هرگاه يکي از شما با برادري در راه خدا برادري کرد، با او معارضه نکند، او را خشمگين نکند و با او مخالفت ننمايد . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
جلوه

به نام خدا


وبلاگ برگزيده(داستان)


 


بويي اذيتش مي کرد. شايد هم از ترافيک کلافه شده بود. نه از ترافيک نبود، با ماشين خودش هم هر روز کلي توي ترافيک مي ماند؛ اين حالت را نداشت. شايد هم از اينکه اين طور چسبيده به چند نفر ديگر نشسته بود معذب بود. هرچه بود چاره اي نبود. تا فردا که برود و ماشين را از تعمير گاه بگيرد بايد با تاکسي رفت و آمد مي کرد.


 



 


تقصير پيرمرد بود. اصلا نفهميده بود کي پيرمرد زده بود روي ترمز و او زده بود عقب ماشين پيرمرد. پرايد نه چندان نوي پيرمرد مثل خودش پر از چين و چروک شده بود و  اضافه هاي چين و چروک ها ريحته بود روي زمين. ياد تصادف که افتاد و ياد خواهش التماس ها پيرمرد؛ وجدانش آهنگ سرزنشش را کرد. او مقصر بود و پيرمرد مي گفت حدودا صد هزار تومان خرج دارد و او هم گفته بود اشکالي ندارد بيمه پرداخت مي کند. اما پيرمرد مي گفت که وقت معطلي هاي بيمه را ندارد. دو تا سرويس دارد که بايد سر موقع برسد و هزار تا کار واجب تر ديگر. مي گفت که بروند تعمير گاه هرچقدر تعميرکار گفت بپردازد. تا بخواهد از هفت خوان کاغذ بازي هاي بيمه بگذرد و چند روز را روي اين قضيه بگذارد هم بيشتر ضرر مي کند و هم سابقه اش توي آژانس خراب مي شود و ديگر سرويس بهش نمي دهند. با اصرار او تا دم دفتر بيمه هم رفته بودند ولي تا غلغله توي دفتر را ديده بودند پيرمرد برگشته بود و دوباره خواسته اش را تکرار کرده بود. وقتي او قبول نکرده بود پيرمرد هم با دلخوري راهش را کشيده بود و رفته بود.


پيرمرد خودش نخواسته بود، به وجدانش مي گفت که حالا از جانب پير مرد حرف مي زد. بيمه براي همين روزهاست. اگر قرار باشد به اين يکي، به آن يکي پول نقد بدهي پس چرا کلي پول بدهي و ماشين را بيمه کني. تازه اگر هم مي خواست نمي توانست به پيرمرد پول بدهد. توي حسابش يک و خورده اي پول داشت ولي نمي توانست خرج کند، مي خواست لپ تاپ بخرد. حالا ديگر براي او لازم بود. براي يک وبلاگ نويس حرفه اي.


ياد وبلاگ که افتاد حس شيريني همه وجودش را پر کرد. تا حالا ديگر همه دوستان و آشناهايش فهميده بودند که وبلاگ او در اولين جشنواره وبلاگهاي مذهبي برگزيده شده است. حقش بودف زحمت زيادي کشيده بود. خصوصا فلش هايي که براي ماه رمضان کار کرده بود عالي از آب درآمده بود. خودش هر وقت مي ديد کلي کيف مي کرد. براي کليپ دعاي « اللهم ادخل علي اهل القبور...» چه عکس هايي گير آورده بود که با هر بند از دعا به شکل زيبايي لود شود. خصوصا آن بند هاي « اللهم اشبع کل جائع و اللهم اکسُ کل عريان» عکس هايش محشر بود. همه فکر مي کردند عکس آفريقايي هاست و از اينترنت گرفته است و او مجبور شده بود توضيح کوچکي زير عکس ها بگذارد که عکس ها مربوط همين تهران است که از يک عکاس حرفه اي گرفته است. احتمالا تا چند وقت ديگر مي توانست کلي سفارش کار بگيرد. البته او قصدش مادي که نبود، واقعا مي خواست يک کار مذهبي بکند، يک کار فرهنگي، يک کار تبليغي.


هنوز چراغ سبز نشده بود که چند بچه ريختند دور تاکسي. يکي گل مي فروخت، يکي آدامس و يکي با پارچه کثيفي مثلا شيشه ماشين ها را تميز مي کرد. همه شان يک چيز مي خواستند، مقداري پول. مهم نبود چقدر. يعني کالاي هيچ کدامشان قيمت مشخصي نداشت. آنطرف تر هم پيرمردي البته دون هيچ کالايي باز هم پول طلب مي کرد. مسافر پهلويي اش که چسبيده به او نشسته بود و با هر عقب نشيني او پيشروي کرده بود، گفت


- آقا مگه اينها رو جمع نکردن؟ باز هم که ول اند توي مردم


مسافر جلويي گفت


- ديدي توي تلويزيون نشون مي داد چه، چه پول هايي داشتن؟ شش تا از ماها رو جمع کنن به اندازه يکي شون پول نداريم


راننده گفت


البته به نظر من سئله به اين سادگي ها هم نيست. هم ندارهست هم دارا. مشکل اينه که ما به موقع به دادشون نمي رسيم تا کار به اينجا مي رسه. خوب توي هر قشري عده اي سوء استفاده چي پيدا مي شن. از نياز اونها يه عده اي براي خودشون جيب دوختن. ما اگر توي برخورد ها مون دقت کنيم مي تونيم کسايي رو پيدا کنيم که يک قدم ديگه با اينا فاصله دارن و مي تونيم همون جا دستشون رو بگيريم و نذاريم به اينجا برسن.


چراغ که سبز شد با ويراژ و انحراف به چپ ماشين سمت راستي از جلوي تاکسي، نطق راننده کور شد دوباره همان بو داشت اذيتش مي کرد. حالا ديگر فهميده بود که بوي بنزين است که از سر موتور مي زند توي اتاق ماشين. خيلي از پيکان هاي قراضه اينجوري اند. او هنوز در حال و هواي بحث بود. با حرف هاي راننده موافق نبود.در جامعه مکانيزم هايي براي کمک به نيازمند ها طراحي شده که از طريق آن مکانيزم ها اگر اقدام شود جامعه داراي تعامل منطقي تري مي شود. نمي شود به صرف ادعاي کسي که اظهار نياز مي کند اعتماد کرد. اين شکل عمل کردن ساده نگري را در جامعه گسترش مي دهد. دوباره ذهنش رفت به طرف پيرمرد و قبل از آنکه وجدانش به وکالت از پيرمرد بخواهد بحث خوانواده اي که از مسافر کشي او نان   مي خورند و اينکه بايد چند وقت در فشار باشند تا پول تعمير ماشين جور شود را پيش بکشد با خودش گفت، اصلا در همين مورد، مکانيزم منطقي بيمه است. بيمه باعث مي شود ديگر اشخاص موقع بروز پيش آمدي مثل تصادف، طرف حساب هم نباشند. بيمه همه کار ها را انجام مي دهد و در نتيجه دست به يقه شدن هم در کار نخواهد بود.


راننده تاکسي که نگه داشت تا مسافران پياده شوندبحث در ذهنش ناتمام رها شد. از تتاکسي پياده شد اما بايد يک مسير ديگر هم تاکسي سوار مي شد. پا به خيابان نگذاشته يادش افتاد که نماز ظهر و عصرش را نخوانده است. نزديک غروب بود. يعني آفتاب تقريبا غروب کرده بود.چشمش به گنبد يک مسجد افتاد. بايد سريع مي رفت و تيمم مي کرد و نمازش را مي خواند. نماز ظهر و عصر تا اذان مغرب قضا نمي شد. تا به مسجد برسد داشت به وبلاگش فکر مي کرد و اينکه چه مطلبي بنويسد. البته بعد از اينکه لپ تاپش را خريد.   


 


 



محمد علي خدادوست ::: جمعه 7/7/1385::: ساعت 11:15 صبح


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[22/4/1387- 5:0 ص] خوش خيالي
[16/4/1387- 6:9 ص] تسليم (شعر)
[14/4/1387- 3:2 ص] لطفا (شعر)
[12/4/1387- 7:36 ص] ...مي آيم (شعر)
[2/4/1387- 3:50 ع] طعم ترش مرگ(شعر)
[14/3/1387- 6:42 ع] مرثيه دختر خورشيد
[10/3/1387- 4:26 ع] دلم به تو خوش بود (شعر)
[آرشيو شده ها]

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 7
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :9570

>> درباره خودم <<
جلوه
محمد علي خدادوست[139]
محمد علي خدادوست، فوق ليسانس ويروس شناسي پزشکي هستم، متولد فريمان، ساکن تهران. شعر و داستانهاي خودم، موضوعات روز، فلسفه و عرفان مطالب اين وبلاگ است. (عکس بالا فرشته کوچولوي من، دخترم ريحانه است)

>> پيوندهاي روزانه <<

>> موضوعات وبلاگ <<

>>لوگوي وبلاگ من<<
جلوه

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<



























>>موسيقي وبلاگ<<

>>فهرست موضوعي يادداشت ها<<

>>آرشيو شده ها<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<