد و طول حياط را به سمت در طي کرد. هنوز به در حياط نرسيده مثل هميشه برگشت و براي همسر و دخترش دست تکان داد و انها هم براي او دست تکان دادند.


بدون آنکه اندکي تعجب کند ديد مردي ديگر دارد با همسر و دخترش صحبت مي کند. مرد بعد از آنکه کفش هايش را پوشيد، خم شد و آغوشش را باز کرد و دخترش خود را در آغوش مرد انداخت.  همانگونه که داشت به آنها نگاه مي کرد متوجه شد آن زن و دختر، همسر ودختر او نيستند و اين خانه هم مال او نيست. او براي کار ديگري آنجا بود. حالا بيرون خانه ايستاده بود، بدون آنکه بينديشد چگونه و کي از خانه خارج شده است؛ گوشه اي منتظر ايستاده بود و چشم به درِحياط آن خانه دوخته بود. منتظر بود تا مرد ازدر حياط خارج شود. نگاهي به حلقه خوشرنگي که در انگشتش بود کرد و بر روي نقش برجسته ستاره اي که از فرو رفتن دو مثلث در هم ايجاد شده بود، دست کشيد. نگاهي به لباسش انداخت. از اينکه سر تا پا نظامي پوشيده بود هم هيچ تعجبي نکرد، همه چيز طبيعي و واضح بود. او اکنون آنجا بود تا گِراي ماشين آن مرد را وقتي از منزلش بيرون آمد و سوار شد به هلي کوپترارتش اسرائيل بدهد.


با باز شدن در، موبايلش را در آورد و روشن کرد. آرم نوکيا بر روي مونيتورگوشي به او خوش آمد گفت. از ديدن آرم نوکيا چيزي خوشايند توي دلش جست و خيز کرد. يادش افتاد که بالاخره نمايندگي فروش نوکيا را گرفته بود و از حالا مي توانست به سود مغازه اش اطمينان داشته باشد. شماره اي گرفت و مختصاتي را به عدد و رمز گفت و منتظر شد تا مردي که حالا از حياط خارج شده بود سوار اتومبيلش شود. وقتي مرد سوار شد به کسي که آنطرف خط موبايل بود گفت: «حالا!» و به سرعت از آنجا دور شد و در کوچه اي پناه گرفت. لحظه اي بعد صداي انفجاري مهيب آمد و دود و گردو خاک همه جا را پر کرد.


بايد براي بررسي نتيجه عمليات و گزارش نهايي به محل انفجار بر مي گشت. به سمت ماشيني که در حال سوختن بود رفت. حلقه جمعيت را شکافت وجلوتر از بقيه ايستاد. زن و دختر سراسيمه از منزل بيرون آمده بودند. زن سر برهنه و با موهايي پريشان به اين سو و آن سو مي رفت. دختر گيج و مات بدون هيچ حرکتي به دست بريده اي که پيش پايش افتاده بود نگاه مي کرد. دستي که لحظاتي قبل او را در آغوش فشرده بود. دلش مي خواست فرياد بزند و به زنش بگويد برود داخل. روسري بپوشد. جلوي مردم موهاي بلند زيبايش را بپوشاند. دخترش را صدا بزند و در آغوشش بگيرد. نگذارد تا به آن صحنه هاي وحشت انگيز نگاه کند. اما ديد آنها زن و دختر او نيستند. آنها زن و دختر آن مرد اند که او مامور ترورش بود و با موفقيت اجرايش کرد. غمي بزرگ بر دلش افتاد. نه! آن زن و دختر، همسر و دختر زيباي او بودند. آن مرد! آن مرد خود او بود! گيج شده بود. اشک از چشمانش سرازير شده بود. گريه امانش نمي داد. جلوي سيل گريه اش را رها کرد. با صداي بلند شروع به گريه کرد و دويد تا همسر و دختر ش را در آغوش بگيرد...


*****


با صداي گوشي موبايلش کم کم از محيط اطرافش آگاه شد. گوشي را بر داشت و زنگ آنرا غير فعال کرد. صبح شده بود. رفت توي حياط. نسيم صبح ته مانده خواب را از وجودش جارو کرد. وضو گرفت و نمازش را خواند و بساط چايي و صبحانه را روبراه کرد و همسرش را صدا زد تا نماز بخواند.


بعد از صبحانه هنوز دخترش خواب بود که لباس پوشيد و آماده رفتن سر کار شد. خواب ديشب تمام ذهنش را پر کرده بود. فضاي گريه هنوز در درونش جريان داشت. نمي توانست خوابش را براي همسرش تعريف کند. همسرش با کوچک ترين چيزي نگران مي شد. با خودش انديشيد: «خواب خواب است ديگر» و تصميم گرفت صدقه بدهد.


 صورت ملکوتي دخترش را که هنوز خواب بود بوسيد و از خانه خارج شد. کفش هايش را که پوشيد، با همسرش براي خداحافظي دست داد. دست همسرش را بالا آورد و بوسيد و گفت: «هر دو تون رو بي نهايت دوست دارم». همسرش با تعجب نگاهي کرد و گفت: « ما هم تو رو بي نهايت دوست داريم».


توي مغازه چند کليد واژه مرتب توي مغزش زنگ مي زد: موبايل، نوکيا، نمايندگي فروش، اسرائيل، ترور. ظهر بود که يکي از دوستانش آمد. بعد از صحبت هاي مختلف دوستش گفت: «شنيده ام نمايندگي فروش نوکيا رو گرفته اي؟»


او گفت: «آره فروشش از همه مارک هاي ديگه بيشتره، فروش مغازه ام خيلي خوب مي شه»


دوستش گفت: «خوبه، ولي مي دونستي نوکيا از شرکت هاي حامي صهيونيسم و اسرائيله و به اسرائيل کمک مالي مي کنه؟»


چيزي درون سرش ترکيد. لب هاي دوستش انگار دهان لوله تير بار بود و کلمات گلوله هايي که مستقيما وسط پيشاني اش مي نشستند. خواب ديشبش از مونيتور چشمش مثل فيلم پخش مي شد و صداي دوستش را در زمينه آن مي شنيد...


*****


 شب که مغازه را مي بست، صدقه خواب ديشبش چند ميليون برايش آب خورده بود. از نمايندگي نوکيا انصراف داده بود. همه گوشي هاي نوکيا را جمع کرده بود تا بعدا معدوم کند. کاغذي پشت ويترين گذاشته بود که رويش نوشته بود: « بعلت حمايت مالي شرکت نوکيا از کشتار انسانهاي بي گناه گوشي نوکيا نداريم»



محمد علي خدادوست ::: سه‏شنبه 4/10/1386::: ساعت 4:19 صبح


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[22/4/1387- 5:0 ص] خوش خيالي
[16/4/1387- 6:9 ص] تسليم (شعر)
[14/4/1387- 3:2 ص] لطفا (شعر)
[12/4/1387- 7:36 ص] ...مي آيم (شعر)
[2/4/1387- 3:50 ع] طعم ترش مرگ(شعر)
[14/3/1387- 6:42 ع] مرثيه دختر خورشيد
[10/3/1387- 4:26 ع] دلم به تو خوش بود (شعر)
[آرشيو شده ها]

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 12
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :9575

>> درباره خودم <<
جلوه
محمد علي خدادوست[139]
محمد علي خدادوست، فوق ليسانس ويروس شناسي پزشکي هستم، متولد فريمان، ساکن تهران. شعر و داستانهاي خودم، موضوعات روز، فلسفه و عرفان مطالب اين وبلاگ است. (عکس بالا فرشته کوچولوي من، دخترم ريحانه است)

>> پيوندهاي روزانه <<

>> موضوعات وبلاگ <<

>>لوگوي وبلاگ من<<
جلوه

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<



























>>موسيقي وبلاگ<<

>>فهرست موضوعي يادداشت ها<<

>>آرشيو شده ها<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<