سفارش تبلیغ
صبا

حمله نا مرئی (داستان قسمت دوم)

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 87/3/10:: 4:22 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

لینک به قسمت اول داستان

حمله نامرئی (داستان علمی تخیلی- قسمت دوم)


امروز «جلسه همگانی*»  برای بررسی نتایج طرح های جاری برگزار می شد و دکتر خلیفه مثل همیشه در حال زمزمه کردن آخرین سروده اش، اولین نفری بود که وارد سالن جلسه شد:

خـــدایا! روسیاهم روسیـاهم

پر از گریه پر از اندوه و آهم

من از هر چشم نافذ می گریزم

اگر دائــــم نباشی در نگاهم

خدایا! مشکلم را مرتفع کن

که دایم می شوم خود سد راهم

سپاهی از هوس ها و نفس ها

...ومن زخمیّ ِتیغ این سپاهم

من و یک لشکرمست مسلح

به جز گریه زکف رفته سلاحم

نمی گویم که با من این و آن کن

                                      که می دانی توخود یارب! صلاحم

خداوندا خــــــریداری ندارم

                                       بجــز تو بــهر این عــمر تباهم

 

با آمدن بقیه و خانم دکتر فرزانی به عنوان رئیس بخش «دفاع بیولوژیک» و مسئول جلسه، جلسه شکل رسمی گرفت وخانم دکتر فرزانی شروع به صحبت کرد و پس از مقدمه و خیر مقدم گفت:

          « این جلسه عمومی ما یک جلسه تلفیقی است که با حضور مسئولان پروژه از دو بخش «دفاع بیولوژیک» و «دفاع الکترونیک» تشکیل شده است. ممکن است در جریان باشید که ما در بخش دفاع بیولوژیک پروژه ای بنام «Nest1» داریم که مطالعات فراوان ما به نتیجه خاصی نیانجامیده، از طرف دیگر بخش دفاع الکترونیک نیز پروژه ای با عنوان N-2.45 RF دارند که سرنوشتی مشابه با سرنوشت پروژه ما داشته است. این دو پروژه با همین وضعیت در حال اعلام نتیجه و اختتام بوده است که واحد آی تی1 اطلاعات جدیدی را از لابلای «مقالات کددار1» حدود ده سال پیش به دست آورده و متوجه شده است که این دو پروژه به هم مربوط است. در این جلسه ما با بررسی پروژه ها و مراحل پیشرفت هر کدام تا به امروز، درباره نحوه ادامه کار تصمیم گیری خواهیم کرد. برای شروع از جناب آقای دکتر عابد به عنوان مسئول بخش دفاع الکترونیک تقاضا می کنم در مورد پروژه N-2.45 RF توضیحات لازم را ارائه کنند.»

خانم دکتر رویش را به سمت جوان حدودا سی ساله ای که ته ریش آنکادر شده ای داشت برگرداند و دست هایش را به نشانه «بفرمائید» حرکت داد. دکتر عابد با خوشرویی و لبخند شروع به صحبت کرد و پس از بسم الله و آیه ای که به علت بسته بودن میکروفون اش چندان مفهوم نبود گفت:

          « N-2.45 RF همانند پروژه بخش دفاع بیولوژیک، ما هم درحال جمع بندی گزارش نهایی این پروژه به همین صورت ناقص بودیم کپروژه ای است که ما حدودا یک سال است شروع کرده ایم و همان گونه که خانم دکتر فرمودند به نتیجه خاصی منجر نشده است. ما بیشتر از یک سال پیش طی بررسی هایی که برروی گوشی های تلفن همراه وارداتی از نقطه نظرات امنیتی و حفاظتی انجام می دادیم، متوجه شدیم یک مارک از این گوشی ها بنام «نوگیا» علاوه بر ارسال فرکانس امواج رادیویی در محدوده 870 تا 2000 مگا هرتز؛ می توانند امواج خاصی را با فرکانس بیشتر و در اولین موردی که پیدا کردیم 2450 مگا هرتز ارسال کنند. محدوده 0.8 تا 2 گیگا هرتز محدوده طبیعی ارسال سیگنال های تلفن همراه است که در گوشی های مختلف متفاوت است اما فرستنده ای که قدرت ارسال فرکانس بالاتر با انرژی بیشتر را داشته باشد در یک گوشی و در حالی که کاربردی برای آن متصور نیست، غیر عادی به نظر می رسید؛ بنابراین وبا توجه به اینکه شرکت سازنده این گوشی یعنی نوگیا از حامیان اسرائیل و عضو صندوق صهیونیزم است، از نظر امنیتی حائز اهمیت شناخته شد و در دستور کار بخش دفاع الکترونیک قرار گرفت. توجه ما بیشتر بر روی جنبه های جاسوسی و خلا های امنیتی متمرکز بود که با توجه به غیر فعال بودن فرستنده مذکور و توان ارسال محدود آن از بُعد مسافتی به نتیجه خاصی نرسیدیم. که واحد آی تی اطلاعات ذی قیمتی را ارائه کرد و منجر به تشکیل این جلسه شد. با توجه به اینکه آقای دکتر فیضی از کارشناسان واحد آی تی برای ارائه گزارش جامع شان حضور دارند بنده  بیشتر از این صحبت نمی کنم و اداره جلسه را به خانم دکتر فرزانی واگذار می کنم.»

همه نگاه ها بر روی دکتر فیضی متمرکز شد که بر خلاف انتظار آنهایی که او را نمی شناختند نوجوانی بود که صورتش هنوز نیاز به ماشین اصلاح نداشت. خانم دکتر فرزانی گفت:

-        آقای دکتر فیضی بفرمائید

چهره و صدای دکتر فیضی هنوز ایام نوجوانی را ترک نگفته بود و معلوم بود که سیر تحصیلی و گرفتن مدارک اش طبیعی نبوده است. با نگاه محکم و اعتماد به نفس خاصی شروع به صحبت کرد:

          «به نام خدا. با کسب اجازه از محضر اساتید و دوستان عزیز. یک سال پیش و هنگام مطرح شدن پروژه های Nest1 و N-2.45 RF واحد آی تی به این دو پروژه به دید دو موضوع مستقل از هم نگاه کرده بود و برای جستجوی در منابع هم، (منظورش مقالات کد دار و کشف رمز کد ها و گفتگو ها و ایمیل ها1 و پردازش آنها در واحد آی تی بود) به صورت مستقل و در بازه زمانی همان موقع عمل شده بود. البته این عمل ما بسیار طبیعی بود با توجه به اینکه یکی از پروژه ها در حوزه علوم زیستی و مواد غذایی و دیگری در حوزه علوم ارتباطات و الکترونیک بود. علاوه بر این چون معمولا پروژه ها محصول جستجوی خود موسسه و از داخل بوده است و ما تجربه زیادی در کار بر روی پروژه های بیرونی نداریم، ما بر اساس یک خطای «عادتی» بر روی منابع روزآمد تمرکز کردیم و تا به این فرض برسیم که این محصولات (پروتئین Nest1 وتراشه الکترونیکی  N-2.45 RF) محصول مطالعات و پژوهش های شاید بیش از یک دهه پیش باشد، یک سال زمان را از دست دادیم و از این بابت متاسفم و از جانب واحد آی تی از بخش های تحقیقاتی عذر خواهی می کنم.

با نگاه جدید و رجوع به منابع در بازه های زمانی گذشته، طلسم کار شکسته شد و اطلاعات بسیار خوبی به دست آمد که در تجزیه و تحلیل اطلاعات متوجه ارتباط این دو پروژه شدیم.

بررسی های ما در مقالات کد دار و سایر منابع نشان می دهد که پروتئین Nest1وتراشه N-2.45 RF  به هم مربوط است و امواج صادره از تراشه باید تغییراتی در پروتئین نامبرده ایجاد کند. متذکر می شوم که تراشه طوری طراحی شده است که باید امواج را از جایی مثلا ماهواره دریافت و سپس در محدوده فرکانسی خاصی ارسال خاصی کند.

تمام نتایج یافته های ما قبلا به پوشه های شخصی دوستان بر روی شبکه1 ارسال شده ویک پرینت از آن الان جلوتان بر روی میز قرار دارد. من دیگر عرضی ندارم، اگر سؤالی بود در خدمت تان هستم.»

با اتمام صحبت های دکتر فیضی در حالی که بعضی افراد ورقه های مورد اشاره او را بر روی میز وارسی می کردند بیشتر نگاه ها به سمت خانم دکتر فرزانی برگشت. خانم دکتر پس از تشکر از دکتر فیضی و زحمات واحد آی تی گفت:

          -با توجه به شرایط پیش آمده گمان کنم بایستی یک کار گروه مشترک از دو بخش دفاع بیولوژیک و دفاع الکترونیک وظیفه انجام و به اتمام رساندن پروژه ها را در قالب یک پروژه واحد به عهده بگیرد.

بعد از صحبت های نه چندان مفصل، یک کارگروه برای کار بر روی «پروژه مشترک» انتخاب شد و محل و شرایط کار تعیین گردید و جلسه با پذیرایی و گفتگوهای دوستانه و غیر کاری به اتمام رسید.

...ادامه دارد.



 و1*: برای توضیح بیشتر به داستان راز در همین وبلاگ مراجعه شود


حمله نامرئی (داستان قسمت اول)

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 87/2/21:: 7:56 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

-   این معرفی نامه از طرف خانم دکتر فرزانی** ست. پی اچ دی فراورده های بیولوژیک دارم و پایان نامه ام، همان طور که در سی وی ارسالی ام خدمت تون ذکر شده، کلونینگ و بررسی فولدینگ و فعالیت پروتئین GF1760مغز هامستر بوده. دوست دارم اگه اجازه بدین در پروژه پروتئین Nest1  باهاتون همکاری داشته باشم.

دکتر خلیفه* پاکت معرفی نامه را گرفت، درنگی کرد و به دختری که روبروی میزش مودب و مرتب ایستاده بود نگاه مختصری انداخت. دختر مقنعه و مانتو بلند و زیبایی پوشیده بود که به او ظاهری بسیار متین و موقر می داد. دکتر خلیفه در حالی که خود را از تیررس نگاه نافذ دختر دور نگه می داشت با سایه کم رنگی از لبخند آرام و شمرده گفت:

-   خوب، خانم دکتر فرزانی، بله؟ شما از احترام فوق العاده من به ایشون خبر داشتید، نه؟ می دانستید که رد کردن سفارش ایشون برای من بسیار دشوار خواهد بود، بله؟

-   نه! خوب ایشان در واقع استاد راهنمای تز بنده بودند. چه خوب که شما ایشان را اینقدر خوب می شناسید. من خیلی خوش شانسم که از ایشان برای شما معرفی نامه آورده ام.

دکتر خلیفه در حالی که چهره اش حالتی بی احساس به خود گرفته  و گویی در خلسه عمیقی فرو رفته بود نگاهش را به جایی بر روی دیوار متمرکز کرد و گفت:

-        آن ایمیل و آن تلفن هم از طرف شما بود نه؟

-        نه!

-        شما بودید که چند وقت قبل برای من پذیرش و اقامت و ... آورده بودید؟

-        نه!

-         شما آن آقای خیری بودید که می خواستید برای من خانه ای در شأن و مناسب تهیه کنید؟

-        نه استاد این حرف ها چیه که می زنید؟

دانه های درشت عرق حالا بر پیشانی دکتر خلیفه برق می زد. خودش را به پشتی صندلی تکیه داد و دست هایش را طوری بر روی میز بالا نگه داشت که می خواهد مطلب مهمی را بگوید وطرف مقابلش را قانع کند و گفت:

-   ببینید! من عددی نیستم! من اگر روزی افتخار این را پیدا کنم که کفش بندگان خدا را بدهند واکس بزنم از اعماق وجودم خوشحال می شوم. چرا اینقدر به پرو پای من می پیچید؟! خیالتان از طرف من راحت باشد، من هیچ جای خاصی در دایره وجود ندارم که بخواهید به آن حسودی کنید. به اندازه کافی هم که در خدمت تان بوده ام. حالا در این پیری مرا در تنگنای ماده رها کنید. من تنها و تنها چیزی که دارم ریسمان امیدی است که به عرش فضل ورحمت خداوند بسته ام و به آن سفت چسبیده ام.  اگربه جای آن که این همه به من گدا درخواست می دهید قدری بدرگاه خداوند خواهش می کردید دل مهربان خداوند حتما تا حالا شما را پذیرفته بود!

دخترسرخ شد، بعد تغییر رنگ داد، نه تنها صورتش بلکه تمام بدنش داشت رنگ پریده تر می شد، شفاف می شد. چند لحظه بعد کاملا شفاف و محو شد و اثری از دختر برجای نماند. دکتر خلیفه اصلا متوجه این موضوع نشد. در خوش غوطه ور بود. به این فکر می کرد که پروژه Nest1 چرا باید برای شیطان اهمیت داشته باشد.

 این پروژه خیلی وقت بود که در واحد امنیت غذایی شروع شده بود اما چند وقت بود بود که پیشرفتی نداشت. پروتئینی با فولدینگ منحصر به فرد در یکسری از غذا های وارداتی پیدا و تخلیص شده بود که با توجه به ناشناخته بودنش و اینکه اولین بار از محصولات Nestole (نستُله) جدا شده بود، اسمش را Nest1 گذاشته بودند چون احتمال می دادند که پروتئین های دیگری هم از این دست پیدا کنند ولی بر خلاف تصورشان غیر از Nest1 پروتئین نامعمول دیگری پیدا نشد. جالب آن بود که علاوه بر محصولات Nestole  چند محصول دیگر خارجی از جمله کوکا کولا و مگهی (Maggi) هم عینا همین پروتئین را دارا بودند. با توجه به اینکه همه این شرکت ها از حامیان اسرائیل بودند مسئله مشکوک تلقی شده و برای تحقیقات بیشتر به واحد امنیت غذایی سپرده شده بود.

 بر روی پروتئین آزمایشات فراوانی صورت گرفته بود و مشخص شده بود که این پروتئین، سنتتیک (مصنوعی) است اما یک شکل مشابه طبیعی هم در بدن انسان دارد که فقط در مغز پیدا می شود. با وجود تمرکز فراوان بر روی هرگونه احتمال بیماری زا بودن پروتئین، هیچ گونه نشانه ای از مضر بودن آن به دست نیامد. در آزمایشات، این پروتئین حتی در مواقعی که جایگزین پروتئین طبیعی مغز هم می شد، کاملا می توانست نقش پروتئین طبیعی را به عهده بگیرد و تغییری در عملکرد مغز ایجاد نمی شد. احتمال داده شده بود که این پروتئین یک ترکیب سری مغذی مربوط به این شرکت هاست که به خاطر رقابت های تجاری فرمول و مشخصات آن را مخفی نگه داشته اند.     

دکتر خلیفه مثل همیشه که در مواضع گنگ و مبهم تعلقش از همه چیز از جمله عقلش بریده می شد، در حالی که چشمه های اشک  در دو گوشه چشمانش شکل می گرفت و در حالی که داشت از اتاق خارج می شد با خودش زمزمه می کرد:

خـــدایا! روسیاهم روسیـاهم

پر از گریه پر از اندوه و آهم

من از هر چشم نافذ می گریزم

اگر دائــــم نباشی در نگاهم

خدایا! مشکلم را مرتفع کن

که دایم می شوم خود سد راهم...

...ادامه دارد

 

 بخوانید جالب است: آیا صبح نزدیکتر شده است؟

بخوانید، جالب تر است!: عرق گیر پوش هایی که زیرنسیم خنک کولر برای خط شکن ها جزوه -مبارزه با نفس- می نویسند!!!




* : برای توضیح بیشتر به داستان «راز» در همین وبلاگ مراجعه شود


غمهای کهنه یک خفاش (داستان)

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 87/1/24:: 5:9 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی خسته از گردش شبانه برگشت و وارونه نشست و آرام گرفت، غمی آشنا و کهنه دلش را پرکرد. این غم، لذت پری شکم را که حاصل زحمت تمام شبش بود از بین برد.لذتی چنین زود گذر و ضعیف که بزرگترین گردنه او بود. باز هم شبی دیگر گذشته بود و او مثل تمام شبهای گذشته دیگر اسیر شهوت، پرواز کرده بود تا شکم خود را از حشرات پر کند. لذت شگفت انگیز پرواز و لحظه احساس یک طعمه و در دندان گرفتن شکار چیزهایی نبود که او بتواند به آسانی از آنها بگذرد. بار ها با خود کلنجار رفته بود و امشب بار دیگر داشت به همان مسئله فکر می کرد و می دانست که مثل همه دفعات قبل کفه توجیهاتش آنقدر سبک خواهد بود که کفه لبریزِ اندوهش را تکانی نخواد داد. اما با سرسختی با خود اندیشید

-                                اصلا چرا من باید در اندیشه شدنی باشم که ناشدنی است. مثل هزاران خفاش دیگر که در دل شب پر می کشند و سیر می خورند و روز های روشن نفرت انگیز را در کنج آسایش غار وارونه چرت می زنند، من نیز از آنچه هستم لذت می برم. چرا باید این همه خوشی و خوشبختی را فدای آرزویی مالیخولیایی کنم.

فورا جواب در مغزش زنگ زد:

-                                مسئله این است که این شدن، شدنی ناشدنی نیست. مالیخولیایی هم نیست.  تو نیامده ای که خفاش باشی. حشرات قوت تو نیستند. پرواز در سکوت تاریک و مرگبار شبانه ابعاد وجود تو نیست. غار تاریک و سرد و نمور آغازی برای توست نه امتداد و نه پایان. شهوت به دندان کشیدن بدنهای نازک حشرات، انتهای خواستن های تو نیست.

کم هست اما نایاب نیست. در هر زمانی می توان یافت. می توان مثال زد. مثل تو بوده اند با همین بدن با همین ضعف با همین قوت با همین شهوت .

 

اینها همه حرف های دوستش بود. دوست پرستویش. پرستویی که معلوم نبود درون غار تاریک و سرد چه کار می کرد. پرستو پیوسته در گوشش زمزمه می کرد. از نور می گفت. از پرواز بر فراز دشت ها و کوه هایی رنگی می گفت. از بو های خوش و رنگ های خوش و نسیم خوش حرف می زد. پرستو از راهی می گفت که انتها نداشت. ابتدایش غار بود. همان غاری که خانه او و بقیه خفاش ها بود. انتهایش معلوم نبود. کسی از انتهای راه بر نگشته بود. پرستو از پرستو شدن می گفت و پرواز به سمت خورشید و فنا شدن در خورشید. می گفت پرستو مرگ ندارد. تا حالا کسی جنازه یک پرستو را ندیده است. پرستو ها به سمت خورشید هجرت می کنند. پرستو ها نور می شوند. پرستو ها بی آغاز و بی انجام می شوند. پرستو ها وجودی می یابند که همه ابعاد را پر می کنند.

 از جنگل های زیبا در مسیرشان می گذرند. از کوه های سر به فلک کشیده و طیفی از رنگ، سفید تا سبز تا قرمز، می گذرند. از دریا های بی انتها می گذرند. همه چیز دنیا را می بینند. از پرستویی تعریف می کرد که بر سفره دهقانی انگوری از نور خورده بود. از پرستویی تعریف می کرد که بر دامان دختری آرمیده بود. از پرستویی می گفت که بر پشت گوسفندی سوار شده بود. نوری که سرسختانه درون غار نمور می تابید را می گفت پرستویی است، شاید هم پرستو هایی که زمانی خفاشهایی درون همین غار بوده اند.

 

خفاش با خود می اندیشید و حرف های دوستش را حرف به حرف مرور می کرد. با همه آنها موافق بود. بارها با خفاش های منکر این موضوع بحث کرده بود و ار حرف های کبوتر دفاع کرده بود. اما تا بحال تمام تلاشهایش در حرکت برای کبوتر شدن شکست خورده بود. هربار خواهش گرسنگی اش را لبیک می گفت و برای شکار حشرات به دل تاریکی می زد، شکمش را از آنها پر می کرد و بر می گشت  وباز با هجوم اندوه و پشیمانی مواجه می شد.

احساس کرد پاهایش دارد سست می شود. حس هایش در هم مخلوط شده بود. صداهای زنگ دار و مبهمی درون گوشش می پیچید. با خودش اندیشید، شاید دارد کبوتر می شود. شاید این مراحل کبوتر شدن است. ترسی شیرین و شوقی توام با اضطراب تمام وجودش را در بر گرفت. تمام زندگی اش را مرور کرد به امید آنکه همه قطعات روشن آنرا در کنار هم بگذارد و ببیند کفاف چقدر کبوتر شدن را می دهد. مرور کرد و مرور کرد و نا امید تر  و نا امیدتر شد. سیاهی، بی حسی و سکوت کم کم بر وجودش تسلط یافت. در سکوت و تاریکی از سقف غار جدا شد و بر زمین افتاد. جنازه ای در کنار جنازه خفاش های دیگر که در حال پوسیدن بودند و مورچه های سیاه بدون آنکه قابل دیدن باشند در سکوتی کامل تکه هایی از آنها را قبل از پودر شدن بدندان می کشیدند و با خود به جایی نامعلوم می بردند.

 


لحظه ای با یک پیر (داستان) قسمت دوم

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 86/11/14:: 4:35 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

لحظه ای با یک پیر(2)

 احتمالا پیرمرد اعمال خوب من بود که در عالم برزخ همراهم شده بود. من در عالم دنیا هر وقت اعلام می شد به فلسطین کمک می کردم. این چهره برزخی همان اعمال من بود. باید منتظر می ماندم و می دیدم که چه پیش خواهد آمد.

به اردوگاه که رسیدیم. همراه پیرمرد سراغ مردمی می رفتیم که درک نیازمندی شان احتیاج به هیچ زحمتی نداشت. چیز زیادی هم به هر خانواده نمی دادیم. انگار پیرمرد مرا به یک نمایشگاه آورده بود. نمایشگاهی از مظلومیت. انگار عمد داشت تا من با چهره های متفاوتی از رنج و درد روبرو شوم. آیا دیدن این چیزها در عالم برزخ باعث تکامل روحی من می شد؟ قطعا می شد. احساس می کردم در دنیا خواب بوده ام. حاضر بودم به دنیا برمی گشتم و تمام زندگی ام را وقف این مردم می کردم. آنها مثل من بودند. مثل همسر وفرزندان خودم که عمرم را وقف رفاه شان کرده بودم. آنها اصلا خود من و فرزندانم بودند.

یکباره صدای مهیبی فضا را به هم ریخت. همه جا غوغا شد. همه می دویدند و به عربی به هم چیزهایی می گفتند. من هم کامل زبان شان را می فهمیدم. البته دیگر برایم تعجبی نداشت. می دانستم که در عالم برزخ احاطه علمی انسان بسیار بیشتر از عالم دنیا است و فهمیدن زبانی غیر از زبان مادری چیز عجیبی نبود.

 صحبت از اصابت موشک بود. صحبت از حمله بود. صحبت از رفتن برای کمک به زخمی ها و زیر آوار مانده ها بود. انگار پیرمرد اراده من برای انجام کارها بود، تا نیامد و با عجله مرا به سمت اتومبیلم نبرد، من همچنان ایستاده بودم و به زنان و مردان و کودکانی که سراسیمه به سمتی می دویدند نگاه می کردم. کودکانی که برخی شان هیچ کفشی به پا نداشتند. با اشاره پیرمرد به سمتی که مردم می رفتند ماشین را هدایت کردم. چند خیابان جلوتر محل حادثه بود. دود و گرد و خاک به هوا بر می خواست. بوی باروت و بوی حاصل از سوختن چیز های مختلف در هم ادغام شده بود و نفس کشیدن را دشوار می کرد. ماشین را نگه داشتم و به سرعت از آن پیاده شدیم. به دنبال پیرمرد که به چالاکی به سمت ساختمانهای تخریب شده می دوید حرکت کردم. آنقدر صداهای مختلف بود که نمی توانستی برای شنیدن بر روی یکی تمرکز کنی و آنقدر آدم در هم می لولید که نمی شد هدفی برای تقلاهایشان و دویدن هایشان تصور کرد. یاد آن وقتی می افتادم که دیده بودم آب در لانه موچه های بی دفاع می افتاد و آنها اول کاری که می کردند آن بود که نوزادان «دانه برنج شکل شان را از لانه خارج می کردند و بر روی مرتفع ترین محل ممکن قرار می دادند. اکنون نیز تنها حرکت هدفمند آن مردم سراسیمه، بیرون کشیدن کودکان غالبا نیمه جان از داخل ساختمانهای نیمه ویران و انتقال آنها به جایی نامعلوم در لابلای آن مه غلیظ گرد وغبار بود. در افکار مشوش خودم غرق بودم که پیرمرد به نقطه ای اشاره کرد. نگاه کردم، در میان آهن پاره ها و تکه های مختلف اشیای منفجر شده و بقایای اثاث منزل پرت و پلا شده، دم چند پره یک گلوله بزرگ جنگی، شاید موشک از خاک بیرون زده بود. با صدای بلند که ازپیرمرد پرسیدم:

-        موشک منفجر نشده است؟ خطرناکه؟ باید چکار کنیم؟

-        نه برو جلوتر. به دقت روی بدنه موشک رو بخون.

اول ترسیدم جلو بروم. ولی یادم افتاد که من در عالم برزخ ام و یک بار مرده ام و دیگر مرگ و خطری در کار نیست. از این فکر احساس امنیتی قوی در خود احساس کردم و جلو رفتم. خم شدم و نوشته خاک آلود روی بدنه موشک را به دقت خواندم:

«این موشک در کارخانه اسلحه سازی... آمریکا با حمایت مستقیم مالی افراد ذیل ساخته شده است:1- دکتر مؤمن زاده از ایران 2-... 3-....»

انگار موشک دیگری کنارم بر زمین خورده باشد، انگار بمب دیگری درون سرم منفجر شده باشد، چشم هایم سیاهی رفت، نفس کشیدن بیش از پیش برایم مشکل شد، با اعتراض به سمت پیرمرد رفتم و فریاد زدم:

-        این یعنی چی؟ چرا اسم من به عنوان حامی ساخت موشک روی اون حک شده؟

-        خوب حمایت کرده ای لابد. بی خودی که اسمت را ننوشته اند.

-   ولی من یادمه در عالم دنیا همیشه در راه پیمایی ها و فراخوان های حمایت از مردم فلسطین، من به مردم فلسطین کمک می کردم.

پیرمرد در حالی که دختر بچه 5-6 ساله بی هوش و خاک آلودی را به من می داد گفت:

-        بله اونجا رو نگاه کن

و به سمت پاهای دختر اشاره کرد. پاهای دخترک خون آلود بود. یکی از پاهایش را ترکشی چیزی شاید هم آواری که رویش ریخته بود تقریبا قطع کرده بود و خونریزی داشت. چکمه صورتی رنگ پلاستیکی در پای سالمش بود که روی آن چیز هایی نوشته شده بود. فهمیدم اشاره پیرمرد به آنها بوده است. در حالی که دلهره رساندن دخترک به بیمارستان را داشتم، با عجله به سمت ماشینم رفتم تا دخترک را داخل ماشین بگذارم ولی در همان حال نوشته های روی چکمه را خواندم:

« تهیه شده از محل حمایت های مالی افراد ذیل: 1- دکتر مؤمن زاده از ایران 2- ... 3-....»

گیج شده بودم. چرا در عالم برزخ این چیز ها را نشانم می دادند. چه کاری از من بر می آمد. شاید هدف زجر کشیدن و عذاب وجدان گرفتن من بود. من در خریدن یک چکمه پلاستیکی برای کودکی شرکت کرده بودم که همان کودک را با موشکی که در ساختش شرکت کرده بودم کشته بودم. اما هنوز نمی دانستم چرا اسم من را در لیست حامیان ساخت موشک برای اسرائیل گذاشته بودند. من در دنیا هیچ کمکی به اسرائیل نکرده بودم. همیشه در راه پیمایی های روز قدس هم شرکت می کردم و مرگ بر اسرائیل می گفتم و به فلسطین کمک می کردم.

تا دخترک زخمی را داخل ماشین گذاشتم، پیرمرد هم آمد و گف:

-        سریع راه بیفت. درمانگاه آن طرف است.

و به سمتی اشاره کرد که من هم سریع به همان سمت راه افتادم. در میان راه طاقت نیاوردم و از پیرمرد پرسیدم که چرا اسم من را روی آن موشک نوشته بودند. پیرمرد گفت که بعد از رساندن دختر به بیمارستان جوابم را می دهد.

به بیمارستان که رسیدیم، عده ای از امدادگران به سرعت به سمت ماشن ما آمدند و دختر را تحویل گرفتند و بر روی برانکارد بردند. ما سوار ماشین شدیم وبه سمت محل قبلی حرکت کردیم. در بین راه دوباره سؤالم را از پیرمرد پرسیدم. گفت:

-   علت اینکه اسم تو جزو حامیان ساخت سلاح برای اسرائیل نوشته شده آن است که تو یک سری اجناسی را می خری و مصرف می کنی که بخشی از سود حاصل از فروش آن کالاها به جیب سازندگان سلاح های اسرائیلی می رود. کالاهایی مثل کوکا کولا، نستله و نسکافه، مگی، نوکیا و...

-        ولی پدر جان من که نمی دونستم. این کالا ها در داخل کشور به شدت تبلیغ می شد، توزیع می شد.

-   توفیری در اصل قضیه نمی کنه. تو دانسته یا ندانسته پول ساخت این سلاح ها را تامین کرده ای. البته آنهایی که دانسته مصرف آن کالا ها را ترویج کرده اند، حساب شان جداست.

درست می گفت. من همه این کالا ها را مصرف می کردم. همسرم عاشق محصولات نستله بود، نسکافه، شکلات، قهوه. کوکا کولای لعنتی، نوکیا، مگی. اگر این کالا ها را نمی خریدم چه اتفاقی می افتاد؟ وقتی یاد پای خونین آن دخترک معصوم می افتادم تمام وجودم آتش می گرفت. انگار فرشته ای از فرشتگان خداوند را خونین و مالین کرده بودم. فرشته ای که به حق در درگاه خداوند در آفرینش انسان اعتراض کرده بود که خدایا آیا موجودی می آفرینی که جز فساد و خونریزی در زمین کاری نمی کند.

با اشاره پیرمرد که به سمت راست بپیچم، از افکار غم انگیز خود خارج شدم. به پیرمرد گفتم:

-        مگر برنمی گردیم به اونها کمک کنیم؟

-        نه باید بریم.

با خودم گفتم حتما برنامه دیگری دارد و اعتراضی نکردم. همین که به راست پیچیدم و وارد خیابان شدم یکباره فضا تغییر کرد. از شدت ترس و هیجان پایم را روی ترمز کوبیدم. صدای کشیده شدن لاستیک ها بر روی آسفالت بلند شد. ماشین پشت سری با بوقی ممتد به نشانه اعتراض، به سرعت از کنارم عبور کرد. به اطراف نگاه کردم. تازه به داخل بزرگراه پیچیده بودم. همان جایی که چند ساعت قبل پیرمرد را سوار کرده بودم. تازه یاد پیرمرد افتادم. به سرعت صورتم را برگرداندم به سمتش اما نبود. انگار هیچ وقت نبوده است. ساعتم را نگاه کردم، ساعت 7 بود. گیج شده بودم. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است.

امروز درست یک ماه از آن روز می گذرد. موقع برگشتن از دانشگاه هشدار کمبود سوخت ماشین من را به یاد بنزین آن انداخت. مدت ها بود که پمپ بنزین نرفته بودم. خوب که فکر کردم یک ماه شده بود. دقیقا از همان روزی که آن پیرمرد به من قول یک ماه بنزین را داده بود.

هیچ وقت نفهمیدم آن واقعه چه بود. هرچه بود خواب نبود. چون در حال رانندگی و بدون گذشت زمان اتفاق افتاده بود. آنهمه اتفاقات همراه پیرمرد در زمانی ایستا افتاده بود. یک ماه با باک خالی از بنزین رانندگی کرده بودم و اینها نمی توانست خواب باشد.

هرچه بود من همه اتفاقات آن روز را باور دارم. دیگر هیچ محصولی که مشکوک به صهیونیستی بودنش هستم را نمی خرم. عضو موسسه حمایت از فلسطین هستم و همانند همسر و فرزندانم برای فرشته های معصوم و دربند هم وقت و انرژی می گذارم.

 


لحظه ای با یک پیر (داستان) قسمت اول

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 86/11/14:: 4:27 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

لحظه ای با یک پیر(1)

تازه پیچیده بودم توی بزرگراه که دیدمش. پیرمردی که در تو رفتگی کنار بزرگراه منتظر اتومبیل بود. آنروز حس خوبی داشتم. از اون روزهایی بود که از دست خودم راضی بودم. خبری از جنبه سرزنش کننده وجودیم نبود. صلح کامل میان تمام جبهه ها برقراربود و همه راضی بودند. نماز صبحم را به موقع و با حس خوبی خوانده بودم، حتی نماز شبم هم چند روز بود دوباره برقرار شده بود. این جور وقت ها جنبه خیّر وجودم امکان جولان پیدا می کرد و هرچه امر می کرد بدون چون و چرا اجرا میکردم. حس کردم باید سوارش کنم و توی مسیر به طرف دانشگاه تا یک جایی برسانم. صبح به اون زودی به این راحتی ها تاکسی گیرش نمی آمد آنهم چنین جای خلوت و کم دیدی. صدای موسیقی را کم کردم و شیشه سمت پیاده رو را پائین کشیدم تا صدای پیرمرد را بشنوم. جلوش که ایستادم گفتم:

- بفرمائین سوار شین من تا سر بزرگراه شهید چمران می تونم برسونمتون.

گفت:

- ممنونم آقای دکتر، ولی اگه منو سوار می کنین باید تا مقصدم برسونین و بهم کمک کنین تا به کارم برسم.

تعجب کردم که فهمیده من دکترم. اما از این فکرم خنده ام گرفت. خوب تا حالا هر کسی که منو نمی شناخت عنوان افتخاری مهندس بهم می داد، این یکی گفته دکتر! تعجبی نداشت. گفتم:

-آخه پدر جون من ساعت 8 کلاس دارم اگه دیر برسم کلی دانشجو سرگردون می شن. تازه بنزین هم کم دارم گمون نمی کنم بتونم تا جایی که می خواین بتونم برسونمتون.

گفت:

-از بابت کارخیالت راحت باشه تا ساعت 8 می رسی سر کلاست. یک ماه بنزین ماشینت هم بامن.

چهره پیرمرد خیلی خاص بود. از اون چهره هایی که دیگه این روزها نمی شود دید. گرم، خیلی گرم. انگار پدر یا پدر بزرگت باشد. یک جور حس ارادت را در آدم بر می انگیخت. به نظر نمی آمد جایگاه عرضه سوخت داشته باشد. شاید هم تاکسی داشت. شاید پول یک ماه بنزین رو می خواست بهم بدهد. این افکار، من را به  هیچ تصمیمی نرساند. در را باز کردم. سوار شد. با هم احوال پرسی کردیم و راه افتادم. گفتم:

-حالا امر کنین کجا باید برسونمتون؟

گفت:

-قبل از اینکه منو برسونی باید منو کامل سوار کنی!

گفتم:

-یعنی چی؟

گفت:

-یه مقدار وسایل دارم که باید بردارم. اولین پارکینگ کنار بزرگراه یک وانت هست بایستین تا من وسایلم رو از توش بردارم.

 کلی سؤال توی ذهنم سبز شد. اما از خیر پرسیدنش گذشتم و با خودم گفتم حالا که سوارش کرده‌ام باید با آرامش بنا به میل پیر مرد رفتار کنم و به مقصدش برسانم، نهایتش این است که کلاس ساعت اول را نمی رسم. یک مقدار جلوتر وانت سفید رنگی را دیدم و قبل از تذکر پیرمرد کنارش ایستادم. پیرمرد پیاده شد و بعد از دست دادن با راننده به من اشاره کرد که بروم کمکش. تعداد زیادی کیسه پلاستیکی حاوی مواد غذایی و بهداشتی بود که با هم بردیم توی ماشین. باز خودم را متقاعد کردم از پیرمرد نپرسم که چرا این همه جنس را از اینجا خریده و از همان محل زندگیش نخریده. گفتم:

-خوب پدر جان کجا برم؟

گفت:

-سمت جنوب شهر برو، بزرگراه کمر بندی.

چشم گفتم و راه افتادم. توی راه متوجه شدم که ضبط ماشین را خاموش کرده ام ولی اصلا نمی دانستم کِی این کار را کرده ام. پیر مرد ساکت بود وزیر لب ذکر می گفت. توی کمر بندی اشاره کرد که از خروجی سمت شهر ری خارج بشم. احتمال دادم اهل شهر ری باشد. از بزرگراه که خارج شدم تابلوهای کنار خیابان به زبان عربی و انگلیسی بود. کمی تعجب کردم ولی با خودم گفتم حتما شهرداری شهر ری به خاطر توریست ها وزائر های خارجی این کار را کرده است. ولی دلیلش این نمی توانست باشد، چون کمی که جلوتر رفتیم سر تقاطع، تابلویی اسم خیابانی که درآن در حرکت بودیم رابه عربی وانگلیسی«جمال عبد الناصر» نشان می داد و خیابان دیگر را «ویکتور هوگو» . تمام تابلو های مغازه ها هم عربی و انگلیسی بود. مرد ها و زن ها هم لباس عربی داشتند. کمی که جلوتر رفتیم از شدت تعجب با تمام توان پایم را روی ترمز فشار دادم و ایستادم. نمی توانستم چیزی را که می بینم باور کنم. دریای بی کرانی درست در روبرویمان بود. هیچ منطقی در ذهنم پیدا نمی شد که این وضعیت را توضیح بدهد. اطراف تهران که دریایی وجود نداشت. دریای خزر هم اگر باور می کردم که نیم ساعته رسیده ام این شکلی نبود. دریای بی کرانی که ساحلی ماسه ای و زیبا داشت با ردیفی از نخلهای هرس شده که منظره دریا و ساحل را به شکلی زیبا قاب گرفته بودند.

صدای پیرمرد مرا به خود آورد. کاملا پیرمرد همراهم را فراموش کرده بودم. گفت:

-   چه شده چرا ایستادی؟ تعجب کرده ای بله؟ می خواهی بدانی ما الان کجا هستیم؟ اینجا شهر غزه است. بخشی از منطقه به اصطلاح کشور خود مختار فلسطین. زندان بزرگی درون خاک اسرائیل. برایت جالب نیست که کشوری جعلی به شکلی انگلی درون یک کشور دیگر شکل بگیرد، آنقدر رشد کند که کشور میزبان را کاملا ببلعد و به شکل یک زندان درآورد؟ گفتم:

-        غـ غـ غـ ززززه؟

ودیگر صدایی از دهانم خارج نشد. دنباله حرفم را در درون خودم می گفتم. چطوری ما از اتوبان کمربندی تهران وارد شهر غزه شده ایم؟ چطور ممکن است در یک لحظه فضا این گونه عوض شده باشد. نه امکان ندارد.

یکباره فکری مثل برق از ذهنم گذشت که احساس کردم تمام موهای تنم راست شد. نکند مرده باشم. شاید در اتوبان تصادف کرده ام و مرده ام و وارد برزخ شده ام. چطور می توانست این اتفاق افتاده باشد. آیا مرگ به همین راحتی، به همین ناگهانی، به همین غافلگیر کنندگی بود؟ هرچه بود تنها گزینه منطقی همین بود. درباره برزخ مطالعاتی کرده بودم. می دانستم نوعی زندگی شبیه زندگی دنیا وجود دارد. متکامل تر، وسیعتر، عمیق تر.

یکباره انواعی از احساسات نسبت به پیرمرد در درونم شعله ور شد. هرچه بود این اتفاق به پیر مرد ارتباط داشت. سیلی از سؤالات درون مغزم سرازیر شد. هم از دست پیرمرد عصبانی بودم، هم در این فضای بیگانه و نا آشنا به شدت به او نیازمند بودم. سعی کردم خودم را نبازم و همچنان آرام باشم. اگر در عالم برزخ بودم باید سعی می کردم با شرایط آن آشنا شوم، با آن خو بگیرم و ببینم چه کاری می توانم انجام دهم. بازهم شهوت پرسیدن را در خودم سرکوب کردم. ترجیح دادم – شاید به خاطر غرور- که تا مجبور نشده ام چیزی از پیرمرد نپرسم.

پیرمرد اشاره کرد که به سمت راست داخل خیابان ساحلی «احمد عّرابی» بپیچم.

کمی بعد دوباره به سمت راست داخل خیابان «شهدا» پیچیدیم. در سمت چپ خیابان کنسولگری انگلستان دیده می شد و کمی جلوتر از کنار «فلسطین یارد» رد شدیم. عجیب بود که در عالم برزخ هم همه چیز مثل دنیا بود. نرسیده به «پارک سرباز گمنام» به دستور پیرمرد باز هم به چپ داخل خیابان «الناصر» پیچیدم. دیگر طاقت نیاوردم و گفتم:

-        پدرجان میشه بفرمایین کجا داریم می ریم؟

-        می ریم اردوگاه آوارگان «جبالیا» در نزدیکی «بیت لاحیا»

-        چرا؟

-        خوب معلومه اون اجناسی رو که با خودمون اووردیم رو بهشون بدیم. خیلی به این چیز ها نیاز دارند.

دیگر چیزی نپرسیدم. داشت چیز هایی دستگیرم می شد. من قطعا مرده بودم و در عالم برزخ بودم ...ادامه دارد

 


ستون پنجم (داستان)

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 86/10/4:: 4:19 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ستون پنجم (داستان)

 

کفش هایش را پوشید. کیفش را بر زمین گذاشت. خم شد و آغوشش را باز کرد، دخترش که با مراسم خداحافظی آشنابود متقابلا دستهای کوچکش را از هم باز کرد و خود را در آغوش او انداخت. چقدر این لحظه را دوست داشت. دلش می خواست زمان کش می آمد و کش می آمد و تا ابد ادامه می یافت. بر خلاف میلش زیر بغل دخترش را گرفت و او را ازخودش جدا کرد. از زمین بلندش کرد، دو بوسه آبدار از لپ های گردش گرفت و کنار همسرش که در چارچوب در ایستاده بود روی زمین گذاشت. مثل همیشه هوس کرد که همسرش را هم ببوسد و مثل همیشه در حضور دخترش شرم مانع شد. با همسرش دست داد و خداحافظی کرد و طول حیاط را به سمت در طی کرد. هنوز به در حیاط نرسیده مثل همیشه برگشت و برای همسر و دخترش دست تکان داد و انها هم برای او دست تکان دادند.

بدون آنکه اندکی تعجب کند دید مردی دیگر دارد با همسر و دخترش صحبت می کند. مرد بعد از آنکه کفش هایش را پوشید، خم شد و آغوشش را باز کرد و دخترش خود را در آغوش مرد انداخت. ادامه مطلب...

احمدی نژاد چیزی برای از دست دادن ندارد!!!

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 86/8/20:: 5:55 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

احمدی نژاد چیزی برای از دست دادن ندارد!!!

 

یکی از دوستان که سخنان حسین مرعشی رو درباره احمدی نژاد شنیده بود چیز جالبی می گفت. می گفت واقعا حق با آقای مرعشی است، احمدی نژاد چیزی ندارد که از دست بدهد یا نگران از دست دادنش باشد، نه موسسه ای، نه کارخانه ای، نه رشته املاک و مستغلاتی، نه حسابهای ارزی و غیر ارزی، نه شبکه حزبی و جناحی یی؛ یه ماشین مدل 1970 داره که اگه تو خیابون رهاش کنه دزد هم حاضر به دزدیدنش نمی شه، حساب بانکی که خالیه و فقط حقوقش رو از طریق اون می گیره، فقط یک خدا داره که با هیچ تهدیدی از دست نمی ره!

 

 

داستان:

مردی که به چهره مردگان نگاه می کرد

 

 

-   این خط عمیق و عمودی رو می بینی؟ از پیشانی شروع شده و در تمام صورت ادامه پیدا کرده و به سمت پاها می ره. اندوه، غمی بزرگ و دائمی که تمام حیات این مرده رو پیموده. این خط خط اندوهه که زندگی مرده خدا بیامرز رو تشکیل میداده.

مرد بعد از گفتن این جملات بدون هیچ تغییر حالتی زیر لب شروع به خواندن فاتحه کرد. شاگردش به تقلید از او همین کار را کرد. مرد پس از تمام شدن فاتحه دست شاگردش را گرفت و جمعیت اطراف مرده را شکافت و خارج شد.

مرد چیز های زیادی در صورت مردگان می دید و می خواند و همه را برای شاگردش توضیح می داد. سراغ مرده های زیادی می رفتند. هر مرده ای توصیفی داشت و بعد فاتحه ای.

برای یک مرده می گفت:

-   این خط های کوتاه کوتاه رو بر جای جای صورت مرده می بینی؟ اینها شادی اند. شادی هایی کوچک. شادی هایی پراکنده. شادی هایی در طول عمر مرده. بسم الله الرحمن الرحیم...

برای مرده ای دیگر:

-   این لکه های تیره رو در جای جای صورت مرده می بینی؟ اینها اثرظلم اند. مرده ای مظلوم. لکه های بزرگ لکه های کوچک. ظلم های بزرگ ظلم های کوچک. زندگی این مرده به تحمل ظلم هایی بزرگ و کوچک گذشته. بسم الله الرحمن الرحیم...

و دیگری:

-   این خط های پهن و چروکیده و کج و معوج رو در تمام عرض صورت مرده می بینی؟ اینها رنج اند. رنج هایی عمیق، رنج هایی متفاوت، رنج هایی پی در پی. بسم الله الرحمن الرحیم...

در مورد یکی دیگر:

-   این دو خط منحنی رو به موازات چشمها می بینی؟ نازک و روشن با ابتدا و انتهایی نا معلوم. اینها خط امید اند. امید هایی در زندگی مرده که از جایی نا معلوم سرچشمه می گرفته و به جایی نا معلوم ختم می شده است. بسم الله الرحمن الرحیم....

در گورستانی قدیمی صبح یک روز بهار، نسیم نمناکِ متعاقب باران شبانگاهی، زمینه ارتباط اشک های بازماندگان مردگانی بود که گرداگرد جسد مرده شان چروکیده بودند.

 شاگرد داشت به چهره مرد نگاه می کرد که حالا مرده بود. شاگرد یک خط عمیق و عمودی را دید که از پیشانی شروع شده بود، در تمام صورت امتداد یافته بود و به سمت پاها می رفت. خط های کوتاه کوتاهی رو در جای جای صورت دید. لکه های تیره بزرگ و کوچکی را بر جای جای صورت دید. خط های پهن و چروکیده کج و معوجی را در تمام عرض صورت دید. دو خط منحنی را بی ابتدا و بی انتها به موازات چشمها دید.

شاگرد فاتحه ای خواند و بی کلامی بر خاست. جمعیت را شکافت و خارج شد. او دیگر به صورت هیچ مرده ای نگاه نمی کرد.

 

 

 


بزی که عشق خودش را می خورْد

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 86/6/18:: 6:17 صبح

بسمه تعالی

بزی که عشق خودش را می خورْد

-   این دیگه آخرین بار بود، اگه این دفعه برگ در بیاره و گل بده دیگه هیچ وقت این کار رو نمی کنم. کارد بخوره به این شکم. این همه علف هست. علف ها رو بخور. از علف ها سیر نمی شی؟ باید حتما گل بخوری؟ اون هم این گل رو؟ عشقت رو؟ ببین هیچی ازش نمونده. نه برگی، نه گلی. یه ساقه لخت مونده که معلوم نیست دوباره جون بگیره و برگ و گل بده. آه! ای عشق من! ای نازنین من! ای بهانه آمدنم به این پرتگاه سنگلاخی! برخیز! یک بار دیگر من رو ببخش. من عطر تو را، رنگ تو را، لطافت تو را دوست دارم. تو عصاره همه زیبایی های طبیعتی. اگر تو نباشی دلم می خواهد چوپان مرا در کویری بچراند که جز خارهای حلق سوراخ کن چیزی در آن یافت نشود. اگر تو نباشی دلم می خواهد چوپان مرا در بیابانهایی به دنبال علف بدواند که پس از روزها تشنگی، گندابی آلوده را چون زلالی حیات بخش سر بکشم. اگر تو نباشی برای من چه تفاوت می کند که این جهان را در خوشی بگذرانم یا رنج. چه تفاوت می کند که اصلا بخواهم زمانی در این جهان باشم یا نباشم. اگر تو نباشی دلم می خواهد گرگ اولین حلقومی که می فشارد مال من باشد.

همین جور که با خودش حرف می زد اشک در گوشه چشم هایش جمع می شد، گلوله می شد غلت می خورد می آمد و از روی ریش آویزانش بر روی خاک می چکید و از آن، خاک در پای ساقه لُختی که تا لَختی قبل گلی زیبا بود، نقطه نقطه شده بود.

بز پوزه اش را به ساقه زخمی و لخت می مالید و بوی عطر دل انگیز علف درونش را به قلیان می آورد، مستش می کرد. ناگهان از خودش متنفر می شد. از کاری که کرده بود.از کاری که در حق این گل کرده بود. او این گل زیبا را در لابلای صخره های خشن، ودیوار بلند کوه یافته بود.این گل، شاید زیبا بود شاید هم گلی مثل بی نهایت گلهای دیگر بود. هرچه بود چیزی داشت که دیگر گلها نداشت. چیزی داشت که مال او بود. برای او بود. چیزی که او را مجبور می کرد دیوار سنگلاخی کوه را با هزار افت و خیز بالا برود تا این گل را ببیند. چیزی داشت که انگار او را در آرامش بخش ترین حد ممکن در خود فرو می برد، حل می کرد. اما او در حالی که می دانست نباید؛ این کار تنفر انگیز را می کرد. هر بار که چوپان گله را به این دره و پای این کوه بلند می آورد، بز با هزار زحمت خودش را به گل، به عشقش می رساند. نه برای آنکه آنرا بخورد، جذبه ای سحر انگیز او را می آورد بالا. بز می دانست رازی در این گل هست. این گل برای خوردن نبود. ولی او هر بار گل را می خورد و بلافاصله از خودش متنفر می شد و بی درنگ به خودش قول می داد که اگر بار دیگر ساقه لخت گل برگ در بیاورد و گل بدهد، بار دیگر که سراغ گل می آید، آنرا نخورد بلکه خود را به رازِ آن بسپرد. اما بارها و بارها این کار را تکرار کرده بود. حالا دیگر موقع قول دادن به خودش، در آن ته دلش کسی سرزنشش می کرد و از شکستن دیگر باره این عهد هم خبر می داد.

باز هم بز گل را خورده بود و داشت با اشک چشمانش ساقه لخت باقی مانده را آبیاری می کرد. وقتی داشت به خودش قولی دیگر باره می داد، آن ته دلش کسی دوباره قُر زد:

-   خسته شدم از بس که قول های بی خود دادی. خودت هم می دانی که اعتبار این قولت تا زمانی است که شهوتِ خوردن خوابیده است. افسار تو در دستان خواهش های توست. پس بی خود قول نده. بگذار آبروی رفته ات بیش از این لجن مال نشود. تو که گل را فقط برای خوردن می خواهی، چرا ادعای عشق می کنی؟ با خودت راست باش. همان باش که هستی. پرده هفت رنگ را از در خانه مخروبه ات بردار...

ولی اینبار، گویا آگاهی دیگری به آگاهی هایش اضافه شده بود. صدای کسی دیگر را هم در درونش می شنید.آگاهی جدیدی، کسی تازه، صدایی نو در درونش طنین افکند:

-   بس است! رها کن این ملامت گری بیهوده را. می خواهی نا امیدی در کاسه گدائیم بگذاری؟ من همینم که هستم. کِشِشی و کوششی، جستی و شکستی. گل، مرا با همین خصایص پسندیده است و به خویش دعوتم کرده است. تو از من چه انتظاری داری؟ شمشیر بر خویش بِکِشم و خویش را بکُشم؟ من دیگر هیچ قولی نمی دهم که بخواهم وفا کنم یا جفا. من دیگر اراده ای نمی کنم که در قید انجام و اقدام باشم. من دیگر از توبه، توبه کرده ام. من فقط یک قلب دارم و بس و آنرا می سپارم به آنچه از گل به سویم می آید. عشق، جذبه، میل، فنا یا هرچه نام دارد. نام عاشق بر خویش نمی نهم. عاشق تکلیف دارد، راه دارد، کلاه دارد. من هیچ ندارم. من رونده ای هستم شاید. فقط به سوی گل می روم و تا سر کویش می دوم.  بجومش یا ببویمش در اراده گل است. نمی دانم. هیچ چیز آرزو نخواهم کرد، هیچ چیز را پیش بینی نخواهم کرد...

 صدای «سوت و هایِ» چوپان در دره پیچید. گله به فرمان چوپان گرد هم آمد. چوپان تک مانده ها را از پای صخره ها و بوته ها جمع کرد. پناهِ بوته خاری بزرگ، پای دیوار سنگی کوه چیزی دید و صدایش را بلند کرد:

های بچه! بیا این خوردارِ1 بز را بردار بینداز توی خورجین ببریم تحویل صاحبش بدهیم.

 

پی نوشت:

1- خوردار: باقی مانده لاشه گوسفندِ گرگ خورده که معمولا چوپان برای اطمینان صاحب مال به روستا می برد وبه وی نشان می دهد.


استجابت رد شده (داستان)

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 86/5/28:: 4:26 عصر

به نام او

استجابت رد شده (داستان)

 

مکبر که «السلام علیکم و رحمه الله و برکاته» را گفت تعداد زیادی از جای جای صف ها به سرعت برخاستند و به سمت در خروجی مسجد هجوم بردند. انگار که سرباز باشند و به زور آورده باشندشان نماز جماعت، که به محض تمام شدن نماز برای زودتر رسیدن به غذاخوری خیز برداشته اند. اصلا بسیاری از مردم در کارها همین جوری اند، به قول معروف گاو را پوست می کنند، به دمش که می رسند رها می کنند. کلی زحمت می کشند وقت می گذارند می آیند نماز جماعت، دو دقیقه صلوات و دعای پایانی اش را نمی مانند تا جلسه نماز به شکلی رسمی و منطم پایان یابد. در سخنرانی ها هم همین جور اند و سخنران  را در میانه نتیجه گیری پایانی اش تنها می گذارند و می روند. در راه پیمایی ها کیلومتر ها راه می روند ولی به قطع نامه پایانی که می رسند پراکنده می شوند.

 حاجی ولی مقید بود تعقیبات را هرچند مختصر به جا بیاورد، دو دقیقه بیشتر بسته ماندنِ مغازه به جایی بر نمی خورد. خصوصا در این ماه شعبان که صلوات شعبانیه را حتما بعد از هر نماز می خواند: ... اللهم صل علی محمد و آل محمد و اعمر قلبی به طاعتک ... و الرزقنی مواساة من قتّرت علیه من رزقک بما وسّعت علیّ من فضلک....

مثل همیشه بعد از نماز حاجی درِ مغازه را باز کردو تابلو «برای اقامه نماز 20 دقیقه تعطیل است» را بر روی در ورودی برگرداند تا عبارت «باز است» رو به بیرون باشد. زنی چند متر آن طرف تر در میان سایه روشن کوچه پشت تیر چراغ برق مخفی شد و دختر بچه شش هفت ساله ای را به سمت مغازه فرستاد. حاجی هنوز داشت دور و برش می چرخید و ته مانده ای از صلوات شعبانیه را تکرار می کرد که دخترک وارد شد و بدون مقدمه گفت:

-        مادرم گفته یه شونه تخم مرغ بدین پولشو بعدا می یاره.

حاجی دخترک را شناخت و بعد از چند لحظه درنگ گفت:

-        به مادرت بگو حسابش زیاد شده بیاد حساب کنه بعد جنس جدید ببره، برو دختر جون، برو بهش بگو

و دخترک بدون هیچ اثری گم شد. انگار که خیالی بیش نبود. وقتی حاجی سرش را از در مغازه در جستجوی دخترک و مادرش بیرون برد، سایه روشن کوچه خلوت تر از همیشه به نظر می رسید و فرشته ای که آمده بود تا استجابت دعای حاجی را به او برساند، فاصله ای از خاک تا افلاک داشت.

اللهم صل علی محمد و آل محمد ... والرزقنی مواساه من قتّرت علیه من رزقک بما وسّعت علیّ من فضلک

خداوندا بر محمد و آل محمد درود فرست و از آن رو که به فضلت بر من گشایش رواداشته ای، دستگیری از کسانی که روزیشان را تنگ کرده ای نصیبم نما...    


چیز هایی که کاش نمی دانستم

ارسال شده توسط محمد علی خدادوست در 85/8/5:: 8:2 عصر

به نام او

چیز هایی که کاش نمی دانستم

* باران

حس خیلی خوبی دارم. دارد باران می بارد. یکباره شروع شده است، با قطره هایی درشت وشدید، جوری که به سطح زمین که نگاه می کنی معلوم نیست قطرات از بالا به پائین می ریزند یا از پائین به بالا. یک جورایی به نظر می آید زمین به آسمان وصل شده است. درونم غوغای آرامی است. در عین حالی که از این اوضاع بی نهایت احساس خوبی دارم؛ اما بی قرارم. حس می کنم باید کاری بکنم. شاید بروم زیر باران صورتم را به طرف آسمان بگیرم تا صورتم- این نزدیک ترین عضوم به «خود» م- از لطف آسمان خیسِ خیس شود؛ اما این کار را نمی کنم چون می دانم این؛ چاره کار نیست. وقتی در این حال می خواهم برای وضعیت خودم؛ برای خودم مثال بزنم؛ تصویری از کودکی هایم در ذهنم مجسم می شود، پرنده ای در قفس که گذاشته امش درون باغ لابلای شاخه درختان، پرنده، خیلی خوشحال می شود و در عین حال بی قرار؛ خودش را به در و دیوار قفس می زند. انگار درعین حال که از بودن در باغ خوشحال شده، بودن در قفس برایش مشکل تر شده است. (و من در همان ایام کودکی حس دوگانه خوشحالی و غم از آن حالتِ پرنده داشتم.)

در میان این احساس خوب؛ یک اگاهی ناخوشایند همه اش به درون خود آگاهی ام سرک می کشد؛ یک آگاهی که از اول با وجود گنگ بودنش حس می کنم ناخوشایند است. وقتی نزدیکش می شوم و به درون خود آگاهم می آورم، معلوم می شود چیست. یک اگاهی مثلا علمی. اگاهی از اینکه این بارش که روح من زمین و آسمان را با آن به هم دوخته است و گمان می کند دنیا تازه تر و دلپذیر تر و مهربان تر شده است، خیلی محدود است. هم عمودی و هم افقی. عمودی: تا فاصله ای نهایت چند هزار متر، یعنی از همان جاست که شروع می شود. بالاتر از آن خبری نیست. یعنی بالاتر از آن ابری نمی تواند باشد. همیشه آفتابی است. یکنواختِ یکنواخت. افقی هم در شعاع چند کیلومتری بیشتر وسعت ندارد. شاید چند محله شهر.

این اگاهیِ مزاحم، حس معنوی خوشایندم را به چالش می کشد. دفع کردنش هم سودی ندارد. کاش این آگاهی مزاحم را نداشتم تا هربار که باران می آمد با تمام وجودم ایمان می داشتم، زمین به آسمان متصل شده و می رفتم زیر باران و تمام «تنم»  را به آسمان می دوختم.

 

 

 

 


   1   2      >



بازدید امروز: 24 ، بازدید دیروز: 287 ، کل بازدیدها: 641878
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ