اخلاص، رازي از رازهاي من است که آن را به قلب هريک ازبندگانم که دوستش داشته باشم، مي سپارم . [رسول خدا صلي الله عليه و آله ـ به نقل از جبرئيل از خداوند نقل مي کند ـ]
جلوه

بسم الله الرحمن الرحيم


 


-   اين معرفي نامه از طرف خانم دکتر فرزاني** ست. پي اچ دي فراورده هاي بيولوژيک دارم و پايان نامه ام، همان طور که در سي وي ارسالي ام خدمت تون ذکر شده، کلونينگ و بررسي فولدينگ و فعاليت پروتئين GF1760مغز هامستر بوده. دوست دارم اگه اجازه بدين در پروژه پروتئين Nest1  باهاتون همکاري داشته باشم.


دکتر خليفه* پاکت معرفي نامه را گرفت، درنگي کرد و به دختري که روبروي ميزش مودب و مرتب ايستاده بود نگاه مختصري انداخت. دختر مقنعه و مانتو بلند و زيبايي پوشيده بود که به او ظاهري بسيار متين و موقر مي داد. دکتر خليفه در حالي که خود را از تيررس نگاه نافذ دختر دور نگه مي داشت با سايه کم رنگي از لبخند آرام و شمرده گفت:


-   خوب، خانم دکتر فرزاني، بله؟ شما از احترام فوق العاده من به ايشون خبر داشتيد، نه؟ مي دانستيد که رد کردن سفارش ايشون براي من بسيار دشوار خواهد بود، بله؟


-   نه! خوب ايشان در واقع استاد راهنماي تز بنده بودند. چه خوب که شما ايشان را اينقدر خوب مي شناسيد. من خيلي خوش شانسم که از ايشان براي شما معرفي نامه آورده ام.


دکتر خليفه در حالي که چهره اش حالتي بي احساس به خود گرفته  و گويي در خلسه عميقي فرو رفته بود نگاهش را به جايي بر روي ديوار متمرکز کرد و گفت:


-        آن ايميل و آن تلفن هم از طرف شما بود نه؟


-        نه!


-        شما بوديد که چند وقت قبل براي من پذيرش و اقامت و ... آورده بوديد؟


-        نه!


-         شما آن آقاي خيري بوديد که مي خواستيد براي من خانه اي در شأن و مناسب تهيه کنيد؟


-        نه استاد اين حرف ها چيه که مي زنيد؟


دانه هاي درشت عرق حالا بر پيشاني دکتر خليفه برق مي زد. خودش را به پشتي صندلي تکيه داد و دست هايش را طوري بر روي ميز بالا نگه داشت که مي خواهد مطلب مهمي را بگويد وطرف مقابلش را قانع کند و گفت:


-   ببينيد! من عددي نيستم! من اگر روزي افتخار اين را پيدا کنم که کفش بندگان خدا را بدهند واکس بزنم از اعماق وجودم خوشحال مي شوم. چرا اينقدر به پرو پاي من مي پيچيد؟! خيالتان از طرف من راحت باشد، من هيچ جاي خاصي در دايره وجود ندارم که بخواهيد به آن حسودي کنيد. به اندازه کافي هم که در خدمت تان بوده ام. حالا در اين پيري مرا در تنگناي ماده رها کنيد. من تنها و تنها چيزي که دارم ريسمان اميدي است که به عرش فضل ورحمت خداوند بسته ام و به آن سفت چسبيده ام.  اگربه جاي آن که اين همه به من گدا درخواست مي دهيد قدري بدرگاه خداوند خواهش مي کرديد دل مهربان خداوند حتما تا حالا شما را پذيرفته بود!


دخترسرخ شد، بعد تغيير رنگ داد، نه تنها صورتش بلکه تمام بدنش داشت رنگ پريده تر مي شد، شفاف مي شد. چند لحظه بعد کاملا شفاف و محو شد و اثري از دختر برجاي نماند. دکتر خليفه اصلا متوجه اين موضوع نشد. در خوش غوطه ور بود. به اين فکر مي کرد که پروژه Nest1 چرا بايد براي شيطان اهميت داشته باشد.


 اين پروژه خيلي وقت بود که در واحد امنيت غذايي شروع شده بود اما چند وقت بود بود که پيشرفتي نداشت. پروتئيني با فولدينگ منحصر به فرد در يکسري از غذا هاي وارداتي پيدا و تخليص شده بود که با توجه به ناشناخته بودنش و اينکه اولين بار از محصولات Nestole (نستُله) جدا شده بود، اسمش را Nest1 گذاشته بودند چون احتمال مي دادند که پروتئين هاي ديگري هم از اين دست پيدا کنند ولي بر خلاف تصورشان غير از Nest1 پروتئين نامعمول ديگري پيدا نشد. جالب آن بود که علاوه بر محصولات Nestole  چند محصول ديگر خارجي از جمله کوکا کولا و مگهي (Maggi) هم عينا همين پروتئين را دارا بودند. با توجه به اينکه همه اين شرکت ها از حاميان اسرائيل بودند مسئله مشکوک تلقي شده و براي تحقيقات بيشتر به واحد امنيت غذايي سپرده شده بود.


 بر روي پروتئين آزمايشات فراواني صورت گرفته بود و مشخص شده بود که اين پروتئين، سنتتيک (مصنوعي) است اما يک شکل مشابه طبيعي هم در بدن انسان دارد که فقط در مغز پيدا مي شود. با وجود تمرکز فراوان بر روي هرگونه احتمال بيماري زا بودن پروتئين، هيچ گونه نشانه اي از مضر بودن آن به دست نيامد. در آزمايشات، اين پروتئين حتي در مواقعي که جايگزين پروتئين طبيعي مغز هم مي شد، کاملا مي توانست نقش پروتئين طبيعي را به عهده بگيرد و تغييري در عملکرد مغز ايجاد نمي شد. احتمال داده شده بود که اين پروتئين يک ترکيب سري مغذي مربوط به اين شرکت هاست که به خاطر رقابت هاي تجاري فرمول و مشخصات آن را مخفي نگه داشته اند.     


دکتر خليفه مثل هميشه که در مواضع گنگ و مبهم تعلقش از همه چيز از جمله عقلش بريده مي شد، در حالي که چشمه هاي اشک  در دو گوشه چشمانش شکل مي گرفت و در حالي که داشت از اتاق خارج مي شد با خودش زمزمه مي کرد:


خـــدايا! روسياهم روسيـاهم


پر از گريه پر از اندوه و آهم


من از هر چشم نافذ مي گريزم


اگر دائــــم نباشي در نگاهم


خدايا! مشکلم را مرتفع کن


که دايم مي شوم خود سد راهم...


...ادامه دارد


 


 بخوانيد جالب است: آيا صبح نزديکتر شده است؟


بخوانيد، جالب تر است!: عرق گير پوش هايي که زيرنسيم خنک کولر براي خط شکن ها جزوه -مبارزه با نفس- مي نويسند!!!








* : براي توضيح بيشتر به داستان «راز» در همين وبلاگ مراجعه شود



محمد علي خدادوست ::: شنبه 21/2/1387::: ساعت 7:56 صبح


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[22/4/1387- 5:0 ص] خوش خيالي
[16/4/1387- 6:9 ص] تسليم (شعر)
[14/4/1387- 3:2 ص] لطفا (شعر)
[12/4/1387- 7:36 ص] ...مي آيم (شعر)
[2/4/1387- 3:50 ع] طعم ترش مرگ(شعر)
[14/3/1387- 6:42 ع] مرثيه دختر خورشيد
[10/3/1387- 4:26 ع] دلم به تو خوش بود (شعر)
[آرشيو شده ها]

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 13
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :9576

>> درباره خودم <<
جلوه
محمد علي خدادوست[139]
محمد علي خدادوست، فوق ليسانس ويروس شناسي پزشکي هستم، متولد فريمان، ساکن تهران. شعر و داستانهاي خودم، موضوعات روز، فلسفه و عرفان مطالب اين وبلاگ است. (عکس بالا فرشته کوچولوي من، دخترم ريحانه است)

>> پيوندهاي روزانه <<

>> موضوعات وبلاگ <<

>>لوگوي وبلاگ من<<
جلوه

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<



























>>موسيقي وبلاگ<<

>>فهرست موضوعي يادداشت ها<<

>>آرشيو شده ها<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<