بسم الله الرحمن الرحيم
حمله نامرئي (داستان علمي تخيلي- قسمت دوم)
امروز «جلسه همگاني»[1] براي بررسي نتايج طرح هاي جاري برگزار مي شد و دکتر خليفه مثل هميشه در حال زمزمه کردن آخرين سروده اش، اولين نفري بود که وارد سالن جلسه شد:
خـــدايا! روسياهم روسيـاهم
پر از گريه پر از اندوه و آهم
من از هر چشم نافذ مي گريزم
اگر دائــــم نباشي در نگاهم
خدايا! مشکلم را مرتفع کن
که دايم مي شوم خود سد راهم
سپاهي از هوس ها و نفس ها
...ومن زخميّ ِتيغ اين سپاهم
من و يک لشکرمست مسلح
به جز گريه زکف رفته سلاحم
نمي گويم که با من اين و آن کن
که مي داني توخود يارب! صلاحم
خداوندا خــــــريداري ندارم
بجــز تو بــهر اين عــمر تباهم
با آمدن بقيه و خانم دکتر فرزاني به عنوان رئيس بخش «دفاع بيولوژيک» و مسئول جلسه، جلسه شکل رسمي گرفت وخانم دکتر فرزاني شروع به صحبت کرد و پس از مقدمه و خير مقدم گفت:
« اين جلسه عمومي ما يک جلسه تلفيقي است که با حضور مسئولان پروژه از دو بخش «دفاع بيولوژيک» و «دفاع الکترونيک» تشکيل شده است. ممکن است در جريان باشيد که ما در بخش دفاع بيولوژيک پروژه اي بنام «Nest1» داريم که مطالعات فراوان ما به نتيجه خاصي نيانجاميده، از طرف ديگر بخش دفاع الکترونيک نيز پروژه اي با عنوان N-2.45 RF دارند که سرنوشتي مشابه با سرنوشت پروژه ما داشته است. اين دو پروژه با همين وضعيت در حال اعلام نتيجه و اختتام بوده است که واحد آي تي1 اطلاعات جديدي را از لابلاي «مقالات کددار1» حدود ده سال پيش به دست آورده و متوجه شده است که اين دو پروژه به هم مربوط است. در اين جلسه ما با بررسي پروژه ها و مراحل پيشرفت هر کدام تا به امروز، درباره نحوه ادامه کار تصميم گيري خواهيم کرد. براي شروع از جناب آقاي دکتر عابد به عنوان مسئول بخش دفاع الکترونيک تقاضا مي کنم در مورد پروژه N-2.45 RF توضيحات لازم را ارائه کنند.»
خانم دکتر رويش را به سمت جوان حدودا سي ساله اي که ته ريش آنکادر شده اي داشت برگرداند و دست هايش را به نشانه «بفرمائيد» حرکت داد. دکتر عابد با خوشرويي و لبخند شروع به صحبت کرد و پس از بسم الله و آيه اي که به علت بسته بودن ميکروفون اش چندان مفهوم نبود گفت:
« N-2.45 RF همانند پروژه بخش دفاع بيولوژيک، ما هم درحال جمع بندي گزارش نهايي اين پروژه به همين صورت ناقص بوديم کپروژه اي است که ما حدودا يک سال است شروع کرده ايم و همان گونه که خانم دکتر فرمودند به نتيجه خاصي منجر نشده است. ما بيشتر از يک سال پيش طي بررسي هايي که برروي گوشي هاي تلفن همراه وارداتي از نقطه نظرات امنيتي و حفاظتي انجام مي داديم، متوجه شديم يک مارک از اين گوشي ها بنام «نوگيا» علاوه بر ارسال فرکانس امواج راديويي در محدوده 870 تا 2000 مگا هرتز؛ مي توانند امواج خاصي را با فرکانس بيشتر و در اولين موردي که پيدا کرديم 2450 مگا هرتز ارسال کنند. محدوده 0.8 تا 2 گيگا هرتز محدوده طبيعي ارسال سيگنال هاي تلفن همراه است که در گوشي هاي مختلف متفاوت است اما فرستنده اي که قدرت ارسال فرکانس بالاتر با انرژي بيشتر را داشته باشد در يک گوشي و در حالي که کاربردي براي آن متصور نيست، غير عادي به نظر مي رسيد؛ بنابراين وبا توجه به اينکه شرکت سازنده اين گوشي يعني نوگيا از حاميان اسرائيل و عضو صندوق صهيونيزم است، از نظر امنيتي حائز اهميت شناخته شد و در دستور کار بخش دفاع الکترونيک قرار گرفت. توجه ما بيشتر بر روي جنبه هاي جاسوسي و خلا هاي امنيتي متمرکز بود که با توجه به غير فعال بودن فرستنده مذکور و توان ارسال محدود آن از بُعد مسافتي به نتيجه خاصي نرسيديم. که واحد آي تي اطلاعات ذي قيمتي را ارائه کرد و منجر به تشکيل اين جلسه شد. با توجه به اينکه آقاي دکتر فيضي از کارشناسان واحد آي تي براي ارائه گزارش جامع شان حضور دارند بنده بيشتر از اين صحبت نمي کنم و اداره جلسه را به خانم دکتر فرزاني واگذار مي کنم.»
همه نگاه ها بر روي دکتر فيضي متمرکز شد که بر خلاف انتظار آنهايي که او را نمي شناختند نوجواني بود که صورتش هنوز نياز به ماشين اصلاح نداشت. خانم دکتر فرزاني گفت:
- آقاي دکتر فيضي بفرمائيد
چهره و صداي دکتر فيضي هنوز ايام نوجواني را ترک نگفته بود و معلوم بود که سير تحصيلي و گرفتن مدارک اش طبيعي نبوده است. با نگاه محکم و اعتماد به نفس خاصي شروع به صحبت کرد:
«به نام خدا. با کسب اجازه از محضر اساتيد و دوستان عزيز. يک سال پيش و هنگام مطرح شدن پروژه هاي Nest1 و N-2.45 RF واحد آي تي به اين دو پروژه به ديد دو موضوع مستقل از هم نگاه کرده بود و براي جستجوي در منابع هم، (منظورش مقالات کد دار و کشف رمز کد ها و گفتگو ها و ايميل ها1 و پردازش آنها در واحد آي تي بود) به صورت مستقل و در بازه زماني همان موقع عمل شده بود. البته اين عمل ما بسيار طبيعي بود با توجه به اينکه يکي از پروژه ها در حوزه علوم زيستي و مواد غذايي و ديگري در حوزه علوم ارتباطات و الکترونيک بود. علاوه بر اين چون معمولا پروژه ها محصول جستجوي خود موسسه و از داخل بوده است و ما تجربه زيادي در کار بر روي پروژه هاي بيروني نداريم، ما بر اساس يک خطاي «عادتي» بر روي منابع روزآمد تمرکز کرديم و تا به اين فرض برسيم که اين محصولات (پروتئين Nest1 وتراشه الکترونيکي N-2.45 RF) محصول مطالعات و پژوهش هاي شايد بيش از يک دهه پيش باشد، يک سال زمان را از دست داديم و از اين بابت متاسفم و از جانب واحد آي تي از بخش هاي تحقيقاتي عذر خواهي مي کنم.
با نگاه جديد و رجوع به منابع در بازه هاي زماني گذشته، طلسم کار شکسته شد و اطلاعات بسيار خوبي به دست آمد که در تجزيه و تحليل اطلاعات متوجه ارتباط اين دو پروژه شديم.
بررسي هاي ما در مقالات کد دار و ساير منابع نشان مي دهد که پروتئين Nest1وتراشه N-2.45 RF به هم مربوط است و امواج صادره از تراشه بايد تغييراتي در پروتئين نامبرده ايجاد کند. متذکر مي شوم که تراشه طوري طراحي شده است که بايد امواج را از جايي مثلا ماهواره دريافت و سپس در محدوده فرکانسي خاصي ارسال خاصي کند.
تمام نتايج يافته هاي ما قبلا به پوشه هاي شخصي دوستان بر روي شبکه1 ارسال شده ويک پرينت از آن الان جلوتان بر روي ميز قرار دارد. من ديگر عرضي ندارم، اگر سؤالي بود در خدمت تان هستم.»
با اتمام صحبت هاي دکتر فيضي در حالي که بعضي افراد ورقه هاي مورد اشاره او را بر روي ميز وارسي مي کردند بيشتر نگاه ها به سمت خانم دکتر فرزاني برگشت. خانم دکتر پس از تشکر از دکتر فيضي و زحمات واحد آي تي گفت:
-با توجه به شرايط پيش آمده گمان کنم بايستي يک کار گروه مشترک از دو بخش دفاع بيولوژيک و دفاع الکترونيک وظيفه انجام و به اتمام رساندن پروژه ها را در قالب يک پروژه واحد به عهده بگيرد.
بعد از صحبت هاي نه چندان مفصل، يک کارگروه براي کار بر روي «پروژه مشترک» انتخاب شد و محل و شرايط کار تعيين گرديد و جلسه با پذيرايي و گفتگوهاي دوستانه و غير کاري به اتمام رسيد.
...ادامه دارد.
باز باران
باز باران با ترانه
بي تکلف، بي بهانه
قصه هاي زندگاني
غصه هاي جاوداني
قصه آن مرد تنها
که چه بي ترديد و پروا
خسته از جنگ رسانه
-از نيويورک-
زخمي اما فاتـــحانه
زير باران
گرم و خندان
باز مي گردد به خـــانه.
با زراندوزان و دزدان
هرکه بيت المال را کردست مال البيت
با زمين خوارن، باند بازان، بند بازان
وامدارانِ گنده، وام گيرانِ گنده
نفت خواران، مفت خواران
با پليدان، نقد به مزدان
در نبرد است
توي خـــانه.
خط نگهدارِ دفاعِ از ولايت
بر لبش ذکر ظهور و نام مولا و هدايت
فکر و ذکرش مردم و محروم و مظلوم
ساعت کارش زياد و زندگيّ ساده اش ملموس و معلوم
قصه اش از فرط غربت
در دلِ آخرْ زمــــانه
به چه مي ماند؟ فســـــانه.
آه از اين جور زمانه
که چه خنگ و احمقانه
عده اي هر ياوه اي را
حرف هر نوباوه اي را
صرف آنکه از هزاران
منبر و سايت و تريبون
آمده بيرون؛ باور مي کنند.
مرد تنها و غريب قصه ما،
در ميان شايعاتِ صد رســـــــانه
مي شود: نا کار آمد!
دشمن سرمايه و کار و درآمد!
عامل بي خانگي
قاتل فرزانگي
مدعيّ رابطه با قائم غايب
يا خود ِ او و خدا را رابط و نايب.
قصه ما کودکم! يک قصه تکراري است
جنگ عدل و ظلم تاريخ، تا هميشه جاري است
قصه مردان تنها، غصه اي طولاني است.
بشنو از من کودک من!
بي وجود باند بازي
حزب بازي
مافياي قدرت و پول،
زندگي:
هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا!
کودک دل
اين روزها از دست دل خويش فرار مي کنم
زار مي زنم، سکوت مي شوم، هوار مي کنم
من از دلم چون کودکي لجوج ناز مي کشم
عقـــــــلم الاغ مي شود، او را سوار مي کنم
از شبهه در اين معامله پرهيز مـــــي کنم
گمان مکن که من عشق را احتـــکار مي کنم
«ما زاده عشقيم و پسر خوانده جــــــاميم»
من به اين نسبت با عشق افتخار مي کـــنم
با عجز و التماس فراوان مرگ خواسته ام
اينگونه، در قنوت خويش انتحــــــــار مي کنم
از من همجواري شيشه و سنگ خواسته اي
گر سخت، من اين رابطه را برقــرار مي کنم
بسم الله الرحمن الرحيم
دلم بد جوري گرفته است! وقتي تنهايي دکتر احمدي نژاد عزيز را مي بينم. تلاشش را و ناجوانمردي هاي عليه او را. خصوصا وقتي بد گويي را از زبان کساني مي شنوم که احمدي نژاد بيشترين دغدغه اش آنهاست(قشر مستضعف).
دلم گرفته است که اگر در زمان علي عليه السلام هم بودم احتمالا همين جور دلم گرفته بود!
دلم گرفته است از کساني که به نام اصول گرايي راي مي گيرند و تنها چيزي که دارند - گرايش- به اصول است و گاه و بيگاه به دلسوز ترين رئيس جمهور دنيا هجمه وارد مي کنند( دلم گرفته است که من هم از سر ناچاري به آنها راي داده ام و در دور دوم هم راي خواهم داد)
دلم گرفته است که خود نيز در خلوص وجودي خويش هم جنس آن که دوستش دارم(حاج محمود عزيز) نيستم.
دلم گرفته است که نمي توانم هيچ کاري برايش انجام بدهم. باري بردارم يا باري نباشم.
دلم گرفته است که سنگر دفاع از ولايت(دولت نهم) بعضا توسط مثلا مدافعان ولايت تخريب مي شود.
دلم گرفته است و مي خواهم شهيد شوم، قطعه قطعه شوم، بروم و ديگر نبينم...
بسم الله الرحمن الرحيم
اگر از کوي تو تا منزل من راهي هست
بي گمان ازتو به سوي دل من راهي هست
چه کسي گفته که از گُل سوي گِل راهي نيست
از گّل روي تو ســــوي گِل من راهي هست
قد کـــوتاهِ شعـــــــور من و آن سرو کجــــا
بهر حل کردن اين مشکل من راهـــي هست
گفته بودم تو رفيق گل و خاري با هـــــــم
توبه از اين نظر باطل من، راهــــــــي هست؟
جان من!شعر من از دامن تو دور شده است
بپذير اين يله را خوشــــکل من! راهي هست؟
بسم الله الرحمن الرحيم
سيزده بدر، بوي باران، بوي مرگ
سيزده بدر است، شيفت ام و بايد مثل خيلي ها -آنکه دارد گوشه اي را به وظيفه جارو مي کند، آنکه دارد جلوي شير و شغالي غذا مي گذارد، آنکه هنوز اميدوار سر گذر ايستاده است...- سر کار باشم. بيماري سيزده بدر نمي شناسد و آزمايش، که مي خواهد مچ بيماري را بگيرد و من بايد آزمايش بيماران را انجام بدهم. مثل مرگ که زمان نمي شناسد، بهاروپائيز نمي شناسد، عيد و عزا نمي شناسد.
به لطف قرارگرفتن بيمارستانمان بر دامنه کوه، چند لحظه اي که نمونه ندارم مي روم يک نقطه بلند بيمارستان و از آنجا به پائين جايي که مردمانِ سيزده بدر زده در هم مي لولند نگاه مي کنم. باد مي آيد، گرد و خاک است، رعدوبرق و بوي باران.
نفس عميق مي کشم انگار بجاي آن همه طراوت بوي مرگ را در ريه هايم فرو داده ام که پر مي شوم از فکر مرگ. باخبر شده ام که ديروز عمو حاج علي ام درگذشته است.
به جست و خيز هاي شادمانه مردمان آن پايين خيره شده ام و بجاي غلغله شان-که ازاين فاصله نمي شنوم- در ذهنم غلغله خاطراتِ عمو حاج علي را مي گذارم.
مي انديشم به قهقهه هاي شادمانه اش وبه آه هاي اندوهگنانه اش.
مي انديشم به مهرباني هايش و به قهروغضب هايش.
مي انديشم به سادگي هايش و به زرنگ بازي هايش.
مي انديشم به غروروافتخار هايش و به غبطه و حسرت هايش.
مي انديشم به آرزو هايش و دستاوردهايش.
مي انديشم به زندگي و انديشه هايش.
به مردمان آن پايين که نگاه مي کنم، گويي آنها مردگانند. مردگان آينده و من دارم به گذشته آن مردگان آينده نگاه مي کنم. قضيه جالب مي شود. گويي مکاشفه است و چه با تمسخر به گذشته اين مردگان آينده نگاه مي کنم. چه پوچ به نظر مي رسد جست و خيز ها و در هم لوليدن هايشان در روزي که اسم اش را گذاشته اند سيزده بدر.
########
حاج عموجانم شدي، ماهي درياي مرگ
گشته اي همدست او، رفته اي همپاي مرگ
خسته شدم مثل تو، از رخ دنياي سرد
کاش بدهي -رفته اي- آدرس دنياي مرگ
بين دو دنياي ما، فاصله بي انتهاست
مثل تو بايد خريد، باديه پيماي مرگ
تا که بريزد به هم، شوکت فرعون تن
معجزه اي لازم است، از يد بيضاي مرگ
پشت سرم لشکري است، روبرو درياي نيل
منتظر ضربه ام، ضربه موساي مرگ
بسم الله الرحمن الرحيم
بر سفره هفت سين من:
سايه سبز پدر و مادرم
سيب سرخِ گونه هاي دخترم
سکه زر خنده هاي همسرم
سرفرازي و سعادت در برم
سنجد شکر، سير بي بوي دعا؛
مانده يک ماهي که آنرا مي خرم!
بسم الله الرحمن الرحيم
اي حبيب خدا، درود و رحمت خداوند همچنان تا ابد بر تو و خاندان گرامي ات باد.
اي حبيب خدا، مسلماني هنوز هم آسان نيست.هزاران سال گذشته از آن زماني که شما با چه مشقت ها دين خدا را به گوش پر از پنبه مردمان رساندي، اما هنوز مسلماني همان رنج ها را دارد.
مسلماني نيم بند ما هم همان قدر مبغوض شياطين است که سرچشمه ناب شما. امروز هم مسلماني، محاصره اقتصادي دارد، شما را در شعب ابي طالب، و ما را در ايران و غزه و ...
امروز هم نوزادان شير خوار ما را، جوانان ما را، پير مردان و پير زنان ما را مي کشند، آنچنان که ياران و فرزندان تو را کشتند.
گرچه مسلماني مان چندان مرغوب و اصل نيست اما خوشحاليم از اين تشابهات، که ما را به همين مسلماني نيم بندمان اميدوار مي کند.
از اين که مسلماني ما هنوز هم بت هاي روزگار را مي لرزاند، مي ترساند، خوشحاليم. از اينکه آنها را مجبور به واکنش و دشمني با ما مي کند خوشحاليم. اگر مسلماني ما آنقدر بي خاصيت بود که مي توانست لات و هبل هاي انسان نماي امروزي را در کنار خويش بپذيرد؛ در پيشگاهت اي حبيب خدا! بسيار شرمسار تر از اکنون مي بوديم.
اکنون اگرچه آنقدر مسلمان نيستيم که فرزند برومندت را از چاه غيبت بيرون بياوريم، باز خرسنديم که بت هايي چون بوش و اولمرت و مرکل وسارکوزي و بلرو عباس و فهد و مبارک و ديگر سنگ ها و سگ هاي انسان نما از بودن در دنيايي که ما هم در آنيم احساس آرامش نمي کنند. ما را مي کشند، محاصره مي کنند، فحش مي دهند. تروريست مي نامند.
...و ما از اين بابت خرسنديم.
-------------------------------
آن روي شادي
خسته ام از صورتم پيداست نيست؟
آدمي بيچاره اي تنهـاست نيست؟
در پي فـــــــرداي موهومي است او
کز پي فرداي او فرداست نيست
پر زدن در لاي جــــــــــرز مـــــــــاده
قصه و افسانه اي بيجاست نيست
من پر از تشـــويشِ «بعدش چيستم»
آتشي است اين کزازل برپاست نيست
آن جهنم که خدا توصـــــيف کــــــرد
معني و مفهوم اين دنيـاست نيست
زخــــمِ ناسور،پايِ بي کفش، آه، درد
آن روي شادي ما اينهاست نيست
بسم الله الرحمن الرحيم
دلم مي خواهد به زمين و زمان بد وبيراه بگويم،
به اولمرت و ليوني و ساير گرگ ها و شغال ها و کفتارهاي صهيونيست که هر روز انسانهاي بي گناه محاصره شده در غره را در خون مي غلطانند بد و بيراه بگويم.
به شارون که در حال جان کندن است بد و بيراه بگويم.
به بوش که از مستي چندين ساله برخاسته و به جان بشريت افتاده بد و براه بگويم.
به نامبارک که همدست يزيديان يک و نيم ميليون انسان را محاصره کرده تا قتل و عام شوند بدو بيراه بگويم.
به عرفاتِ رفته و عباسِ خائنِ مرده که با پرچم مثلا مبارزه دريک دست، دست اولمرت را مي فشارند و پوزخند هاي احمقانه مي زنند بد و بيراه بگويم.
به اروپائياني که پز بشر دوستي شان چشم همه را پر کرده وفرياد دموکراسي خواهي شان گوش فلک را کر کرده، و در پشت هر گلوله اي که بر قلب کودکان بي گناه در فلسطين وعراق و افغانستان وآفريقا و ... مي نشيند مخفي اند بد و بيراه بگويم.
به اعراب شکم گنده که ميراث نازنين پيامبر آخر را از خود کرده اند وهر يک خود را خليفه او مي دانند و از خليفه پيامبر بودن و مقدرات امت اسلامي را به دست گرفتن همچون يزيد گور به گور شده عياشي کردن را بلدند بد و بيراه بگويم.
به سازمان هاي بي خاصيت بين المللي که از تمام فجايع در حال وقوع در جهان فقط نگران آن چيزي مي شوند که بر آنها ديکته مي شود بد و بيراه بگويم.
به سازمانهاي بي خاصيت اسلامي که فقط اسم اسلام را يدک مي کشند و به اندازه همان سازمانهاي غير اسلامي سکولار اند بد و بيراه بگويم.
دلم مي خواهد به زمين و زمان بد و بيراه بگويم.
صداي نهصد سال دعوت نوح در گوشم زنگ مي زند. صداي موسي که بعد از چهل روز برگشت و ديد همه، خدايش را با گوساله اي معاوضه کرده اند در گوشم زنگ مي زند. صداي ابراهيم و عيسي و هود و صالح...
صداي حبيب خدا در گوشم زنگ مي زند که اهل بيتش را هر روز صبح و شب با صداي بلند به «مومنين» معرفي و توصيه مي کرد.
صداي غريبانه علي ع بر فراز منبر کوفه در ميان مردم بي خاصيتِ عافيت طلب در گوشم زنگ مي زند.
صداي تنهاي امام حسن ع هنگام قرارداد صلح...
صداي بي پاسخ امام حسين در ميانه ميدان جنگ...
صداي حزين امام سجاد هنگام دعا...
صداي ناشنيده امام عصر در پس پرده غيبت در گوشم زنگ مي زند.
دلم مي خواهد به روزگار، به مردم آن روزگار ها، به زمين و زمان که گذاشت آن فجايع عظيم رخ بدهد بد و بيراه بگويم.
بسم الله الحمن الرحيم
تو سرانجام دعاي سحرم مـــي داني اينکه آخــــــــر چه بيايد به سرم مي داني
قصه کندن کوه بنام فرهاد شدست بيش ازاو کنده ام و خسته ترم مي داني
تو شبيهِ آبي و هيــــبت دريا داري تا شوم مثل تو، از گـــريه ترم مي داني
آنقدرگفته اي ازخوبيِ شهرت،زيبا! که من آماده بـــــــــراي سفرم مي داني
من که از خانه خود پا ننهادم بيرون راهــــي اين سفــــــرِ پر خطرم مي داني
من تهيدستم وابزارسفر مي خواهم برسان آنچـــه که بـــــــايد ببرم مي داني
گويي عشّـاق توبايدهمه سالم باشند من زبان الکن وهم کور و کرم مي داني
آخرِاين سفرازچشم همه پنهان است اين که آخر چـــــه بيايد به سرم مي داني
بسم الله الرحمن الرحيم
خسته راه درازيم و توان در ما نيست
چون کويريم ونم از اشک روان در ما نيست
در جواني به دو صد حيله گرفتار شديم
خِـــــــــــرَد پيري و نيروي جوان در ما نيست
آنچنان بر تشک راحت عادت خوابيم
که گرفتار حصــــــــــــاريم و فغان در ما نيست
من به دنبال معماي غريبي هســـــتم
که: جهان در دل ما هست و جهان در ما نيست
بخش پاياني و طولانيِ شعرم مخفي ست
ز چــــه رو دغدغـــه بخش نهـــــان در ما نيست
بسم الله الرحمن الرحيم
من به شکرانه عشق تو سحر مي گريم
در دل خـــرمنِ مشتاقِ شرر مي گريم
اگر از سوي تو اندک خبري درز کند
مطمئن باش که از شوق خبر مي گريم
شاخه آرزو از شدت سرما خشکيد
دهد اين شــــاخه خشکيده ثمر مي گريم
دست بيچاره، دعا خالي و کامش تشنه است
تا شود کام دعــــــــا اندکي تر مي گريم
کوشش و خواهش من راه به جايي که نبرد
ره به جـــــايي ببرد گــريه مــگر مي گريم
بله!هر در زده ام، گريه برايم مانده ست
زامتحان در گــريه چه ضـــرر مــي گـــريم
امروزه روان شناسان! بر اهميت خنده و جهات درماني آن فراوان تاکيد مي کنند و روزي نيست که در جريده اي، يا شنيده اي، ما را به خنديدن تشويق نکنند. اما در ادبيات اسلامي آنچه بر آن تاکيد شده گريه است و بر عکس خنده باعث مرگ دل شناخته شده است خصوصا خنديدن به صداي بلند مکروه است. بر خلاف آنچه در فيلم ها مي بينيم که ديوانه ها را گاها گريان نشان مي دهند، گفته شده است شخص ديوانه توان گريستن ندارد و اگر کسي بتواند گريه کند قطعا ديوانه نيست. گريه باعث تخليه روحي و باعث شاد شدن حقيقي انسان مي شود. گريه از رقت روح سرچشمه مي گيرد. گريه در رابطه انسان با خداوند جايگاه ويژه اي دارد. فوايد گريه بر خلاف خنده بسيار زياد است که قصد اين نوشته بيان همه آنها نيست.
بسم الله الرحمن الرحيم
بهار
بهار آورده اي بعد از زمستان، اي بهار من!
...وبعد از بيست و پنج قرن آمدي، روزي شکار من!
مرا از زير باري چند هزار ساله، رها کردي
که در اين چند هزار سال بوده، همواره سوار من
تو زيبا هديه اي بودي براي يک جهان رنجم
که بي منت، به آرامي، شــــــدي تنها نثار من
تو روح الله و لطف الله و خير الله و اسم الله
تو يــــار من، بهـــــار من، قــرار من، نگار من
دوباره جاري ام من در خيابان مثل آن روزها
بيا حتمــــــا به مهمـــــــــانيّ شادو پر شمار من