از جمله چيزهايي که پستي دنيا را به تو نشان مي دهد، آن است که خداوند ـ جلّ ثناؤه ـ بساط آن را از رويت وجّه و اختيار، از سرِ اوليا و دوستانش برکشيده و از روي آزمون و فتنه، آن را براي دشمنانش گسترده است. [امام علي عليه السلام]
جلوه
   [آرشيو نشده ها]

بسم الله الرحمن الرحيم


 


-   اين معرفي نامه از طرف خانم دکتر فرزاني** ست. پي اچ دي فراورده هاي بيولوژيک دارم و پايان نامه ام، همان طور که در سي وي ارسالي ام خدمت تون ذکر شده، کلونينگ و بررسي فولدينگ و فعاليت پروتئين GF1760مغز هامستر بوده. دوست دارم اگه اجازه بدين در پروژه پروتئين Nest1  باهاتون همکاري داشته باشم.


دکتر خليفه* پاکت معرفي نامه را گرفت، درنگي کرد و به دختري که روبروي ميزش مودب و مرتب ايستاده بود نگاه مختصري انداخت. دختر مقنعه و مانتو بلند و زيبايي پوشيده بود که به او ظاهري بسيار متين و موقر مي داد. دکتر خليفه در حالي که خود را از تيررس نگاه نافذ دختر دور نگه مي داشت با سايه کم رنگي از لبخند آرام و شمرده گفت:


-   خوب، خانم دکتر فرزاني، بله؟ شما از احترام فوق العاده من به ايشون خبر داشتيد، نه؟ مي دانستيد که رد کردن سفارش ايشون براي من بسيار دشوار خواهد بود، بله؟


-   نه! خوب ايشان در واقع استاد راهنماي تز بنده بودند. چه خوب که شما ايشان را اينقدر خوب مي شناسيد. من خيلي خوش شانسم که از ايشان براي شما معرفي نامه آورده ام.


دکتر خليفه در حالي که چهره اش حالتي بي احساس به خود گرفته  و گويي در خلسه عميقي فرو رفته بود نگاهش را به جايي بر روي ديوار متمرکز کرد و گفت:


-        آن ايميل و آن تلفن هم از طرف شما بود نه؟


-        نه!


-        شما بوديد که چند وقت قبل براي من پذيرش و اقامت و ... آورده بوديد؟


-        نه!


-         شما آن آقاي خيري بوديد که مي خواستيد براي من خانه اي در شأن و مناسب تهيه کنيد؟


-        نه استاد اين حرف ها چيه که مي زنيد؟


دانه هاي درشت عرق حالا بر پيشاني دکتر خليفه برق مي زد. خودش را به پشتي صندلي تکيه داد و دست هايش را طوري بر روي ميز بالا نگه داشت که مي خواهد مطلب مهمي را بگويد وطرف مقابلش را قانع کند و گفت:


-   ببينيد! من عددي نيستم! من اگر روزي افتخار اين را پيدا کنم که کفش بندگان خدا را بدهند واکس بزنم از اعماق وجودم خوشحال مي شوم. چرا اينقدر به پرو پاي من مي پيچيد؟! خيالتان از طرف من راحت باشد، من هيچ جاي خاصي در دايره وجود ندارم که بخواهيد به آن حسودي کنيد. به اندازه کافي هم که در خدمت تان بوده ام. حالا در اين پيري مرا در تنگناي ماده رها کنيد. من تنها و تنها چيزي که دارم ريسمان اميدي است که به عرش فضل ورحمت خداوند بسته ام و به آن سفت چسبيده ام.  اگربه جاي آن که اين همه به من گدا درخواست مي دهيد قدري بدرگاه خداوند خواهش مي کرديد دل مهربان خداوند حتما تا حالا شما را پذيرفته بود!


دخترسرخ شد، بعد تغيير رنگ داد، نه تنها صورتش بلکه تمام بدنش داشت رنگ پريده تر مي شد، شفاف مي شد. چند لحظه بعد کاملا شفاف و محو شد و اثري از دختر برجاي نماند. دکتر خليفه اصلا متوجه اين موضوع نشد. در خوش غوطه ور بود. به اين فکر مي کرد که پروژه Nest1 چرا بايد براي شيطان اهميت داشته باشد.


 اين پروژه خيلي وقت بود که در واحد امنيت غذايي شروع شده بود اما چند وقت بود بود که پيشرفتي نداشت. پروتئيني با فولدينگ منحصر به فرد در يکسري از غذا هاي وارداتي پيدا و تخليص شده بود که با توجه به ناشناخته بودنش و اينکه اولين بار از محصولات Nestole (نستُله) جدا شده بود، اسمش را Nest1 گذاشته بودند چون احتمال مي دادند که پروتئين هاي ديگري هم از اين دست پيدا کنند ولي بر خلاف تصورشان غير از Nest1 پروتئين نامعمول ديگري پيدا نشد. جالب آن بود که علاوه بر محصولات Nestole  چند محصول ديگر خارجي از جمله کوکا کولا و مگهي (Maggi) هم عينا همين پروتئين را دارا بودند. با توجه به اينکه همه اين شرکت ها از حاميان اسرائيل بودند مسئله مشکوک تلقي شده و براي تحقيقات بيشتر به واحد امنيت غذايي سپرده شده بود.


 بر روي پروتئين آزمايشات فراواني صورت گرفته بود و مشخص شده بود که اين پروتئين، سنتتيک (مصنوعي) است اما يک شکل مشابه طبيعي هم در بدن انسان دارد که فقط در مغز پيدا مي شود. با وجود تمرکز فراوان بر روي هرگونه احتمال بيماري زا بودن پروتئين، هيچ گونه نشانه اي از مضر بودن آن به دست نيامد. در آزمايشات، اين پروتئين حتي در مواقعي که جايگزين پروتئين طبيعي مغز هم مي شد، کاملا مي توانست نقش پروتئين طبيعي را به عهده بگيرد و تغييري در عملکرد مغز ايجاد نمي شد. احتمال داده شده بود که اين پروتئين يک ترکيب سري مغذي مربوط به اين شرکت هاست که به خاطر رقابت هاي تجاري فرمول و مشخصات آن را مخفي نگه داشته اند.     


دکتر خليفه مثل هميشه که در مواضع گنگ و مبهم تعلقش از همه چيز از جمله عقلش بريده مي شد، در حالي که چشمه هاي اشک  در دو گوشه چشمانش شکل مي گرفت و در حالي که داشت از اتاق خارج مي شد با خودش زمزمه مي کرد:


خـــدايا! روسياهم روسيـاهم


پر از گريه پر از اندوه و آهم


من از هر چشم نافذ مي گريزم


اگر دائــــم نباشي در نگاهم


خدايا! مشکلم را مرتفع کن


که دايم مي شوم خود سد راهم...


...ادامه دارد


 


 بخوانيد جالب است: آيا صبح نزديکتر شده است؟


بخوانيد، جالب تر است!: عرق گير پوش هايي که زيرنسيم خنک کولر براي خط شکن ها جزوه -مبارزه با نفس- مي نويسند!!!








* : براي توضيح بيشتر به داستان «راز» در همين وبلاگ مراجعه شود



محمد علي خدادوست ::: شنبه 21/2/1387::: ساعت 7:56 صبح

بسم الله الرحمن الرحيم


وقتي خسته از گردش شبانه برگشت و وارونه نشست و آرام گرفت، غمي آشنا و کهنه دلش را پرکرد. اين غم، لذت پري شکم را که حاصل زحمت تمام شبش بود از بين برد.لذتي چنين زود گذر و ضعيف که بزرگترين گردنه او بود. باز هم شبي ديگر گذشته بود و او مثل تمام شبهاي گذشته ديگر اسير شهوت، پرواز کرده بود تا شکم خود را از حشرات پر کند. لذت شگفت انگيز پرواز و لحظه احساس يک طعمه و در دندان گرفتن شکار چيزهايي نبود که او بتواند به آساني از آنها بگذرد. بار ها با خود کلنجار رفته بود و امشب بار ديگر داشت به همان مسئله فکر مي کرد و مي دانست که مثل همه دفعات قبل کفه توجيهاتش آنقدر سبک خواهد بود که کفه لبريزِ اندوهش را تکاني نخواد داد. اما با سرسختي با خود انديشيد


-                                اصلا چرا من بايد در انديشه شدني باشم که ناشدني است. مثل هزاران خفاش ديگر که در دل شب پر مي کشند و سير مي خورند و روز هاي روشن نفرت انگيز را در کنج آسايش غار وارونه چرت مي زنند، من نيز از آنچه هستم لذت مي برم. چرا بايد اين همه خوشي و خوشبختي را فداي آرزويي ماليخوليايي کنم.


فورا جواب در مغزش زنگ زد:


-                                مسئله اين است که اين شدن، شدني ناشدني نيست. ماليخوليايي هم نيست.  تو نيامده اي که خفاش باشي. حشرات قوت تو نيستند. پرواز در سکوت تاريک و مرگبار شبانه ابعاد وجود تو نيست. غار تاريک و سرد و نمور آغازي براي توست نه امتداد و نه پايان. شهوت به دندان کشيدن بدنهاي نازک حشرات، انتهاي خواستن هاي تو نيست.


کم هست اما ناياب نيست. در هر زماني مي توان يافت. مي توان مثال زد. مثل تو بوده اند با همين بدن با همين ضعف با همين قوت با همين شهوت .


 


اينها همه حرف هاي دوستش بود. دوست پرستويش. پرستويي که معلوم نبود درون غار تاريک و سرد چه کار مي کرد. پرستو پيوسته در گوشش زمزمه مي کرد. از نور مي گفت. از پرواز بر فراز دشت ها و کوه هايي رنگي مي گفت. از بو هاي خوش و رنگ هاي خوش و نسيم خوش حرف مي زد. پرستو از راهي مي گفت که انتها نداشت. ابتدايش غار بود. همان غاري که خانه او و بقيه خفاش ها بود. انتهايش معلوم نبود. کسي از انتهاي راه بر نگشته بود. پرستو از پرستو شدن مي گفت و پرواز به سمت خورشيد و فنا شدن در خورشيد. مي گفت پرستو مرگ ندارد. تا حالا کسي جنازه يک پرستو را نديده است. پرستو ها به سمت خورشيد هجرت مي کنند. پرستو ها نور مي شوند. پرستو ها بي آغاز و بي انجام مي شوند. پرستو ها وجودي مي يابند که همه ابعاد را پر مي کنند.


 از جنگل هاي زيبا در مسيرشان مي گذرند. از کوه هاي سر به فلک کشيده و طيفي از رنگ، سفيد تا سبز تا قرمز، مي گذرند. از دريا هاي بي انتها مي گذرند. همه چيز دنيا را مي بينند. از پرستويي تعريف مي کرد که بر سفره دهقاني انگوري از نور خورده بود. از پرستويي تعريف مي کرد که بر دامان دختري آرميده بود. از پرستويي مي گفت که بر پشت گوسفندي سوار شده بود. نوري که سرسختانه درون غار نمور مي تابيد را مي گفت پرستويي است، شايد هم پرستو هايي که زماني خفاشهايي درون همين غار بوده اند.


 


خفاش با خود مي انديشيد و حرف هاي دوستش را حرف به حرف مرور مي کرد. با همه آنها موافق بود. بارها با خفاش هاي منکر اين موضوع بحث کرده بود و ار حرف هاي کبوتر دفاع کرده بود. اما تا بحال تمام تلاشهايش در حرکت براي کبوتر شدن شکست خورده بود. هربار خواهش گرسنگي اش را لبيک مي گفت و براي شکار حشرات به دل تاريکي مي زد، شکمش را از آنها پر مي کرد و بر مي گشت  وباز با هجوم اندوه و پشيماني مواجه مي شد.


احساس کرد پاهايش دارد سست مي شود. حس هايش در هم مخلوط شده بود. صداهاي زنگ دار و مبهمي درون گوشش مي پيچيد. با خودش انديشيد، شايد دارد کبوتر مي شود. شايد اين مراحل کبوتر شدن است. ترسي شيرين و شوقي توام با اضطراب تمام وجودش را در بر گرفت. تمام زندگي اش را مرور کرد به اميد آنکه همه قطعات روشن آنرا در کنار هم بگذارد و ببيند کفاف چقدر کبوتر شدن را مي دهد. مرور کرد و مرور کرد و نا اميد تر  و نا اميدتر شد. سياهي، بي حسي و سکوت کم کم بر وجودش تسلط يافت. در سکوت و تاريکي از سقف غار جدا شد و بر زمين افتاد. جنازه اي در کنار جنازه خفاش هاي ديگر که در حال پوسيدن بودند و مورچه هاي سياه بدون آنکه قابل ديدن باشند در سکوتي کامل تکه هايي از آنها را قبل از پودر شدن بدندان مي کشيدند و با خود به جايي نامعلوم مي بردند.


 



محمد علي خدادوست ::: شنبه 24/1/1387::: ساعت 5:9 صبح

بسم الله الرحمن الرحيم


لحظه اي با يک پير(2)


 احتمالا پيرمرد اعمال خوب من بود که در عالم برزخ همراهم شده بود. من در عالم دنيا هر وقت اعلام مي شد به فلسطين کمک مي کردم. اين چهره برزخي همان اعمال من بود. بايد منتظر مي ماندم و مي ديدم که چه پيش خواهد آمد.


به اردوگاه که رسيديم. همراه پيرمرد سراغ مردمي مي رفتيم که درک نيازمندي شان احتياج به هيچ زحمتي نداشت. چيز زيادي هم به هر خانواده نمي داديم. انگار پيرمرد مرا به يک نمايشگاه آورده بود. نمايشگاهي از مظلوميت. انگار عمد داشت تا من با چهره هاي متفاوتي از رنج و درد روبرو شوم. آيا ديدن اين چيزها در عالم برزخ باعث تکامل روحي من مي شد؟ قطعا مي شد. احساس مي کردم در دنيا خواب بوده ام. حاضر بودم به دنيا برمي گشتم و تمام زندگي ام را وقف اين مردم مي کردم. آنها مثل من بودند. مثل همسر وفرزندان خودم که عمرم را وقف رفاه شان کرده بودم. آنها اصلا خود من و فرزندانم بودند.


يکباره صداي مهيبي فضا را به هم ريخت. همه جا غوغا شد. همه مي دويدند و به عربي به هم چيزهايي مي گفتند. من هم کامل زبان شان را مي فهميدم. البته ديگر برايم تعجبي نداشت. مي دانستم که در عالم برزخ احاطه علمي انسان بسيار بيشتر از عالم دنيا است و فهميدن زباني غير از زبان مادري چيز عجيبي نبود.


 صحبت از اصابت موشک بود. صحبت از حمله بود. صحبت از رفتن براي کمک به زخمي ها و زير آوار مانده ها بود. انگار پيرمرد اراده من براي انجام کارها بود، تا نيامد و با عجله مرا به سمت اتومبيلم نبرد، من همچنان ايستاده بودم و به زنان و مردان و کودکاني که سراسيمه به سمتي مي دويدند نگاه مي کردم. کودکاني که برخي شان هيچ کفشي به پا نداشتند. با اشاره پيرمرد به سمتي که مردم مي رفتند ماشين را هدايت کردم. چند خيابان جلوتر محل حادثه بود. دود و گرد و خاک به هوا بر مي خواست. بوي باروت و بوي حاصل از سوختن چيز هاي مختلف در هم ادغام شده بود و نفس کشيدن را دشوار مي کرد. ماشين را نگه داشتم و به سرعت از آن پياده شديم. به دنبال پيرمرد که به چالاکي به سمت ساختمانهاي تخريب شده مي دويد حرکت کردم. آنقدر صداهاي مختلف بود که نمي توانستي براي شنيدن بر روي يکي تمرکز کني و آنقدر آدم در هم مي لوليد که نمي شد هدفي براي تقلاهايشان و دويدن هايشان تصور کرد. ياد آن وقتي مي افتادم که ديده بودم آب در لانه موچه هاي بي دفاع مي افتاد و آنها اول کاري که مي کردند آن بود که نوزادان «دانه برنج شکل شان را از لانه خارج مي کردند و بر روي مرتفع ترين محل ممکن قرار مي دادند. اکنون نيز تنها حرکت هدفمند آن مردم سراسيمه، بيرون کشيدن کودکان غالبا نيمه جان از داخل ساختمانهاي نيمه ويران و انتقال آنها به جايي نامعلوم در لابلاي آن مه غليظ گرد وغبار بود. در افکار مشوش خودم غرق بودم که پيرمرد به نقطه اي اشاره کرد. نگاه کردم، در ميان آهن پاره ها و تکه هاي مختلف اشياي منفجر شده و بقاياي اثاث منزل پرت و پلا شده، دم چند پره يک گلوله بزرگ جنگي، شايد موشک از خاک بيرون زده بود. با صداي بلند که ازپيرمرد پرسيدم:


-        موشک منفجر نشده است؟ خطرناکه؟ بايد چکار کنيم؟


-        نه برو جلوتر. به دقت روي بدنه موشک رو بخون.


اول ترسيدم جلو بروم. ولي يادم افتاد که من در عالم برزخ ام و يک بار مرده ام و ديگر مرگ و خطري در کار نيست. از اين فکر احساس امنيتي قوي در خود احساس کردم و جلو رفتم. خم شدم و نوشته خاک آلود روي بدنه موشک را به دقت خواندم:


«اين موشک در کارخانه اسلحه سازي... آمريکا با حمايت مستقيم مالي افراد ذيل ساخته شده است:1- دکتر مؤمن زاده از ايران 2-... 3-....»


انگار موشک ديگري کنارم بر زمين خورده باشد، انگار بمب ديگري درون سرم منفجر شده باشد، چشم هايم سياهي رفت، نفس کشيدن بيش از پيش برايم مشکل شد، با اعتراض به سمت پيرمرد رفتم و فرياد زدم:


-        اين يعني چي؟ چرا اسم من به عنوان حامي ساخت موشک روي اون حک شده؟


-        خوب حمايت کرده اي لابد. بي خودي که اسمت را ننوشته اند.


-   ولي من يادمه در عالم دنيا هميشه در راه پيمايي ها و فراخوان هاي حمايت از مردم فلسطين، من به مردم فلسطين کمک مي کردم.


پيرمرد در حالي که دختر بچه 5-6 ساله بي هوش و خاک آلودي را به من مي داد گفت:


-        بله اونجا رو نگاه کن


و به سمت پاهاي دختر اشاره کرد. پاهاي دخترک خون آلود بود. يکي از پاهايش را ترکشي چيزي شايد هم آواري که رويش ريخته بود تقريبا قطع کرده بود و خونريزي داشت. چکمه صورتي رنگ پلاستيکي در پاي سالمش بود که روي آن چيز هايي نوشته شده بود. فهميدم اشاره پيرمرد به آنها بوده است. در حالي که دلهره رساندن دخترک به بيمارستان را داشتم، با عجله به سمت ماشينم رفتم تا دخترک را داخل ماشين بگذارم ولي در همان حال نوشته هاي روي چکمه را خواندم:


« تهيه شده از محل حمايت هاي مالي افراد ذيل: 1- دکتر مؤمن زاده از ايران 2- ... 3-....»


گيج شده بودم. چرا در عالم برزخ اين چيز ها را نشانم مي دادند. چه کاري از من بر مي آمد. شايد هدف زجر کشيدن و عذاب وجدان گرفتن من بود. من در خريدن يک چکمه پلاستيکي براي کودکي شرکت کرده بودم که همان کودک را با موشکي که در ساختش شرکت کرده بودم کشته بودم. اما هنوز نمي دانستم چرا اسم من را در ليست حاميان ساخت موشک براي اسرائيل گذاشته بودند. من در دنيا هيچ کمکي به اسرائيل نکرده بودم. هميشه در راه پيمايي هاي روز قدس هم شرکت مي کردم و مرگ بر اسرائيل مي گفتم و به فلسطين کمک مي کردم.


تا دخترک زخمي را داخل ماشين گذاشتم، پيرمرد هم آمد و گف:


-        سريع راه بيفت. درمانگاه آن طرف است.


و به سمتي اشاره کرد که من هم سريع به همان سمت راه افتادم. در ميان راه طاقت نياوردم و از پيرمرد پرسيدم که چرا اسم من را روي آن موشک نوشته بودند. پيرمرد گفت که بعد از رساندن دختر به بيمارستان جوابم را مي دهد.


به بيمارستان که رسيديم، عده اي از امدادگران به سرعت به سمت ماشن ما آمدند و دختر را تحويل گرفتند و بر روي برانکارد بردند. ما سوار ماشين شديم وبه سمت محل قبلي حرکت کرديم. در بين راه دوباره سؤالم را از پيرمرد پرسيدم. گفت:


-   علت اينکه اسم تو جزو حاميان ساخت سلاح براي اسرائيل نوشته شده آن است که تو يک سري اجناسي را مي خري و مصرف مي کني که بخشي از سود حاصل از فروش آن کالاها به جيب سازندگان سلاح هاي اسرائيلي مي رود. کالاهايي مثل کوکا کولا، نستله و نسکافه، مگي، نوکيا و...


-        ولي پدر جان من که نمي دونستم. اين کالا ها در داخل کشور به شدت تبليغ مي شد، توزيع مي شد.


-   توفيري در اصل قضيه نمي کنه. تو دانسته يا ندانسته پول ساخت اين سلاح ها را تامين کرده اي. البته آنهايي که دانسته مصرف آن کالا ها را ترويج کرده اند، حساب شان جداست.


درست مي گفت. من همه اين کالا ها را مصرف مي کردم. همسرم عاشق محصولات نستله بود، نسکافه، شکلات، قهوه. کوکا کولاي لعنتي، نوکيا، مگي. اگر اين کالا ها را نمي خريدم چه اتفاقي مي افتاد؟ وقتي ياد پاي خونين آن دخترک معصوم مي افتادم تمام وجودم آتش مي گرفت. انگار فرشته اي از فرشتگان خداوند را خونين و مالين کرده بودم. فرشته اي که به حق در درگاه خداوند در آفرينش انسان اعتراض کرده بود که خدايا آيا موجودي مي آفريني که جز فساد و خونريزي در زمين کاري نمي کند.


با اشاره پيرمرد که به سمت راست بپيچم، از افکار غم انگيز خود خارج شدم. به پيرمرد گفتم:


-        مگر برنمي گرديم به اونها کمک کنيم؟


-        نه بايد بريم.


با خودم گفتم حتما برنامه ديگري دارد و اعتراضي نکردم. همين که به راست پيچيدم و وارد خيابان شدم يکباره فضا تغيير کرد. از شدت ترس و هيجان پايم را روي ترمز کوبيدم. صداي کشيده شدن لاستيک ها بر روي آسفالت بلند شد. ماشين پشت سري با بوقي ممتد به نشانه اعتراض، به سرعت از کنارم عبور کرد. به اطراف نگاه کردم. تازه به داخل بزرگراه پيچيده بودم. همان جايي که چند ساعت قبل پيرمرد را سوار کرده بودم. تازه ياد پيرمرد افتادم. به سرعت صورتم را برگرداندم به سمتش اما نبود. انگار هيچ وقت نبوده است. ساعتم را نگاه کردم، ساعت 7 بود. گيج شده بودم. نمي دانستم چه اتفاقي افتاده است.


امروز درست يک ماه از آن روز مي گذرد. موقع برگشتن از دانشگاه هشدار کمبود سوخت ماشين من را به ياد بنزين آن انداخت. مدت ها بود که پمپ بنزين نرفته بودم. خوب که فکر کردم يک ماه شده بود. دقيقا از همان روزي که آن پيرمرد به من قول يک ماه بنزين را داده بود.


هيچ وقت نفهميدم آن واقعه چه بود. هرچه بود خواب نبود. چون در حال رانندگي و بدون گذشت زمان اتفاق افتاده بود. آنهمه اتفاقات همراه پيرمرد در زماني ايستا افتاده بود. يک ماه با باک خالي از بنزين رانندگي کرده بودم و اينها نمي توانست خواب باشد.


هرچه بود من همه اتفاقات آن روز را باور دارم. ديگر هيچ محصولي که مشکوک به صهيونيستي بودنش هستم را نمي خرم. عضو موسسه حمايت از فلسطين هستم و همانند همسر و فرزندانم براي فرشته هاي معصوم و دربند هم وقت و انرژي مي گذارم.


 



محمد علي خدادوست ::: يکشنبه 14/11/1386::: ساعت 4:35 صبح

بسم الله الرحمن الرحيم


لحظه اي با يک پير(1)


تازه پيچيده بودم توي بزرگراه که ديدمش. پيرمردي که در تو رفتگي کنار بزرگراه منتظر اتومبيل بود. آنروز حس خوبي داشتم. از اون روزهايي بود که از دست خودم راضي بودم. خبري از جنبه سرزنش کننده وجوديم نبود. صلح کامل ميان تمام جبهه ها برقراربود و همه راضي بودند. نماز صبحم را به موقع و با حس خوبي خوانده بودم، حتي نماز شبم هم چند روز بود دوباره برقرار شده بود. اين جور وقت ها جنبه خيّر وجودم امکان جولان پيدا مي کرد و هرچه امر مي کرد بدون چون و چرا اجرا ميکردم. حس کردم بايد سوارش کنم و توي مسير به طرف دانشگاه تا يک جايي برسانم. صبح به اون زودي به اين راحتي ها تاکسي گيرش نمي آمد آنهم چنين جاي خلوت و کم ديدي. صداي موسيقي را کم کردم و شيشه سمت پياده رو را پائين کشيدم تا صداي پيرمرد را بشنوم. جلوش که ايستادم گفتم:


- بفرمائين سوار شين من تا سر بزرگراه شهيد چمران مي تونم برسونمتون.


گفت:


- ممنونم آقاي دکتر، ولي اگه منو سوار مي کنين بايد تا مقصدم برسونين و بهم کمک کنين تا به کارم برسم.


تعجب کردم که فهميده من دکترم. اما از اين فکرم خنده ام گرفت. خوب تا حالا هر کسي که منو نمي شناخت عنوان افتخاري مهندس بهم مي داد، اين يکي گفته دکتر! تعجبي نداشت. گفتم:


-آخه پدر جون من ساعت 8 کلاس دارم اگه دير برسم کلي دانشجو سرگردون مي شن. تازه بنزين هم کم دارم گمون نمي کنم بتونم تا جايي که مي خواين بتونم برسونمتون.


گفت:


-از بابت کارخيالت راحت باشه تا ساعت 8 مي رسي سر کلاست. يک ماه بنزين ماشينت هم بامن.


چهره پيرمرد خيلي خاص بود. از اون چهره هايي که ديگه اين روزها نمي شود ديد. گرم، خيلي گرم. انگار پدر يا پدر بزرگت باشد. يک جور حس ارادت را در آدم بر مي انگيخت. به نظر نمي آمد جايگاه عرضه سوخت داشته باشد. شايد هم تاکسي داشت. شايد پول يک ماه بنزين رو مي خواست بهم بدهد. اين افکار، من را به  هيچ تصميمي نرساند. در را باز کردم. سوار شد. با هم احوال پرسي کرديم و راه افتادم. گفتم:


-حالا امر کنين کجا بايد برسونمتون؟


گفت:


-قبل از اينکه منو برسوني بايد منو کامل سوار کني!


گفتم:


-يعني چي؟


گفت:


-يه مقدار وسايل دارم که بايد بردارم. اولين پارکينگ کنار بزرگراه يک وانت هست بايستين تا من وسايلم رو از توش بردارم.


 کلي سؤال توي ذهنم سبز شد. اما از خير پرسيدنش گذشتم و با خودم گفتم حالا که سوارش کرده‌ام بايد با آرامش بنا به ميل پير مرد رفتار کنم و به مقصدش برسانم، نهايتش اين است که کلاس ساعت اول را نمي رسم. يک مقدار جلوتر وانت سفيد رنگي را ديدم و قبل از تذکر پيرمرد کنارش ايستادم. پيرمرد پياده شد و بعد از دست دادن با راننده به من اشاره کرد که بروم کمکش. تعداد زيادي کيسه پلاستيکي حاوي مواد غذايي و بهداشتي بود که با هم برديم توي ماشين. باز خودم را متقاعد کردم از پيرمرد نپرسم که چرا اين همه جنس را از اينجا خريده و از همان محل زندگيش نخريده. گفتم:


-خوب پدر جان کجا برم؟


گفت:


-سمت جنوب شهر برو، بزرگراه کمر بندي.


چشم گفتم و راه افتادم. توي راه متوجه شدم که ضبط ماشين را خاموش کرده ام ولي اصلا نمي دانستم کِي اين کار را کرده ام. پير مرد ساکت بود وزير لب ذکر مي گفت. توي کمر بندي اشاره کرد که از خروجي سمت شهر ري خارج بشم. احتمال دادم اهل شهر ري باشد. از بزرگراه که خارج شدم تابلوهاي کنار خيابان به زبان عربي و انگليسي بود. کمي تعجب کردم ولي با خودم گفتم حتما شهرداري شهر ري به خاطر توريست ها وزائر هاي خارجي اين کار را کرده است. ولي دليلش اين نمي توانست باشد، چون کمي که جلوتر رفتيم سر تقاطع، تابلويي اسم خياباني که درآن در حرکت بوديم رابه عربي وانگليسي«جمال عبد الناصر» نشان مي داد و خيابان ديگر را «ويکتور هوگو» . تمام تابلو هاي مغازه ها هم عربي و انگليسي بود. مرد ها و زن ها هم لباس عربي داشتند. کمي که جلوتر رفتيم از شدت تعجب با تمام توان پايم را روي ترمز فشار دادم و ايستادم. نمي توانستم چيزي را که مي بينم باور کنم. درياي بي کراني درست در روبرويمان بود. هيچ منطقي در ذهنم پيدا نمي شد که اين وضعيت را توضيح بدهد. اطراف تهران که دريايي وجود نداشت. درياي خزر هم اگر باور مي کردم که نيم ساعته رسيده ام اين شکلي نبود. درياي بي کراني که ساحلي ماسه اي و زيبا داشت با رديفي از نخلهاي هرس شده که منظره دريا و ساحل را به شکلي زيبا قاب گرفته بودند.


صداي پيرمرد مرا به خود آورد. کاملا پيرمرد همراهم را فراموش کرده بودم. گفت:


-   چه شده چرا ايستادي؟ تعجب کرده اي بله؟ مي خواهي بداني ما الان کجا هستيم؟ اينجا شهر غزه است. بخشي از منطقه به اصطلاح کشور خود مختار فلسطين. زندان بزرگي درون خاک اسرائيل. برايت جالب نيست که کشوري جعلي به شکلي انگلي درون يک کشور ديگر شکل بگيرد، آنقدر رشد کند که کشور ميزبان را کاملا ببلعد و به شکل يک زندان درآورد؟ گفتم:


-        غـ غـ غـ ززززه؟


وديگر صدايي از دهانم خارج نشد. دنباله حرفم را در درون خودم مي گفتم. چطوري ما از اتوبان کمربندي تهران وارد شهر غزه شده ايم؟ چطور ممکن است در يک لحظه فضا اين گونه عوض شده باشد. نه امکان ندارد.


يکباره فکري مثل برق از ذهنم گذشت که احساس کردم تمام موهاي تنم راست شد. نکند مرده باشم. شايد در اتوبان تصادف کرده ام و مرده ام و وارد برزخ شده ام. چطور مي توانست اين اتفاق افتاده باشد. آيا مرگ به همين راحتي، به همين ناگهاني، به همين غافلگير کنندگي بود؟ هرچه بود تنها گزينه منطقي همين بود. درباره برزخ مطالعاتي کرده بودم. مي دانستم نوعي زندگي شبيه زندگي دنيا وجود دارد. متکامل تر، وسيعتر، عميق تر.


يکباره انواعي از احساسات نسبت به پيرمرد در درونم شعله ور شد. هرچه بود اين اتفاق به پير مرد ارتباط داشت. سيلي از سؤالات درون مغزم سرازير شد. هم از دست پيرمرد عصباني بودم، هم در اين فضاي بيگانه و نا آشنا به شدت به او نيازمند بودم. سعي کردم خودم را نبازم و همچنان آرام باشم. اگر در عالم برزخ بودم بايد سعي مي کردم با شرايط آن آشنا شوم، با آن خو بگيرم و ببينم چه کاري مي توانم انجام دهم. بازهم شهوت پرسيدن را در خودم سرکوب کردم. ترجيح دادم – شايد به خاطر غرور- که تا مجبور نشده ام چيزي از پيرمرد نپرسم.


پيرمرد اشاره کرد که به سمت راست داخل خيابان ساحلي «احمد عّرابي» بپيچم.


کمي بعد دوباره به سمت راست داخل خيابان «شهدا» پيچيديم. در سمت چپ خيابان کنسولگري انگلستان ديده مي شد و کمي جلوتر از کنار «فلسطين يارد» رد شديم. عجيب بود که در عالم برزخ هم همه چيز مثل دنيا بود. نرسيده به «پارک سرباز گمنام» به دستور پيرمرد باز هم به چپ داخل خيابان «الناصر» پيچيدم. ديگر طاقت نياوردم و گفتم:


-        پدرجان ميشه بفرمايين کجا داريم مي ريم؟


-        مي ريم اردوگاه آوارگان «جباليا» در نزديکي «بيت لاحيا»


-        چرا؟


-        خوب معلومه اون اجناسي رو که با خودمون اوورديم رو بهشون بديم. خيلي به اين چيز ها نياز دارند.


ديگر چيزي نپرسيدم. داشت چيز هايي دستگيرم مي شد. من قطعا مرده بودم و در عالم برزخ بودم ...ادامه دارد


 



محمد علي خدادوست ::: يکشنبه 14/11/1386::: ساعت 4:27 صبح

بسم الله الرحمن الرحيم


 


ستون پنجم (داستان)


 


کفش هايش را پوشيد. کيفش را بر زمين گذاشت. خم شد و آغوشش را باز کرد، دخترش که با مراسم خداحافظي آشنابود متقابلا دستهاي کوچکش را از هم باز کرد و خود را در آغوش او انداخت. چقدر اين لحظه را دوست داشت. دلش مي خواست زمان کش مي آمد و کش مي آمد و تا ابد ادامه مي يافت. بر خلاف ميلش زير بغل دخترش را گرفت و او را ازخودش جدا کرد. از زمين بلندش کرد، دو بوسه آبدار از لپ هاي گردش گرفت و کنار همسرش که در چارچوب در ايستاده بود روي زمين گذاشت. مثل هميشه هوس کرد که همسرش را هم ببوسد و مثل هميشه در حضور دخترش شرم مانع شد. با همسرش دست داد و خداحافظي کرد و طول حياط را به سمت در طي کرد. هنوز به در حياط نرسيده مثل هميشه برگشت و براي همسر و دخترش دست تکان داد و انها هم براي او دست تکان دادند.


بدون آنکه اندکي تعجب کند ديد مردي ديگر دارد با همسر و دخترش صحبت مي کند. مرد بعد از آنکه کفش هايش را پوشيد، خم شد و آغوشش را باز کرد و دخترش خود را در آغوش مرد انداخت. ادامه مطلب...

محمد علي خدادوست ::: سه‏شنبه 4/10/1386::: ساعت 4:19 صبح

   [آرشيو نشده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[22/4/1387- 5:0 ص] خوش خيالي
[16/4/1387- 6:9 ص] تسليم (شعر)
[14/4/1387- 3:2 ص] لطفا (شعر)
[12/4/1387- 7:36 ص] ...مي آيم (شعر)
[2/4/1387- 3:50 ع] طعم ترش مرگ(شعر)
[14/3/1387- 6:42 ع] مرثيه دختر خورشيد
[10/3/1387- 4:26 ع] دلم به تو خوش بود (شعر)
[آرشيو شده ها]

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 14
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :9577

>> درباره خودم <<
جلوه
محمد علي خدادوست[139]
محمد علي خدادوست، فوق ليسانس ويروس شناسي پزشکي هستم، متولد فريمان، ساکن تهران. شعر و داستانهاي خودم، موضوعات روز، فلسفه و عرفان مطالب اين وبلاگ است. (عکس بالا فرشته کوچولوي من، دخترم ريحانه است)

>> پيوندهاي روزانه <<

>> موضوعات وبلاگ <<

>>لوگوي وبلاگ من<<
جلوه

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<



























>>موسيقي وبلاگ<<

>>فهرست موضوعي يادداشت ها<<

>>آرشيو شده ها<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل: