جوانمردى آبروها را پاسبان است و بردبارى بى خرد را بند دهان و گذشت پيروزى را زکات است و فراموش کردن آن که خيانت کرده براى تو مکافات ، و رأى زدن ديده راه يافتن است ، و آن که تنها با رأى خود ساخت خود را به مخاطره انداخت ، و شکيبايى دور کننده سختيهاى روزگار است و ناشکيبايى زمان را بر فرسودن آدمى يار ، و گراميترين بى‏نيازى وانهادن آرزوهاست و بسا خرد که اسير فرمان هواست ، و تجربت اندوختن ، از توفيق بود و دوستى ورزيدن پيوند با مردم را فراهم آرد ، و هرگز امين مشمار آن را که به ستوه بود و تاب نيارد . [نهج البلاغه]
جلوه

 


 به نام او


نفرين ابدي


 


اصبغ ابن نباته در شمارياوران وفادار و پيروان راستين امير مومنان است. او در لحظه اي که مولايش در بستر شهادت آرميده بود و لحظات پاياني عمر خود را سپري مي کرد بر بالين وي حاضر شد و با اصرار از آن حضرت تقاضاي حديث کرد. با اينکه حال حضرت مساعد نبود اما در عين حال خواهش ابن نباته را پذيرفت و براي او چنين نقل کرد:


اصبغ! همان طور که تو به عيادتم آمده اي، يک روز هم من به عيادت رسول خدا رفته بودم. رسول خدا ص از من خواست تا به ميان مردم روم و آنان را براي شنيدن پيامي از جانب او به مسجد فرا خوانم. حضرت فرمودند: به مسجد برو و بر فراز منبر يک پله پائين تر از جايي که من مي نشستم بايست و با مردم چنين بگو:


«.. نفرين بر کسي که مورد خشم و عاق والدين خود قرار گيرد؛


نفرين بر آنکه از مولاي خود بگريزد؛


نفرين بر کسي که در مزد اجير خيانت ورزد و او را از حقش محروم سازد؛


اينها جملاتي بود که به امر آن حضرت گفتم و از منبر به زير آمدم. در اين بين مردي از انتهاي مسجد در حالي که جمعيت را مي شکافت و سعي داشت خود را به من برساند، پيش آمد و گفت:


اي اباالحسن! اين سه جمله را به اختصار گفتي آنها را براي ما تشريح کن!


من در پاسخ آن چيزي نگفتم و به نزد پيامبر بازگشتم و سخن آن مرد را نقل کردم. ( اصبغ مي گويد، در اين هنگام حضرت يکي از انگشتان دست مرا ميان دست خود گرفت و فرمود:) اي اصبغ! رسول خدا نيز چنين انگشتان مرا در ميان دست خود گرفته بودو با همين حال در تشريح آن کلمات فرمود:


علي! من و تو پدران اين امت هستيم، هر کس ما را به خشم آورد لعنت خدا بر او باد. من و تو مولاي اين مردم هستيم، هرکه از ما بگريزد به نفرين ابدي دچار گردد. من و تو داجير اين امت هستيم، هرکس در اجرت ما(که دوستي اهل و بيت و عترت رسول خداست) خيانت ورزد به لعنت خدا و دوري از لطف او گرفتار گردد. پس حضرت آمين گفت و من نيز آمين گفتم.


به نقل از کتاب خاطرات امير مومنان تاليف شعبان خان صنمي (صبوري)



محمد علي خدادوست ::: شنبه 22/7/1385::: ساعت 9:52 عصر


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[22/4/1387- 5:0 ص] خوش خيالي
[16/4/1387- 6:9 ص] تسليم (شعر)
[14/4/1387- 3:2 ص] لطفا (شعر)
[12/4/1387- 7:36 ص] ...مي آيم (شعر)
[2/4/1387- 3:50 ع] طعم ترش مرگ(شعر)
[14/3/1387- 6:42 ع] مرثيه دختر خورشيد
[10/3/1387- 4:26 ع] دلم به تو خوش بود (شعر)
[آرشيو شده ها]

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 10
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :9573

>> درباره خودم <<
جلوه
محمد علي خدادوست[139]
محمد علي خدادوست، فوق ليسانس ويروس شناسي پزشکي هستم، متولد فريمان، ساکن تهران. شعر و داستانهاي خودم، موضوعات روز، فلسفه و عرفان مطالب اين وبلاگ است. (عکس بالا فرشته کوچولوي من، دخترم ريحانه است)

>> پيوندهاي روزانه <<

>> موضوعات وبلاگ <<

>>لوگوي وبلاگ من<<
جلوه

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<



























>>موسيقي وبلاگ<<

>>فهرست موضوعي يادداشت ها<<

>>آرشيو شده ها<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<