بسم الله الرحمن الرحيم
لحظه اي با يک پير(1)
تازه پيچيده بودم توي بزرگراه که ديدمش. پيرمردي که در تو رفتگي کنار بزرگراه منتظر اتومبيل بود. آنروز حس خوبي داشتم. از اون روزهايي بود که از دست خودم راضي بودم. خبري از جنبه سرزنش کننده وجوديم نبود. صلح کامل ميان تمام جبهه ها برقراربود و همه راضي بودند. نماز صبحم را به موقع و با حس خوبي خوانده بودم، حتي نماز شبم هم چند روز بود دوباره برقرار شده بود. اين جور وقت ها جنبه خيّر وجودم امکان جولان پيدا مي کرد و هرچه امر مي کرد بدون چون و چرا اجرا ميکردم. حس کردم بايد سوارش کنم و توي مسير به طرف دانشگاه تا يک جايي برسانم. صبح به اون زودي به اين راحتي ها تاکسي گيرش نمي آمد آنهم چنين جاي خلوت و کم ديدي. صداي موسيقي را کم کردم و شيشه سمت پياده رو را پائين کشيدم تا صداي پيرمرد را بشنوم. جلوش که ايستادم گفتم:
- بفرمائين سوار شين من تا سر بزرگراه شهيد چمران مي تونم برسونمتون.
گفت:
- ممنونم آقاي دکتر، ولي اگه منو سوار مي کنين بايد تا مقصدم برسونين و بهم کمک کنين تا به کارم برسم.
تعجب کردم که فهميده من دکترم. اما از اين فکرم خنده ام گرفت. خوب تا حالا هر کسي که منو نمي شناخت عنوان افتخاري مهندس بهم مي داد، اين يکي گفته دکتر! تعجبي نداشت. گفتم:
-آخه پدر جون من ساعت 8 کلاس دارم اگه دير برسم کلي دانشجو سرگردون مي شن. تازه بنزين هم کم دارم گمون نمي کنم بتونم تا جايي که مي خواين بتونم برسونمتون.
گفت:
-از بابت کارخيالت راحت باشه تا ساعت 8 مي رسي سر کلاست. يک ماه بنزين ماشينت هم بامن.
چهره پيرمرد خيلي خاص بود. از اون چهره هايي که ديگه اين روزها نمي شود ديد. گرم، خيلي گرم. انگار پدر يا پدر بزرگت باشد. يک جور حس ارادت را در آدم بر مي انگيخت. به نظر نمي آمد جايگاه عرضه سوخت داشته باشد. شايد هم تاکسي داشت. شايد پول يک ماه بنزين رو مي خواست بهم بدهد. اين افکار، من را به هيچ تصميمي نرساند. در را باز کردم. سوار شد. با هم احوال پرسي کرديم و راه افتادم. گفتم:
-حالا امر کنين کجا بايد برسونمتون؟
گفت:
-قبل از اينکه منو برسوني بايد منو کامل سوار کني!
گفتم:
-يعني چي؟
گفت:
-يه مقدار وسايل دارم که بايد بردارم. اولين پارکينگ کنار بزرگراه يک وانت هست بايستين تا من وسايلم رو از توش بردارم.
کلي سؤال توي ذهنم سبز شد. اما از خير پرسيدنش گذشتم و با خودم گفتم حالا که سوارش کردهام بايد با آرامش بنا به ميل پير مرد رفتار کنم و به مقصدش برسانم، نهايتش اين است که کلاس ساعت اول را نمي رسم. يک مقدار جلوتر وانت سفيد رنگي را ديدم و قبل از تذکر پيرمرد کنارش ايستادم. پيرمرد پياده شد و بعد از دست دادن با راننده به من اشاره کرد که بروم کمکش. تعداد زيادي کيسه پلاستيکي حاوي مواد غذايي و بهداشتي بود که با هم برديم توي ماشين. باز خودم را متقاعد کردم از پيرمرد نپرسم که چرا اين همه جنس را از اينجا خريده و از همان محل زندگيش نخريده. گفتم:
-خوب پدر جان کجا برم؟
گفت:
-سمت جنوب شهر برو، بزرگراه کمر بندي.
چشم گفتم و راه افتادم. توي راه متوجه شدم که ضبط ماشين را خاموش کرده ام ولي اصلا نمي دانستم کِي اين کار را کرده ام. پير مرد ساکت بود وزير لب ذکر مي گفت. توي کمر بندي اشاره کرد که از خروجي سمت شهر ري خارج بشم. احتمال دادم اهل شهر ري باشد. از بزرگراه که خارج شدم تابلوهاي کنار خيابان به زبان عربي و انگليسي بود. کمي تعجب کردم ولي با خودم گفتم حتما شهرداري شهر ري به خاطر توريست ها وزائر هاي خارجي اين کار را کرده است. ولي دليلش اين نمي توانست باشد، چون کمي که جلوتر رفتيم سر تقاطع، تابلويي اسم خياباني که درآن در حرکت بوديم رابه عربي وانگليسي«جمال عبد الناصر» نشان مي داد و خيابان ديگر را «ويکتور هوگو» . تمام تابلو هاي مغازه ها هم عربي و انگليسي بود. مرد ها و زن ها هم لباس عربي داشتند. کمي که جلوتر رفتيم از شدت تعجب با تمام توان پايم را روي ترمز فشار دادم و ايستادم. نمي توانستم چيزي را که مي بينم باور کنم. درياي بي کراني درست در روبرويمان بود. هيچ منطقي در ذهنم پيدا نمي شد که اين وضعيت را توضيح بدهد. اطراف تهران که دريايي وجود نداشت. درياي خزر هم اگر باور مي کردم که نيم ساعته رسيده ام اين شکلي نبود. درياي بي کراني که ساحلي ماسه اي و زيبا داشت با رديفي از نخلهاي هرس شده که منظره دريا و ساحل را به شکلي زيبا قاب گرفته بودند.
صداي پيرمرد مرا به خود آورد. کاملا پيرمرد همراهم را فراموش کرده بودم. گفت:
- چه شده چرا ايستادي؟ تعجب کرده اي بله؟ مي خواهي بداني ما الان کجا هستيم؟ اينجا شهر غزه است. بخشي از منطقه به اصطلاح کشور خود مختار فلسطين. زندان بزرگي درون خاک اسرائيل. برايت جالب نيست که کشوري جعلي به شکلي انگلي درون يک کشور ديگر شکل بگيرد، آنقدر رشد کند که کشور ميزبان را کاملا ببلعد و به شکل يک زندان درآورد؟ گفتم:
- غـ غـ غـ ززززه؟
وديگر صدايي از دهانم خارج نشد. دنباله حرفم را در درون خودم مي گفتم. چطوري ما از اتوبان کمربندي تهران وارد شهر غزه شده ايم؟ چطور ممکن است در يک لحظه فضا اين گونه عوض شده باشد. نه امکان ندارد.
يکباره فکري مثل برق از ذهنم گذشت که احساس کردم تمام موهاي تنم راست شد. نکند مرده باشم. شايد در اتوبان تصادف کرده ام و مرده ام و وارد برزخ شده ام. چطور مي توانست اين اتفاق افتاده باشد. آيا مرگ به همين راحتي، به همين ناگهاني، به همين غافلگير کنندگي بود؟ هرچه بود تنها گزينه منطقي همين بود. درباره برزخ مطالعاتي کرده بودم. مي دانستم نوعي زندگي شبيه زندگي دنيا وجود دارد. متکامل تر، وسيعتر، عميق تر.
يکباره انواعي از احساسات نسبت به پيرمرد در درونم شعله ور شد. هرچه بود اين اتفاق به پير مرد ارتباط داشت. سيلي از سؤالات درون مغزم سرازير شد. هم از دست پيرمرد عصباني بودم، هم در اين فضاي بيگانه و نا آشنا به شدت به او نيازمند بودم. سعي کردم خودم را نبازم و همچنان آرام باشم. اگر در عالم برزخ بودم بايد سعي مي کردم با شرايط آن آشنا شوم، با آن خو بگيرم و ببينم چه کاري مي توانم انجام دهم. بازهم شهوت پرسيدن را در خودم سرکوب کردم. ترجيح دادم – شايد به خاطر غرور- که تا مجبور نشده ام چيزي از پيرمرد نپرسم.
پيرمرد اشاره کرد که به سمت راست داخل خيابان ساحلي «احمد عّرابي» بپيچم.
کمي بعد دوباره به سمت راست داخل خيابان «شهدا» پيچيديم. در سمت چپ خيابان کنسولگري انگلستان ديده مي شد و کمي جلوتر از کنار «فلسطين يارد» رد شديم. عجيب بود که در عالم برزخ هم همه چيز مثل دنيا بود. نرسيده به «پارک سرباز گمنام» به دستور پيرمرد باز هم به چپ داخل خيابان «الناصر» پيچيدم. ديگر طاقت نياوردم و گفتم:
- پدرجان ميشه بفرمايين کجا داريم مي ريم؟
- مي ريم اردوگاه آوارگان «جباليا» در نزديکي «بيت لاحيا»
- چرا؟
- خوب معلومه اون اجناسي رو که با خودمون اوورديم رو بهشون بديم. خيلي به اين چيز ها نياز دارند.
ديگر چيزي نپرسيدم. داشت چيز هايي دستگيرم مي شد. من قطعا مرده بودم و در عالم برزخ بودم ...ادامه دارد
[16/4/1387- 6:9 ص] تسليم (شعر)
[14/4/1387- 3:2 ص] لطفا (شعر)
[12/4/1387- 7:36 ص] ...مي آيم (شعر)
[2/4/1387- 3:50 ع] طعم ترش مرگ(شعر)
[14/3/1387- 6:42 ع] مرثيه دختر خورشيد
[10/3/1387- 4:26 ع] دلم به تو خوش بود (شعر)
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :9576
محمد علي خدادوست، فوق ليسانس ويروس شناسي پزشکي هستم، متولد فريمان، ساکن تهران. شعر و داستانهاي خودم، موضوعات روز، فلسفه و عرفان مطالب اين وبلاگ است. (عکس بالا فرشته کوچولوي من، دخترم ريحانه است)
استفاده ابزاري از «نام امام» از سوي دشمنان «راه امام» (1) [23]
آخرين حربه، هزينه کردن امام(ره) و فرزندانش! [24]
اخبار (رجا نيوز) [56]
هوم پيج انگليسي من [19]
دانلود متن کامل کتابهاي شهيد مطهري [39]
[آرشيو(6)]
يادداشت هاي من
جاء الحق و زهق الباطل
توکاي شهر خاموش
هزار نکته باريکتر زمو اينجاست
من عرف نفسه فقد عرف ربه
لينک باکس وبلاگهاي مذهبي
حوزه
پايگاه شيعه (چندين زبان)
صالحين (شرح حال عرفا)
دانلود متن کامل کتابهاي استاد شهيد مطهري
سايت خبري تحليلي رجا نيوز
خردنامه
Ja-Al-Hagh-Va-Zahagh-Al-Batel
لوح
نوشته هاي برگزيده شده [14]
شعرهاي من [35]
داستان هاي من [13]
مقاومت اسلامي لبنان و فلسطين [6]
نقل قول [20]
مقاله [12]
قطعات ادبي [13]
فهرست مطالب
احساسات محرمي [7]
انديشه هاي يک عارف [2]
نام: | |
ايميل: | |

.jpg)



















