شناخت عرفان و عارف (بخش دوم)
در برخورد با اين موضوع (يعني عرفان) مي توانيم در دو گروه عضو بشويم، مخالفان و موافقان.
اگر متعلق به اردوگاه مخالفان باشيم؛ مي توانيم بي تفاوت باشيم يا يا جزو کساني که به عرفان و عرفا ناسزا مي گويندو نفرينشان مي کنند (البته به قصد خير و نهي از منکر).
در اين نوشتار هيچ دليل و شاهدي عليه اين ديدگاه(چه نوع افراطي و چه نوع غير افراطي) و در جهت اثبات عرفان و عرفا عرضه نمي شود. چون چنين هدفي مد نظر نيست. فقط توصيه هوشمندانه (به معني درست آن يعني در نظر گرفتن سود و زيان اخروي) امام (ره) را متذکر مي شود که« اگر چيزي بر مذاق ما خوشايند نيامد صرفا به دليل نفهميدن موضوع، آنرا انکار نکنيم. شايد قضيه مصداق همان مثل معروف انگور و عنب و باشد» و شايد مطالعه و جهد بي غرض در فهم موضوع و البته با عنايت خداوند دنيا را پيش چشم مان عوض کند.
اما در اردوگاه موافقان؛ اينجا هم مي توانيم جزو دو گروه باشيم يک: بي تفاوت باشيم يا حتي دوست هم داشته باشيم عرفان را و عرفا را و حتي با شنيدن احوالاتشان اشک در چشمانمان حلقه هم بزند و نيز بر سر قبور متبرک شان دست بر سنگ مزارشان کشيده از جهت تبرک به صورتمان بکشيم که شايد گردي از برکت وجودي شان بر ما نيز بنشيند.
در اين نوشتاربه اين گروه هم هيچ توصيه اي نمي شود . دليل و برهاني اقامه نمي گردد. چون مشکل مشکل دانستن نيست مسئله اراده و تنبلي است. مسئله عافيت طلبي دنيوي است. داستان زندگي «عادي» داشتن است. درس خواندن، شغل پيدا کردن، ازدواج کردن، بچه آوردن، ماشين و خانه و کامپيوتر و وبلاگ و... داشتن، تفريح رفتن، خنديدن، گريه کردن، افتخار کردن، دلتنگ شدن و لذت بردن از همه اينهاست.
دوم: گروهي که يک چيزي در درونشان راحت شان نمي گذارد. يک جورايي اين «زندگي عادي» برايشان غير عادي است. دنبال يک «جواب» قانع کننده براي سؤالي که هر روز جهان و هرچه در آن است با لبخندي معني دار از آنها مي کند مي گردند. به دنبال يک «راه» يک«راه چاره».
اينجاست که قضيه جدي مي شود. اينجاست که موقعيت خطرناک مي شود. شايد جايگاه منکران عرفان و عافيت طلبان عرفان دوست تا اين اندازه خطير نباشد.
راهي است که گفته اند هزاران تله دارد و خطر. وقتي انسان چهار دست و پا روي زمين مي رود خطر افتادني نيست. راه که مي رود خطر هست نه خيلي جدي. مي دود، بايد بيشتر مواظب باشد. حالا تصور کنيد پرواز کند، خطر خيلي جدي مي شود. مسئله مرگ و زندگي مطرح مي شود.
وپرواز است عرفان، خارج شدن از«بيت نفس» است و هجرتي بي بازگشت.
اينجا مطالعه اي عميق مي بايد، چشم و گوشي باز مي شايد. هر توجه به نفس شيطاني مي زايد و خلاص فقط با اخلاص و توسل به ولايت، از خداوند بر مي آيد.
در اينجا گفته اند که بايد «پيري» را جستجو کرد. «استاد»ي يافت و «ظلماتي» است که بي همرهي خضر بايد از خطر گمراهي ترسيد. اما اين حذر دادن ها چه دردي از ما که در ابتداي اين راه ايستاده ايم دوا مي کند. هشدار مي هد و هشيار مي کند که «دستگير» لازم است اما آدرسِ دستگير نمي دهد.
آزادگاني که در اين مسير رفته اند، تا حلقه در وصل کوفته اند و جام لقا سر کشيده اند يکسره صفاتي الهي يافته اند و در عين ظهور «باطن» شده اند و ظاهر بيناني چون مارا به دردسري بزرگ افکنده اند. آنها آنچنان از «بيت نفس» هجرت کرده اند که ردّي از «خويش» نگذاشته اند و چون «او» ظاهر کامل شده اند و چشم «نيم ظاهر» بين ما را ياراي ديدنشان نيست.
ظهور آنها را بر کرسي تدريس مي جوييم در حالي که صبح داده ايم کفش مان را وصله زده اند و واکس زده و برق انداخته اند.
به دنبال کلاهي مرتب، ريشي سفيد و موزون و چهره اي نوراني و لباسي اتو کشيده و جالب و عصايي موسايي مي گرديم در حالي که امروز عصر قرار است از مغازه خياطي شان در کنج يک بازار پر غوغا کت و شلوارمان را تحويل بگيريم و بر سر حق الزحمه دوخت شان چانه بزنيم.
آدرس چند خانقاه و صومعه و مدرسه را گرفته ايم تا «پيري» «مراد» مان شود و ازما دستگيري کند. درحالي که همان وقت آن پير در راس حکومتي است که بعد از ساليان دراز بنيان هاي امپراطوري شيطان را به لرزه در آورده است.
درست است، مثال و مصداق آخرم لو رفته است چون يک مصداق بيشتر نداشته است.
روح الله (ره)، او که بعد از لقا و فناي در حق به سوي خلق باز گشته است. هفت شهر عشق را گشته است و چهار سفر را به اتمام رسانده است و با حق به خلق بازگشته تا در کنار «کوخ» نشينان براي ابد خواب راحت را از چشمان «کاخ» نشينان بربايد. او بازگشته تا جلوه اي از جلال خداوند را نشان دهد.
شايد شما هم مثل من از شنيدن عرفان امام (ره) متعجب شده باشيد.چون مثل من فکر مي کرده ايد لقب «پيرِ مراد» براي او تعارفي بوده است براي تعظيم و تکريم. شايد شما هم مثل چند وقت پيشِ من نمي دانسته ايد که او در جواني سير افاق و انفس را تمام کرده و کتاب هاي سنگين عرفاني تاليف کرده است. شايد شما هم مثل چند وقت پيش من اسم «سر الصلوه» ، «آداب نماز» ، «شرح دعاي سحر» ، «جنود عقل و جهل» ، «چهل حديث» و ظهور تامّ چهره عرفاني اش «مصباح الهدايه» را نشنيده باشيد. حق داريد چون امام (ره) بر خلاف تصور مان هنوز از چشمان مان غائب است. او در پرتو انوار الهي آنچنان ظهوري يافته است که هنوز اکثريت ما قادر به ديدن چهره عرفاني اش نيستيم. در جامعه هم جالب مي شود وقتي تناقضاتي را در رفتار برخي از پيروان خط امام مي بينيم. افرادي هستند که از عرفا و عرفان بد گويي مي کنند مثلا ملاصدرا را، ابن عربي را، حلاج را، سهروردي را با نسبت هاي نا روا مورد خطاب قرار مي دهند و در عين حال خود را از شيفتگان امام (ره) محسوب مي دارند در حالي که گفتار و کردار عرفاني امام (ره) مشهود و مشهور عام اگر نباشد خاص هست.
ختم کلام اينکه عارفان حقيقي و کاملان طريق سلوک در تمام جنبه هاي انساني «جلوه» داشته اند. چند بعدي بوده اند. به قول شهيد مطهري ظلم نمي کرده اند نه از سر ناتواني بلکه از جايگاه توانايي.
«نه آن مورم که در پايم بمالند نه زنبورم که از نيشم بنالند
چگونه شکر اين نعمت گزارم که دارم زور و آزاري ندارم»
تنها چيزي که نداشته اند «ادعا» بوده است. چون آنها ديگر از «خود» چيزي نداشته اند که کسي را بخواهند به خود دعوت کنند يا نه. امام (ره) به حلاج بر سر دار ايراد مي گيرد که هنوز «منيّتش» باقي بوده است چگونه ادعاي حق بودن داشته است و همان « انا» در انا الحق کارش را خراب مي کرده است:
بر فراز دار فرياد اناالحق مي زني مدعيِّ حق طلب اِنّيت و اِنّا چه شد؟
تا کوس انالحق بزني خود خواهي در سرّ هويّتش، تو نا آگاهي
بردار حجاب«خويشتن» از سر راه با بودن آن هنوز اندر راهي
تا منصوري لاف اناالحق بزني ناديده جمال دوست غوغا فکني
«دک» کن«جبل» خودي خود چون موسي تا جلوه کند جمال او بي «ارِني»
پس اگرچه در «پير» يافتن و «مراد» جستن راه دشوار و خار بسيار اما نشانه هايي هست و علائمي که دليل راه اند و نشان دهنده چاه. هر مرادي که به «خويش» بخواند و از «خويش» بگويد و آداب و ترتيب بجويد هنوز«در راه» است. و حسن ختام کلام فرازي از «سر الصلاه» امام (ره):
«... و بُراق سير و رفرف عروج اهل معرفت و اصحاب قلوب نماز است؛ و هر کس از اهل سير و سلوک الي الله را نمازي مختص به خود او و حظ و نصيبي است از آن، حسب مقام خود؛ چنانچه ساير مناسک از قبيل روزه و حج نيز همين طور است اگرچه به جامعيت نماز نماز نيستند...»
والله العالم
[16/4/1387- 6:9 ص] تسليم (شعر)
[14/4/1387- 3:2 ص] لطفا (شعر)
[12/4/1387- 7:36 ص] ...مي آيم (شعر)
[2/4/1387- 3:50 ع] طعم ترش مرگ(شعر)
[14/3/1387- 6:42 ع] مرثيه دختر خورشيد
[10/3/1387- 4:26 ع] دلم به تو خوش بود (شعر)
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :9571
محمد علي خدادوست، فوق ليسانس ويروس شناسي پزشکي هستم، متولد فريمان، ساکن تهران. شعر و داستانهاي خودم، موضوعات روز، فلسفه و عرفان مطالب اين وبلاگ است. (عکس بالا فرشته کوچولوي من، دخترم ريحانه است)
استفاده ابزاري از «نام امام» از سوي دشمنان «راه امام» (1) [23]
آخرين حربه، هزينه کردن امام(ره) و فرزندانش! [24]
اخبار (رجا نيوز) [56]
هوم پيج انگليسي من [19]
دانلود متن کامل کتابهاي شهيد مطهري [39]
[آرشيو(6)]
يادداشت هاي من
جاء الحق و زهق الباطل
توکاي شهر خاموش
هزار نکته باريکتر زمو اينجاست
من عرف نفسه فقد عرف ربه
لينک باکس وبلاگهاي مذهبي
حوزه
پايگاه شيعه (چندين زبان)
صالحين (شرح حال عرفا)
دانلود متن کامل کتابهاي استاد شهيد مطهري
سايت خبري تحليلي رجا نيوز
خردنامه
Ja-Al-Hagh-Va-Zahagh-Al-Batel
لوح
نوشته هاي برگزيده شده [14]
شعرهاي من [35]
داستان هاي من [13]
مقاومت اسلامي لبنان و فلسطين [6]
نقل قول [20]
مقاله [12]
قطعات ادبي [13]
فهرست مطالب
احساسات محرمي [7]
انديشه هاي يک عارف [2]
نام: | |
ايميل: | |

.jpg)



















