هرکس در دلش، دانه خردلي از تعصّب باشد، خداوند او را روز قيامت با اعراب جاهلي برانگيزد [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
جلوه

بسم الله الرحمن الرحيم


 


سيزده بدر، بوي باران، بوي مرگ


 


سيزده بدر است، شيفت ام و بايد مثل خيلي ها -آنکه دارد گوشه اي را به وظيفه جارو مي کند، آنکه دارد جلوي شير و شغالي غذا مي گذارد، آنکه هنوز اميدوار سر گذر ايستاده است...- سر کار باشم. بيماري سيزده بدر نمي شناسد و آزمايش، که مي خواهد مچ بيماري را بگيرد و من بايد آزمايش بيماران را انجام بدهم. مثل مرگ که زمان نمي شناسد، بهاروپائيز نمي شناسد، عيد و عزا نمي شناسد.


به لطف قرارگرفتن بيمارستانمان بر دامنه کوه، چند لحظه اي که نمونه ندارم مي روم يک نقطه بلند بيمارستان و از آنجا به پائين جايي که مردمانِ سيزده بدر زده در هم مي لولند نگاه مي کنم. باد مي آيد، گرد و خاک است، رعدوبرق و بوي باران.


نفس عميق مي کشم انگار بجاي آن همه طراوت بوي مرگ را در ريه هايم فرو داده ام که پر مي شوم از فکر مرگ. باخبر شده ام  که ديروز عمو حاج علي ام درگذشته است.


به جست و خيز هاي شادمانه مردمان آن پايين خيره شده ام و بجاي غلغله شان-که ازاين فاصله نمي شنوم- در ذهنم غلغله خاطراتِ عمو حاج علي را مي گذارم.


مي انديشم به قهقهه هاي شادمانه اش وبه آه هاي اندوهگنانه اش.


مي انديشم به مهرباني هايش و به قهروغضب هايش.


مي انديشم به سادگي هايش و به زرنگ بازي هايش.


مي انديشم به غروروافتخار هايش و به غبطه و حسرت هايش.


مي انديشم به آرزو هايش و دستاوردهايش.


مي انديشم به زندگي و انديشه هايش.


به مردمان آن پايين که نگاه مي کنم، گويي آنها مردگانند. مردگان آينده و من دارم به گذشته آن مردگان آينده نگاه مي کنم. قضيه جالب مي شود. گويي مکاشفه است و چه با تمسخر به گذشته اين مردگان آينده نگاه مي کنم. چه پوچ به نظر مي رسد جست و خيز ها و در هم لوليدن هايشان در روزي که اسم اش را گذاشته اند سيزده بدر. 


                                                   ########


حاج عموجانم شدي، ماهي درياي مرگ


گشته اي همدست او، رفته اي همپاي مرگ


خسته شدم مثل تو، از رخ دنياي سرد


کاش بدهي -رفته اي- آدرس دنياي مرگ


بين دو دنياي ما، فاصله بي انتهاست


مثل تو بايد خريد، باديه پيماي مرگ


تا که بريزد به هم، شوکت فرعون تن


معجزه اي لازم است، از يد بيضاي مرگ


پشت سرم لشکري است، روبرو درياي نيل


منتظر ضربه ام، ضربه موساي مرگ 


 



محمد علي خدادوست ::: سه‏شنبه 13/1/1387::: ساعت 5:11 عصر


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[22/4/1387- 5:0 ص] خوش خيالي
[16/4/1387- 6:9 ص] تسليم (شعر)
[14/4/1387- 3:2 ص] لطفا (شعر)
[12/4/1387- 7:36 ص] ...مي آيم (شعر)
[2/4/1387- 3:50 ع] طعم ترش مرگ(شعر)
[14/3/1387- 6:42 ع] مرثيه دختر خورشيد
[10/3/1387- 4:26 ع] دلم به تو خوش بود (شعر)
[آرشيو شده ها]

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 7
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :9570

>> درباره خودم <<
جلوه
محمد علي خدادوست[139]
محمد علي خدادوست، فوق ليسانس ويروس شناسي پزشکي هستم، متولد فريمان، ساکن تهران. شعر و داستانهاي خودم، موضوعات روز، فلسفه و عرفان مطالب اين وبلاگ است. (عکس بالا فرشته کوچولوي من، دخترم ريحانه است)

>> پيوندهاي روزانه <<

>> موضوعات وبلاگ <<

>>لوگوي وبلاگ من<<
جلوه

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<



























>>موسيقي وبلاگ<<

>>فهرست موضوعي يادداشت ها<<

>>آرشيو شده ها<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<