بسم الله الرحمن الرحيم
وقتي خسته از گردش شبانه برگشت و وارونه نشست و آرام گرفت، غمي آشنا و کهنه دلش را پرکرد. اين غم، لذت پري شکم را که حاصل زحمت تمام شبش بود از بين برد.لذتي چنين زود گذر و ضعيف که بزرگترين گردنه او بود. باز هم شبي ديگر گذشته بود و او مثل تمام شبهاي گذشته ديگر اسير شهوت، پرواز کرده بود تا شکم خود را از حشرات پر کند. لذت شگفت انگيز پرواز و لحظه احساس يک طعمه و در دندان گرفتن شکار چيزهايي نبود که او بتواند به آساني از آنها بگذرد. بار ها با خود کلنجار رفته بود و امشب بار ديگر داشت به همان مسئله فکر مي کرد و مي دانست که مثل همه دفعات قبل کفه توجيهاتش آنقدر سبک خواهد بود که کفه لبريزِ اندوهش را تکاني نخواد داد. اما با سرسختي با خود انديشيد
- اصلا چرا من بايد در انديشه شدني باشم که ناشدني است. مثل هزاران خفاش ديگر که در دل شب پر مي کشند و سير مي خورند و روز هاي روشن نفرت انگيز را در کنج آسايش غار وارونه چرت مي زنند، من نيز از آنچه هستم لذت مي برم. چرا بايد اين همه خوشي و خوشبختي را فداي آرزويي ماليخوليايي کنم.
فورا جواب در مغزش زنگ زد:
- مسئله اين است که اين شدن، شدني ناشدني نيست. ماليخوليايي هم نيست. تو نيامده اي که خفاش باشي. حشرات قوت تو نيستند. پرواز در سکوت تاريک و مرگبار شبانه ابعاد وجود تو نيست. غار تاريک و سرد و نمور آغازي براي توست نه امتداد و نه پايان. شهوت به دندان کشيدن بدنهاي نازک حشرات، انتهاي خواستن هاي تو نيست.
کم هست اما ناياب نيست. در هر زماني مي توان يافت. مي توان مثال زد. مثل تو بوده اند با همين بدن با همين ضعف با همين قوت با همين شهوت .
اينها همه حرف هاي دوستش بود. دوست پرستويش. پرستويي که معلوم نبود درون غار تاريک و سرد چه کار مي کرد. پرستو پيوسته در گوشش زمزمه مي کرد. از نور مي گفت. از پرواز بر فراز دشت ها و کوه هايي رنگي مي گفت. از بو هاي خوش و رنگ هاي خوش و نسيم خوش حرف مي زد. پرستو از راهي مي گفت که انتها نداشت. ابتدايش غار بود. همان غاري که خانه او و بقيه خفاش ها بود. انتهايش معلوم نبود. کسي از انتهاي راه بر نگشته بود. پرستو از پرستو شدن مي گفت و پرواز به سمت خورشيد و فنا شدن در خورشيد. مي گفت پرستو مرگ ندارد. تا حالا کسي جنازه يک پرستو را نديده است. پرستو ها به سمت خورشيد هجرت مي کنند. پرستو ها نور مي شوند. پرستو ها بي آغاز و بي انجام مي شوند. پرستو ها وجودي مي يابند که همه ابعاد را پر مي کنند.
از جنگل هاي زيبا در مسيرشان مي گذرند. از کوه هاي سر به فلک کشيده و طيفي از رنگ، سفيد تا سبز تا قرمز، مي گذرند. از دريا هاي بي انتها مي گذرند. همه چيز دنيا را مي بينند. از پرستويي تعريف مي کرد که بر سفره دهقاني انگوري از نور خورده بود. از پرستويي تعريف مي کرد که بر دامان دختري آرميده بود. از پرستويي مي گفت که بر پشت گوسفندي سوار شده بود. نوري که سرسختانه درون غار نمور مي تابيد را مي گفت پرستويي است، شايد هم پرستو هايي که زماني خفاشهايي درون همين غار بوده اند.
خفاش با خود مي انديشيد و حرف هاي دوستش را حرف به حرف مرور مي کرد. با همه آنها موافق بود. بارها با خفاش هاي منکر اين موضوع بحث کرده بود و ار حرف هاي کبوتر دفاع کرده بود. اما تا بحال تمام تلاشهايش در حرکت براي کبوتر شدن شکست خورده بود. هربار خواهش گرسنگي اش را لبيک مي گفت و براي شکار حشرات به دل تاريکي مي زد، شکمش را از آنها پر مي کرد و بر مي گشت وباز با هجوم اندوه و پشيماني مواجه مي شد.
احساس کرد پاهايش دارد سست مي شود. حس هايش در هم مخلوط شده بود. صداهاي زنگ دار و مبهمي درون گوشش مي پيچيد. با خودش انديشيد، شايد دارد کبوتر مي شود. شايد اين مراحل کبوتر شدن است. ترسي شيرين و شوقي توام با اضطراب تمام وجودش را در بر گرفت. تمام زندگي اش را مرور کرد به اميد آنکه همه قطعات روشن آنرا در کنار هم بگذارد و ببيند کفاف چقدر کبوتر شدن را مي دهد. مرور کرد و مرور کرد و نا اميد تر و نا اميدتر شد. سياهي، بي حسي و سکوت کم کم بر وجودش تسلط يافت. در سکوت و تاريکي از سقف غار جدا شد و بر زمين افتاد. جنازه اي در کنار جنازه خفاش هاي ديگر که در حال پوسيدن بودند و مورچه هاي سياه بدون آنکه قابل ديدن باشند در سکوتي کامل تکه هايي از آنها را قبل از پودر شدن بدندان مي کشيدند و با خود به جايي نامعلوم مي بردند.
[16/4/1387- 6:9 ص] تسليم (شعر)
[14/4/1387- 3:2 ص] لطفا (شعر)
[12/4/1387- 7:36 ص] ...مي آيم (شعر)
[2/4/1387- 3:50 ع] طعم ترش مرگ(شعر)
[14/3/1387- 6:42 ع] مرثيه دختر خورشيد
[10/3/1387- 4:26 ع] دلم به تو خوش بود (شعر)
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :9572
محمد علي خدادوست، فوق ليسانس ويروس شناسي پزشکي هستم، متولد فريمان، ساکن تهران. شعر و داستانهاي خودم، موضوعات روز، فلسفه و عرفان مطالب اين وبلاگ است. (عکس بالا فرشته کوچولوي من، دخترم ريحانه است)
استفاده ابزاري از «نام امام» از سوي دشمنان «راه امام» (1) [23]
آخرين حربه، هزينه کردن امام(ره) و فرزندانش! [24]
اخبار (رجا نيوز) [56]
هوم پيج انگليسي من [19]
دانلود متن کامل کتابهاي شهيد مطهري [39]
[آرشيو(6)]
يادداشت هاي من
جاء الحق و زهق الباطل
توکاي شهر خاموش
هزار نکته باريکتر زمو اينجاست
من عرف نفسه فقد عرف ربه
لينک باکس وبلاگهاي مذهبي
حوزه
پايگاه شيعه (چندين زبان)
صالحين (شرح حال عرفا)
دانلود متن کامل کتابهاي استاد شهيد مطهري
سايت خبري تحليلي رجا نيوز
خردنامه
Ja-Al-Hagh-Va-Zahagh-Al-Batel
لوح
نوشته هاي برگزيده شده [14]
شعرهاي من [35]
داستان هاي من [13]
مقاومت اسلامي لبنان و فلسطين [6]
نقل قول [20]
مقاله [12]
قطعات ادبي [13]
فهرست مطالب
احساسات محرمي [7]
انديشه هاي يک عارف [2]
نام: | |
ايميل: | |

.jpg)



















