اخلاص، رازي از رازهاي من است که آن را به قلب هريک ازبندگانم که دوستش داشته باشم، مي سپارم . [رسول خدا صلي الله عليه و آله ـ به نقل از جبرئيل از خداوند نقل مي کند ـ]
جلوه

بسم الله الرحمن الرحيم


لحظه اي با يک پير(2)


 احتمالا پيرمرد اعمال خوب من بود که در عالم برزخ همراهم شده بود. من در عالم دنيا هر وقت اعلام مي شد به فلسطين کمک مي کردم. اين چهره برزخي همان اعمال من بود. بايد منتظر مي ماندم و مي ديدم که چه پيش خواهد آمد.


به اردوگاه که رسيديم. همراه پيرمرد سراغ مردمي مي رفتيم که درک نيازمندي شان احتياج به هيچ زحمتي نداشت. چيز زيادي هم به هر خانواده نمي داديم. انگار پيرمرد مرا به يک نمايشگاه آورده بود. نمايشگاهي از مظلوميت. انگار عمد داشت تا من با چهره هاي متفاوتي از رنج و درد روبرو شوم. آيا ديدن اين چيزها در عالم برزخ باعث تکامل روحي من مي شد؟ قطعا مي شد. احساس مي کردم در دنيا خواب بوده ام. حاضر بودم به دنيا برمي گشتم و تمام زندگي ام را وقف اين مردم مي کردم. آنها مثل من بودند. مثل همسر وفرزندان خودم که عمرم را وقف رفاه شان کرده بودم. آنها اصلا خود من و فرزندانم بودند.


يکباره صداي مهيبي فضا را به هم ريخت. همه جا غوغا شد. همه مي دويدند و به عربي به هم چيزهايي مي گفتند. من هم کامل زبان شان را مي فهميدم. البته ديگر برايم تعجبي نداشت. مي دانستم که در عالم برزخ احاطه علمي انسان بسيار بيشتر از عالم دنيا است و فهميدن زباني غير از زبان مادري چيز عجيبي نبود.


 صحبت از اصابت موشک بود. صحبت از حمله بود. صحبت از رفتن براي کمک به زخمي ها و زير آوار مانده ها بود. انگار پيرمرد اراده من براي انجام کارها بود، تا نيامد و با عجله مرا به سمت اتومبيلم نبرد، من همچنان ايستاده بودم و به زنان و مردان و کودکاني که سراسيمه به سمتي مي دويدند نگاه مي کردم. کودکاني که برخي شان هيچ کفشي به پا نداشتند. با اشاره پيرمرد به سمتي که مردم مي رفتند ماشين را هدايت کردم. چند خيابان جلوتر محل حادثه بود. دود و گرد و خاک به هوا بر مي خواست. بوي باروت و بوي حاصل از سوختن چيز هاي مختلف در هم ادغام شده بود و نفس کشيدن را دشوار مي کرد. ماشين را نگه داشتم و به سرعت از آن پياده شديم. به دنبال پيرمرد که به چالاکي به سمت ساختمانهاي تخريب شده مي دويد حرکت کردم. آنقدر صداهاي مختلف بود که نمي توانستي براي شنيدن بر روي يکي تمرکز کني و آنقدر آدم در هم مي لوليد که نمي شد هدفي براي تقلاهايشان و دويدن هايشان تصور کرد. ياد آن وقتي مي افتادم که ديده بودم آب در لانه موچه هاي بي دفاع مي افتاد و آنها اول کاري که مي کردند آن بود که نوزادان «دانه برنج شکل شان را از لانه خارج مي کردند و بر روي مرتفع ترين محل ممکن قرار مي دادند. اکنون نيز تنها حرکت هدفمند آن مردم سراسيمه، بيرون کشيدن کودکان غالبا نيمه جان از داخل ساختمانهاي نيمه ويران و انتقال آنها به جايي نامعلوم در لابلاي آن مه غليظ گرد وغبار بود. در افکار مشوش خودم غرق بودم که پيرمرد به نقطه اي اشاره کرد. نگاه کردم، در ميان آهن پاره ها و تکه هاي مختلف اشياي منفجر شده و بقاياي اثاث منزل پرت و پلا شده، دم چند پره يک گلوله بزرگ جنگي، شايد موشک از خاک بيرون زده بود. با صداي بلند که ازپيرمرد پرسيدم:


-        موشک منفجر نشده است؟ خطرناکه؟ بايد چکار کنيم؟


-        نه برو جلوتر. به دقت روي بدنه موشک رو بخون.


اول ترسيدم جلو بروم. ولي يادم افتاد که من در عالم برزخ ام و يک بار مرده ام و ديگر مرگ و خطري در کار نيست. از اين فکر احساس امنيتي قوي در خود احساس کردم و جلو رفتم. خم شدم و نوشته خاک آلود روي بدنه موشک را به دقت خواندم:


«اين موشک در کارخانه اسلحه سازي... آمريکا با حمايت مستقيم مالي افراد ذيل ساخته شده است:1- دکتر مؤمن زاده از ايران 2-... 3-....»


انگار موشک ديگري کنارم بر زمين خورده باشد، انگار بمب ديگري درون سرم منفجر شده باشد، چشم هايم سياهي رفت، نفس کشيدن بيش از پيش برايم مشکل شد، با اعتراض به سمت پيرمرد رفتم و فرياد زدم:


-        اين يعني چي؟ چرا اسم من به عنوان حامي ساخت موشک روي اون حک شده؟


-        خوب حمايت کرده اي لابد. بي خودي که اسمت را ننوشته اند.


-   ولي من يادمه در عالم دنيا هميشه در راه پيمايي ها و فراخوان هاي حمايت از مردم فلسطين، من به مردم فلسطين کمک مي کردم.


پيرمرد در حالي که دختر بچه 5-6 ساله بي هوش و خاک آلودي را به من مي داد گفت:


-        بله اونجا رو نگاه کن


و به سمت پاهاي دختر اشاره کرد. پاهاي دخترک خون آلود بود. يکي از پاهايش را ترکشي چيزي شايد هم آواري که رويش ريخته بود تقريبا قطع کرده بود و خونريزي داشت. چکمه صورتي رنگ پلاستيکي در پاي سالمش بود که روي آن چيز هايي نوشته شده بود. فهميدم اشاره پيرمرد به آنها بوده است. در حالي که دلهره رساندن دخترک به بيمارستان را داشتم، با عجله به سمت ماشينم رفتم تا دخترک را داخل ماشين بگذارم ولي در همان حال نوشته هاي روي چکمه را خواندم:


« تهيه شده از محل حمايت هاي مالي افراد ذيل: 1- دکتر مؤمن زاده از ايران 2- ... 3-....»


گيج شده بودم. چرا در عالم برزخ اين چيز ها را نشانم مي دادند. چه کاري از من بر مي آمد. شايد هدف زجر کشيدن و عذاب وجدان گرفتن من بود. من در خريدن يک چکمه پلاستيکي براي کودکي شرکت کرده بودم که همان کودک را با موشکي که در ساختش شرکت کرده بودم کشته بودم. اما هنوز نمي دانستم چرا اسم من را در ليست حاميان ساخت موشک براي اسرائيل گذاشته بودند. من در دنيا هيچ کمکي به اسرائيل نکرده بودم. هميشه در راه پيمايي هاي روز قدس هم شرکت مي کردم و مرگ بر اسرائيل مي گفتم و به فلسطين کمک مي کردم.


تا دخترک زخمي را داخل ماشين گذاشتم، پيرمرد هم آمد و گف:


-        سريع راه بيفت. درمانگاه آن طرف است.


و به سمتي اشاره کرد که من هم سريع به همان سمت راه افتادم. در ميان راه طاقت نياوردم و از پيرمرد پرسيدم که چرا اسم من را روي آن موشک نوشته بودند. پيرمرد گفت که بعد از رساندن دختر به بيمارستان جوابم را مي دهد.


به بيمارستان که رسيديم، عده اي از امدادگران به سرعت به سمت ماشن ما آمدند و دختر را تحويل گرفتند و بر روي برانکارد بردند. ما سوار ماشين شديم وبه سمت محل قبلي حرکت کرديم. در بين راه دوباره سؤالم را از پيرمرد پرسيدم. گفت:


-   علت اينکه اسم تو جزو حاميان ساخت سلاح براي اسرائيل نوشته شده آن است که تو يک سري اجناسي را مي خري و مصرف مي کني که بخشي از سود حاصل از فروش آن کالاها به جيب سازندگان سلاح هاي اسرائيلي مي رود. کالاهايي مثل کوکا کولا، نستله و نسکافه، مگي، نوکيا و...


-        ولي پدر جان من که نمي دونستم. اين کالا ها در داخل کشور به شدت تبليغ مي شد، توزيع مي شد.


-   توفيري در اصل قضيه نمي کنه. تو دانسته يا ندانسته پول ساخت اين سلاح ها را تامين کرده اي. البته آنهايي که دانسته مصرف آن کالا ها را ترويج کرده اند، حساب شان جداست.


درست مي گفت. من همه اين کالا ها را مصرف مي کردم. همسرم عاشق محصولات نستله بود، نسکافه، شکلات، قهوه. کوکا کولاي لعنتي، نوکيا، مگي. اگر اين کالا ها را نمي خريدم چه اتفاقي مي افتاد؟ وقتي ياد پاي خونين آن دخترک معصوم مي افتادم تمام وجودم آتش مي گرفت. انگار فرشته اي از فرشتگان خداوند را خونين و مالين کرده بودم. فرشته اي که به حق در درگاه خداوند در آفرينش انسان اعتراض کرده بود که خدايا آيا موجودي مي آفريني که جز فساد و خونريزي در زمين کاري نمي کند.


با اشاره پيرمرد که به سمت راست بپيچم، از افکار غم انگيز خود خارج شدم. به پيرمرد گفتم:


-        مگر برنمي گرديم به اونها کمک کنيم؟


-        نه بايد بريم.


با خودم گفتم حتما برنامه ديگري دارد و اعتراضي نکردم. همين که به راست پيچيدم و وارد خيابان شدم يکباره فضا تغيير کرد. از شدت ترس و هيجان پايم را روي ترمز کوبيدم. صداي کشيده شدن لاستيک ها بر روي آسفالت بلند شد. ماشين پشت سري با بوقي ممتد به نشانه اعتراض، به سرعت از کنارم عبور کرد. به اطراف نگاه کردم. تازه به داخل بزرگراه پيچيده بودم. همان جايي که چند ساعت قبل پيرمرد را سوار کرده بودم. تازه ياد پيرمرد افتادم. به سرعت صورتم را برگرداندم به سمتش اما نبود. انگار هيچ وقت نبوده است. ساعتم را نگاه کردم، ساعت 7 بود. گيج شده بودم. نمي دانستم چه اتفاقي افتاده است.


امروز درست يک ماه از آن روز مي گذرد. موقع برگشتن از دانشگاه هشدار کمبود سوخت ماشين من را به ياد بنزين آن انداخت. مدت ها بود که پمپ بنزين نرفته بودم. خوب که فکر کردم يک ماه شده بود. دقيقا از همان روزي که آن پيرمرد به من قول يک ماه بنزين را داده بود.


هيچ وقت نفهميدم آن واقعه چه بود. هرچه بود خواب نبود. چون در حال رانندگي و بدون گذشت زمان اتفاق افتاده بود. آنهمه اتفاقات همراه پيرمرد در زماني ايستا افتاده بود. يک ماه با باک خالي از بنزين رانندگي کرده بودم و اينها نمي توانست خواب باشد.


هرچه بود من همه اتفاقات آن روز را باور دارم. ديگر هيچ محصولي که مشکوک به صهيونيستي بودنش هستم را نمي خرم. عضو موسسه حمايت از فلسطين هستم و همانند همسر و فرزندانم براي فرشته هاي معصوم و دربند هم وقت و انرژي مي گذارم.


 



محمد علي خدادوست ::: يکشنبه 14/11/1386::: ساعت 4:35 صبح


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[22/4/1387- 5:0 ص] خوش خيالي
[16/4/1387- 6:9 ص] تسليم (شعر)
[14/4/1387- 3:2 ص] لطفا (شعر)
[12/4/1387- 7:36 ص] ...مي آيم (شعر)
[2/4/1387- 3:50 ع] طعم ترش مرگ(شعر)
[14/3/1387- 6:42 ع] مرثيه دختر خورشيد
[10/3/1387- 4:26 ع] دلم به تو خوش بود (شعر)
[آرشيو شده ها]

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 15
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :9578

>> درباره خودم <<
جلوه
محمد علي خدادوست[139]
محمد علي خدادوست، فوق ليسانس ويروس شناسي پزشکي هستم، متولد فريمان، ساکن تهران. شعر و داستانهاي خودم، موضوعات روز، فلسفه و عرفان مطالب اين وبلاگ است. (عکس بالا فرشته کوچولوي من، دخترم ريحانه است)

>> پيوندهاي روزانه <<

>> موضوعات وبلاگ <<

>>لوگوي وبلاگ من<<
جلوه

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<



























>>موسيقي وبلاگ<<

>>فهرست موضوعي يادداشت ها<<

>>آرشيو شده ها<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<