سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

آمدنت بدل شده به آرزومان

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 88/7/19:: 7:44 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آمدنت بدل شده به آرزومان
تمام فکرو ذکروحرف و گفتگو مان

دچار حسی مبهمم چو فکر می کنم
ببینمت میان کوچه روبرومان

مبین که ما به این و آن علاقه مندیم
نهایتا تویی تمام جستجو مان

نمی خورد که از قبیله شمائیم
زمانه منقلب نموده خلق و خو مان

از این غبار آخرالزمان کثیفیم
غم تو گرچه داده شستشو مان

بیا و خاتمه بده به گفتگوها
بیا و ما را برسان به آرزو مان


زمان وفا شده است

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 88/7/1:: 3:26 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

قول داده ای که بیایی
                  زمان وفا شده است

زمان وفا شده است
                   آقا بخدا شده است

عراق و دمشق و یمن
                    دجال و سپاهی از شرق

کفرو اسلام روبرو
                      حق و باطل جدا شده است

کودکان و زنان
                       بر مصدر ریاست و شور

پیش پای دروغ و دغل
                           راستی فدا شده است

ایمان مردمان به هزار
                            آلودگی آلوده

شیطان و شهوتِ نفس
                            در دیدگان خدا شده است

ای قولِ آخرینِ خدا!
                         روزگارمان سخت است

زمان وفا شده است
                          زمان وفا شده است


یمن یمن یمن یمن یمن یمن یمن یمن

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 88/6/11:: 7:57 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

از دست های شیوخ

از آستین سعود

از تیربارهای غرب

تیر می خورید

چون

شیوخ ترسیده، روایات «یمانی» را

برای غرب ترجمه کرده اند

 

درگیری های جدید در یمن

هشدار وزیر خارجه یمن به رسانه های ایرانی


اگر نبود آمدن باصفـــایتان

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 88/6/9:: 7:45 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اگر نبود آمدن باصفـــایتان                                  رفتن تمام خواسته ام بود، فدایتان!

آخر چقدر ناز می کنید ای عزیز عصر!                 کل جهان شده امروز مبتلایتان

ما چشم بسته ایم به همه جورِِ زندگی                   چون گوش می کشیم که بیاید صدایتان

ما از لباس های مختلف گول خورده ایم               دست امید ماست به کنج ردایتان

ما هرچه بوده ایم رهامان نکرده اید                     ما هرچه کرده ایم نکردیم رهایتان

بهر ظهور قرنهاست بپا خاسته اید شما                 ما در خیال خویش نشسته برایتان!

دنیا عجیب مزخرف و زشت و کثیف بود             اگر نبود آمدن باصفایتان


تشییع

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 88/4/23:: 7:50 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مرده ایم تشییع ماست این راه رفتن

تا لب گور اینچنین جانکاه رفتن

من به قدر عقل خود تحقیق کردم

-ناگزیر از این ره گمراه رفتن-

وصف عمر ما همین یک جمله است:

«خارج از چاله شدن در چاه رفتن»

لحظه ها را قطعه قطعه خرج کردن

در خرید یک سراب آنگاه رفتن

بی تو ای معنای هستی! زندگی

آمدن با گریه و با آه رفتن


همراه صد آیا!

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 88/4/6:: 6:16 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تو مثل معجزه می آیی آیا؟

سپه داری؟و...یا تنهایی آیا؟

چو می آیی؛ تورا ما می شناسیم؟

ویا... همراه صد آیایی آیا؟


باورم نمی شود!

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 88/4/5:: 6:5 عصر

بسم  الله الرحمن الرحیم

 

باورم نمی شود!

             بزودی مثل آفتاب

                      -از نگاه پنجره-

به ما طلوع می کنی

باورم نمی شود!

            زلال و پاک مثل آب

                      -روزی از کنار ما-

خیزش زمانه را

شما شروع می کنی!


عارفی رفت...

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 88/2/27:: 7:28 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

...الان شنیدم

هر چی هم که باشی اشکت در می آید

عارفی رفت و زمین قـدری تهی شد از خدا

سنگ خاره ضجه زد در خویش و خیلی بیصدا

او همین جــا پیش معشوقش نشسته تا ابــد

ما ولـی مثل عـدم کم کم ازاو گشته جــدا

 

خدا بیامرزد

 حجة السلام قدس می گوید*:
« روزی آقا (آیت الله بهجت) فرمودند: در تهران استاد روحانیی بود که لُمعَتین را تدریس می کرد، مطلع شد که گاهی از یکی از طلاب و شاگردانش که از لحاظ درس خیلی عالی نبود، کارهایی نسبتاً خارق العاده دیده و شنیده می شود.
روزی چاقوی استاد ( در زمان گذشته وسیله نوشتن قلم نی بود، و نویسندگان چاقوی کوچک ظریفی برای درست کردن قلم به همراه داشتند ) که خیلی به آن علاقه داشت، گم می شود و وی هر چه می گردد آن را پیدا نمی کند و به تصور آنکه بچه هایش برداشته و از بین برده اند نسبت به بچه ها و خانواده عصبانی می شود، مدتی بدین منوال می گذرد و چاقو پیدا نمی شود. و عصبانیت آقا نیز تمام نمی شود.
روزی آن شاگرد بعد از درس ابتداءً به استاد می گوید:
« آقا، چاقویتان را در جیب جلیقه کهنه خود گذاشته اید و فراموش کرده اید، بچه ها چه گناهی دارند. » آقا یادش می آید و تعجب می کند که آن طلبه چگونه از آن اطلاع داشته است.

از اینجا دیگر یقین می کند که او با (اولیای خدا) سر و کار دارد، روزی به او می گوید: بعد از درس با شما کاری دارم. چون خلوت می شود می گوید: آقای عزیز، مسلم است که شما با جایی ارتباط دارید، به من بگویید خدمت آقا امام زمان(عج) مشرف می شوید؟
استاد اصرار می کند و شاگرد ناچار می شود جریان تشرف خود خدمت آقا را به او بگوید. استاد می گوید: عزیزم، این بار وقتی مشرف شدید، سلام بنده را برسانید و بگویید: اگر صلاح می دانند چند دقیقه ای اجازه تشرف به حقیر بدهند.

مدتی می گذرد و آقای طلبه چیزی نمی گوید و آقای استاد هم از ترس اینکه نکند جواب، منفی باشد جرأت نمی کند از او سؤال کند ولی به جهت طولانی شدن مدت، صبر آقا تمام میشود و روزی به وی می گوید: آقای عزیز، از عرض پیام من خبری نشد؟ می بیند که وی ( به اصطلاح ) این پا و آن پا می کند. آقا می گوید: عزیزم، خجالت نکش آنچه فرموده اند به حقیر بگویید چون شما قاصد پیام بودی ( و ما علی الرسول إلا البلاغ المبین )
آن طلبه با نهایت ناراحتی می گوید آقا فرمود: لازم نیست ما چند دقیقه به شما وقت ملاقات بدهیم، شما تهذیب نفس کنید من خودم نزد شما می آیم. »

 

دستورالعمل اول سلوک (از آیت الله بهجت ره)*

بسمه تعالی
الحمدلله رب العالمین، و الصلاة علی سید الأنبیاء و المرسلین، و علی آله سادة الأوصیاء الطاهرین و علی جمیع العترة المعصومین، واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین.
جماعتی از این جانب، طلب موعظه و نصیحت می کنند؛ اگر مقصودشان این است که بگوئیم و بشنوند و بار دیگر در وقت دیگر، بگوییم و بشنوند، حقیر عاجزم و بر اهل اطلاع پوشیده نیست.
و اگر بگویند کلمه ای می خواهیم که امّ الکلمات باشد و کافی برای سعادت مطلقه دارین باشد، خدای تعالی قادر است که از بیان حقیر، آن را کشف فرماید و به شما برساند.
پس عرض می کنم که غرض از خلق، عبودیت است ( و ما خلقت الجن و الانس إلا لیعبدون. سوره ذاریات/56 ) و حقیقت عبودیت؛ ترک معصیت است در اعتقاد که عمل قلب است و در عمل جوارح.
و ترک معصیت، حاصل نمی شود به طوری که ملکه شخص بشود، مگر با دوام مراقبه و یاد خدا در هر حال و زمان و مکان و در میان مردم و در خلوت « ولا أقول سبحان الله و الحمد لله، لکنه ذکر الله عند حلاله و حرامه ».

ما امام زمان عجل الله له الفرج را دوست می داریم، چون امیر نحل است؛ امور ما مطلقاً به وسیله او به ما می رسد؛ و او را پیغمبر صلوات الله علیه برای ما امیر قرار داده؛ و پیغمبر را دوست داریم، چون خدا او را واسطه بین ما و خود قرار داده؛ و خدا را دوست داریم، برای اینکه منبع همه خیرات است و وجود ممکنات، فیض اوست.
پس اگر خود و کمال خود را خواهانیم، باید دوست خدا باشیم؛ و اگر دوست خداییم، باید دوست وسائط فیوضات از نبیّ و وصیّ، باشیم؛ وگرنه یا دوست خود نیستم، یا دوست واهب العطایا نیستیم، یا دوست وسائط فیوضات نیستیم.
پس کیمیای سعادت، یاد خداست، و او محرّک عضلات به سوی موجبات سعادت مطلقه است؛ و توسل به وسائط استفاضه از منبع خیرات، به واسطه وسائل مقرره خودش است. باید اهتدا به هدایات آنها نماییم و رهروی به رهبری آنها نماییم تا کامیاب شویم.
دیگر توضیح نخواهید و آنکه عرض شد، ضبط نمایید و در قلب ثبت [کنید]، خودش توضیح خود را می دهد.
اگر بگویید چرا خودت عامل نیستی؟! می گویم: « اگر بنا بود که باید بگوییم ما عاملیم به هر چه عالمیم، شاید حاضر به این حضور و بیان نمی شدیم »؛ لکن دستور، بذل نعمت است، شاید به مقصود برساند؛ « ما أخذ الله علی العباد أن یتعلّموا حتی أخذ علی العماء أن یعلّموا ».
مخفی نماند اگر میسور شد برای کسی، نصیحت عملّیه بالاتر است از نصایح قولیه « کونوا دعاة إلی الله بغیر أاسنتکم »

وفقّنا الله و ایاکم لما یرضیه و جنبنا جمیعاً عن ما یسخطه و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته والحمدلله أولاً و آخراً والصلوة علی محمد و آله الطاهرین واللعن علی أعدائهم أجمعین.
مشهد، ربیع الثانی 1420

 

*: نقل از سایت صالحین

http://salehin.com/fa/bahjat/dastorha/index.htm


مادر من دوزخ است (شعر)

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 88/2/25:: 8:1 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مادر من دوزخ است و من عجینِ با گناهم

مانده ام بین دو دنیــا بی پنــاه بی پناهم

 

من به این پستـان ِ آتش، الفتی دیرینه دارم

گرمی آغـوش مادر بوده عمری سد راهم

 

ای بهشت آسمانی عـاشقم کن عاشم کن

بی وجـود عشق برتر تا همیشه روسیاهم

 

ای نشسته پشت برزخ! یک نگاه یک رشته یک نخ

تا مگر سمت تو چرخد بعد از این کوری نگاهم

 

من نمی میرم مــگر تو، لحظــه آخر بیایی

با لباس خیس ماده، سریزیر و چشم براهم

 


غزلهای کویری

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 88/2/21:: 7:39 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در روزگار خستگی های دمادم

سخت است حضور شک به روی دوش آدم

من روزگاری فارغ از تهدید خشکی

سر را لب چشمه به سجده می نهادم

اکنون غزلهای کویری دفترم را

پرکرده پس کی میرسد اشکی به دادم

گفتی فراموشم نخواهی کرد به هیچ وجه

شک می کنم گاهی که می آری به یادم

این تو و آن چشمان جادوی حیات بخش

این لاشه بی جان در حال فسادم


   1   2      >



بازدید امروز: 51 ، بازدید دیروز: 122 ، کل بازدیدها: 659184
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ